اشعار و مطالب مذهبی
فروش سی دی های تعزیه  هر سی دی ۷۰۰ تومان و هر دی وی دی ۲۵۰۰ تومان تمام مجالسها

شیراز    اصفهان   قودجان  زرجه بوستان   اراک  

فقط جهت تهیه سی دی ها با شماره های ۰۹۱۸۹۵۱۴۶۳۰ و ۰۹۳۹۹۵۰۱۴۵۱  تماس بگیرید.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1390ساعت 11:18  توسط ميثم عبدلی  | 
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1390ساعت 10:56  توسط ميثم عبدلی  | 
سینه زنان حسین زمزمه بر پا کنید

ماه محرم شده یاری زهرا کنید

بانی بزم عزا مادر او فاطمه است

آمده قامت کمان خوب تماشا کنید

ذکر حسین جان ما از شهدا مانده است

جامعه را زنده با، ذکر مسیحا کنید

ناز گنه کار را می خرد ارباب ما

امر کند هر که را گم شده پیدا کنید

نوکر هر ساله ایم پای قرار آمدیم

موسم درد دل است عقده ی دل وا کنید

بر اثر معصیت خشک شده اشک من

دیدۀ خشکیده را وصل به دریا کنید

گریه برای شما دار و ندار من است

چشمِ پُر از گریه ای، می شود اعطا کنید

راه نشانم دهید برگ امانم دهید

کاش که با این گدا شبیه حر تا کنید

صحن حسینیه ها گوشه ای از کربلاست

عرش نشینان عشق فخر به موسی کنید

بی کفن کربلا حضرت آقا سلام

اذن عزاداریِ، ما همه امضا کنید
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1391ساعت 11:45  توسط ميثم عبدلی  | 

بین اشک این چشمای من – ببین بغض این شبهای من

پشیمونم که گفتم  آقا – بیا کوفه ای مولای من

ذکر وداع من امشب ِ میا حسین

دلم پریشون زینب ِ میا حسین

 

یه چند وقته که رو لبهایم  -- نواهایی غریب می آید

گهی امن یجیب می خوانم – گهی شیب الخضیب می آید

همه سرگرم خیزران کندن – همه مشغول کعبه نی سازی

یه چند وقته که بازی طفلان – شده از بام ها سنگ اندازی

شب فراغ من امشب ِ میا حسین

دلم پریشون زینب ِ میا حسین

گمانم قصد حنجری را – چشم از چشم حرمله خوانده

به تو سوگند که زانوانم را – حجم تیر سه شعبه لرزانده

به کوفه هرکه رفته میداند – صدقاتی به رایگان دارد

بیا برگرد از سفر مولا – کوفه بازار بردگان دارد

دل سفیر تو در تب میا حسین

 دلم پریشون زبنب میا حسین

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1391ساعت 11:40  توسط ميثم عبدلی  | 

به یاد ناله ی تو     ادرک اخا میمونم
تا که بیام سراغت     انکسر میخونم
رسیدم پیشت اما – میومد بوی زهرا – چی سرت اومده سقا – چرا نقش زمینی
زجا برخیز علمدار – علم ومشکتو بردار- آخه انگار نه انگار – یل ام البنینی
عباس     بعد تو سر تاپا دردم
بی تو     با چه رو خیمه برگردم

 


با ابروی شکسته ات     پشت منو شکستی
چشمای من پر آبه     چرا چشاتو بستی
غیرت الله برادر – بیا وجون مادر – پاشو از جا وبنگر – خیمه ها قحط آبه
بیاومن رودریاب – بی تودل گشته بی تاب – بهریک جرعه ی آب – منتظرطفل ربابه
عباس     بعد تو سر تاپا دردم
بی تو     با چه رو خیمه برگردم

حرامیان که روی     شیش ماهه آب میبندن
تنهام اگه بذاری     به اشک من می خندن
تویی دنیای احساس – شمیم عطر گل یاس – چشاتو واکن عباس – ببین که یار ندارم
پاشو کل سپاهم – که تویی تکیه گاهم – بعد تو خیمه گاهم – نداره یار و محرم
عباس     بعد تو سر تاپا دردم
بی تو     با چه رو خیمه برگردم

دانلود سبک

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1391ساعت 11:40  توسط ميثم عبدلی  | 

ای نوکریت آبروی ما/دل بر توبستم ازازل آقا/ازروزی که من اومدم دنیا

تربت تو کام من گذاشتن ونوکرم کردن

از نوکران ارشد علی اکبرم  کردن

عمری در این خانه ام

عبد در میخانه ام

باغیر تو بیگانه ام

بعد عمری نوکری     چرانیست هیچ خبری

به خدا جون نمیدم     تا منو حرم نبری

ارباب 2 یاثارالله

 

 من گرچه خیلی پستم وخارم/امابه عشق توگرفتارم/عمری بدهکارعلمدارم

سرتابه پامست حسین ودل پر از احساس

زهرا نگام کرد وشدم دیوونه ی عباس

آقا می نایاب تویی

ذکردم محراب تویی

مانوکروارباب تویی

ندیدم کربلاتو     دل من خون حسین

شده حک روی دلم     انا مجنون الحسین

ارباب 2 یاثارالله

 

گرعمری مست ازجام دلداری/نیست بهتر ازدیوونگی کاری/امشب اگه بازهراکارداری

والله قسم زهرا خودش پابست عباسه

رمزورود به قلب زهرا دست عباسه

برمن غلامی عزته

باغ وبهشتم هیئته

درمان دردم تربته

همه دنیا میدونن     که تو آقای منی

آرزوم اینه یه بار    که نوکرصدام بزنی

ارباب 2 یاثارالله
.....

دانلود سبک

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1391ساعت 11:37  توسط ميثم عبدلی  | 

صدای دسته ی زنجیرزن، غمی در من

و شعله می کشد اکنون جهنمی در من

شب است و از همه سو خیمه می زند اندوه

که تا بنا شود از نو محرّمی در من

شبیه تکیه دلم بی قرار می لرزد

و شعله می کشد آواز مبهمی در من

صدای شعله ورِ یک سوار می پیچد

و سایه روشنِ تبدارِ آدمی در من

شب است و از در و دیوار تکیه می بارد

سکوت ممتدِ اندوهِ مبهمی در من

شاعر:مریم سقلاطونی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1391ساعت 11:36  توسط ميثم عبدلی  | 

ماه محرم است و دلم باغ پرپر است

در چشم من، دوباره غمی سایه گستر است

ماه محرم است و دو چشم غریب من

با داغ بی بدیل تو ای سرخ! همسر است

در قلب من، قیامتی از کربلای توست

در چشم من، قیامتی از تیغ و خنجر است

فریاد سربریده ی قرآن سرخ عشق!

شایسته ی قیام تو "الله اکبر" است

تو زنده ای، حقیقت مظلوم تا ابد!

این مرگ سرخ، زندگی سبز دیگر است

جان ها فدای نهضت سرخ تو "یا حسین" !

"هیهات منا الذله" تو را حرف آخر است

این قصه نیست، معجزه ی سرخ عاشقی ست

"کز هر زبان که می شنوم نا مکرر است"

از رستخیز خون تو، بیدار شد زمین

ظلمت شکست، آینه بازار شد زمین

دریا تو، رودها به لبان تو می رسند

آیینه ها، به نام و نشان تو می رسند

طعم لبان ترد تو را تشنه است آب

دریاچه ها به فصل لبان تو می رسند

رندان تشنه لب که تویی خضر راهشان

پشت عطش، به آب روان تو می رسند

در کربلای خون و خطر، ای پناه عشق!

آزادگان، به خط امان تو می رسند

"هو" می چکد ز حنجره ات، ای اذان سرخ !

خون جامگان، به بوی اذان تو می رسند

گفتی "فیا سیوف خذینی" به بزم عشق

شش ماهه مرد! دل شدگان تو می رسند

آمد ز راه حرمله و آسمان شکافت

خیل فرشتگان، نگران تو می رسند

با خنجر نشسته به خون، گفته ای اذان

دل برده ای - قسم به خدا - از فرشتگان

ظهر است و عشق، مانده به کرب و بلا غریب

قرآن غریب و قبله غریب و خدا غریب

ظهر است و عشق، در وسط صحنه، بی پناه

در فتنه خیز "حرمله" و "شمر"ها، غریب

ظهر است و داغ و فصل یزید و سپاه تیغ

صبرا علی بلائک و یا ربنا... غریب

" آیا کسی...؟! "، نمی شنود گوش کوفیان

در گوش باد، مانده صدای خدا غریب

توفان نیزه می وزد و داغ تشنگی

درخیمه ها، اسیر عطش، غنچه ها غریب

تیری هدف گرفته گلوی سپیده را

این غنچه " اصغر " است و خدایا، چرا غریب ؟!

آمد ز راه "شمر" و گلو را برید تیغ

افتاده زیر سم ستوران، خدا غریب!

خورشید سر بریده سر  نیزه می برند

باید بخوانمت به لب نیزه، بند بند

اینک دوباره کرب و بلا، زینب است این

توفان نگار خون خدا، زینب است این

استاده بر چکاد حماسه، چکاد زخم

قامت کشیده تا به خدا، زینب است این

می آید از اسارت شب، سربلند و سبز

بانوی نور و آینه ها، زینب است این

سازش نمی کند به خدا با سکوت شب

فریاد زخم خورده ی " لا "، زینب است این

بانوی صبر، خواهرغم، مادر امید

آیینه دار خوف و رجا، زینب است این

صبرا علی بلائک و یا ربک العظیم !

گلبو لبش ز یاس دعا، زینب است این

چشمش ندیده منظره ای غیر نقش دوست

در قاب سرخ کرب و بلا، زینب است این

کرب و بلا، تجسم زیبایی خداست

زینب هنوز گرم تماشای کربلاست

باید شکوه نام تو را زندگی کنیم

ای سبز سرخ! مثل شما زندگی کنیم

یک قبله اقتدا به خلوص شما کنیم

فارغ ز"من"، برای خدا زندگی کنیم

تا مثل کوفه سجده به شیطان نیاوریم

باید کنار قبله نما، زندگی کنیم

چون"حر" به راه عشق تو ثابت قدم شویم

فارغ ز بوی چون و چرا، زندگی کنیم

هرگز مباد بهر تمنای ملک "ری"

همرنگ "شمر" و "حرمله " ها، زندگی کنیم

باید چو لاله همسر داغ شما شویم

استاده بر چکاد بلا، زندگی کنیم

بی منت تبسم مرهم، به قاف تیغ

باید قیام سرخ تو را، زندگی کنیم

کرب و بلا، بهشت هنوز و همیشه است

باید به بوی کرب و بلا ، زندگی کنیم

ماه محرم است و جهان غرق شور و شین

ماییم  و باز محشر داغ تو "یا حسین

شاعر:رضا اسماعیلی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1391ساعت 11:35  توسط ميثم عبدلی  | 

یاكاشف الكرب عن وجه الحسین اكشف كربنا بحق اخیك الحسین علیه السلام

بر لب آبم و از داغ لبت می میرم 

هردم از غصه جانسوز تو آتش گیرم

مادرم داد به من درس وفاداری را 

عشق شیرین تو آمیخته شد با شیرم

یادم نمیره ، همون روز اول قنداقه ام رو هی دور سر تو می چرخوند آقام،هی میگفت بچه ام فدای حسین،اصلاً من برا همین به دنیا اومدم كه فدای تو بشم.

 

اكبرت كشته شد و نوبتم آخر نرسید

سینه ام تنگ شد از بس كه بود تأخیرم

کربلا کعبه عشق است و من اندر احرام 

شد در این قبله عشاق دوتا تقصیرم

دست من خورد به آبی که نصیب تو نشد 

چشم من داد از آن آب روان تصویرم

امشب باید یه جور دیگه بگی،دستت رو بیار بالا،عین پرچم تكونش بده،شب علمداره

سقای دشت كربلا اباالفضل،اباالفضل

بچه ها همه دست هم رو گرفتند، دور عمو می گشتند.این جوری دل عمو رو بردند

سقای دشت كربلا اباالفضل،اباالفضل

آبی رسان بر خیمه ها اباالفضل،اباالفضل

دست من خورد به آبی که نصیب تو نشد 

باید هر شب یادی از شهدا بشه،به یاد بچه هایی كه وقتی رمز عملیاتشون رو فهمیدن یاقمربنی هاشمه،همه قمقمه ها رو خالی كردن،می دونی چرا قمقمه هاشون رو خالی می كردن،اصلاً آب نمی خوردن، امامی دونستند اگه دستشون به آب بخوره، عطش اونها كم میشه،عباس دستش به آب خورد،همچین كه دست به آب رسید،دستاش رو آورد بالا،گفت:عباس دستای تو به آب رسید،اما دست حسین نرسید،این دست رو دیگه نمی خوام،این چشم رو دیگه نمی خوام،ای فدات بشم حسین با این عباست،بی خود نبود، بهش گفتی:بنفسی انت،دلیل داره.

دست من خورد به آبی که نصیب تو نشد 

چشم من داد از آن آب روان تصویرم

باید این دیده و این دست دهم قربانی 

تا که تکمیل شود حجّ من و تقدیرم

وصل شد حال قیامم ز عمودی به سجود 


بی رکوع است نماز من و این تکبیرم

یه بیت،عاطفی ها،اونهایی كه دل عاطفی دارن

بدنم را به سوی خیمه اصغر نبرید 

که خجالت زده زان تشنه لب بی شیرم

حسین..........

اومد محضر اباعبدالله،السلام علیك یا سیدی،یا مولای،یه حرفی بزنم،شاید تو اون لحظه ابی عبدالله گفت: حالا هم نمیگی داداش،كار داره تموم میشه،نمی خوای بگی، صدا زد داداش سینه ام سنگینه،صبرم سر اومده، دیگه بزار برم،ابی عبدالله یه نگاهی كرد،آی عزیز دلم،ابی عبدالله بهش گفت:تو برادر منی،تو علمدار منی،تو صاحب لوای منی،یه حرفی ابی عبدالله زده،من عین جمله ی حضرت رو بگم،بخدا برا من همین روضه است،حضرت یه نگاهی بهش كرد،فرمود:عباسم، وَ إذا مَضَیتَ تفرّقَ عسکری،چی گفته حسین؟صدا زد عباس كجا می خوای بری،اگه تو بری لشكرم از هم می پاشه،اگه تو باشی همه هستن،اگه تو نباشی هیچ كی نیست داداش،عباس اصرار كرد،ابی عبدالله اجازه داد،همه می دونید به چه دلیلی اجازه داد،رفت میدان،چه اتفاقی افتاد،حالا ابی عبدالله نگرانه،بین این دو برادر،این رجز ها رد و بدل شد،انابن الحیدر كرار،انا بن محمد المصطفی،انا بن علی المرتضی،تا ابی عبدالله گفت:انابن فاطمه،فهمید خبرهایی است،فهمید دیگه صدا نمی آد،مسیر رو عوض كرد،ای وای،می خوام برات روضه بخونم،اما از این منظر،ابی عبدالله علم امامت داره،تا دید رجز سوم نیومد،راه رو به سمت علقمه عوض كرد،راوی میگه دیدم حسین،اونهایی كه كربلا رفتن،روضه هارو مجسم ببینن،كف العباس یادته،یادته ایستادی گفتی اینجا كجاست،بهت توضیح دادن،اینجا همون جاست،دیدن حسین از اسب پایین اومد،یه چیزی رو از رو زمین بر میداره،این دست عباسمه،چرا رو زمین افتاده،دوباره رفت،دوباره فهمید،آمد به سرم آز انچه می ترسیدم، دوباره از اسب اومد پایین،الهی بمیرم، حیف این دستا نبود از بدن جدا شد،فهمید دیگه عباسش دست نداره،لااله الا الله، الهی بمیرم، یه مرتبه دیدن حسین،از دور داره نگاه میكنه،دید وسط میدون غوغاست،یه مرتبه شنید یه صدا داره می آد،یا اَخا، حسین فهمید عباس اون رو برادر صدا زده،دیگه عباسم رفتنی است،رسید كنار علقمه،میگن یه نگاه كرد دید،همه دور داداشش حلقه زدن،هی شمشیرها بالا میره،تا ابی عبدالله رو دیدن همه فرار كردن، این تفرون و قد قتلتم اخی؟ ،كجا فرار می كنید،دادشم رو كشتید،اومد،چه جوری اومد،تا نگاش به عباس افتاد،آه،برادر از دست دادی؟برادرای شهید كجان ناله بزنن،اگه شب تاسوعا نبود نمی گفتم،عین مقتله،چهار تا جمله نوشتن عموم مقاتل،دونه دونه رو معنی كنم،میكشتت،تا رسید،نگاه كرد،ابی عبدالله اول گفت: الان انكسر ظهری،ابی عبدالله داغ برادر زیاد دیده،هم تو كربلا زیاد دیده،هم مدینه امامش رو از دست داده بود،تو بقیع نگفت:انكسر ظهری،گفت:انكسر ظهری،یعنی كمرم شكست،برم جلوتر، و قلت حیلتی،یعنی راه چاره برمن بسته شد،می دونی صمیمی این حرف چی میشه؟آقا امام زمان ببخشید،می دونید و قلت حیلتی یعنی چی؟یعنی بیچاره شدم،سومین جمله ،وانقطع رجائی،یعنی دیگه ناامید شدم داداش،آخریش آدم رو میكشه،صدا زد داداش، و شمت بی عدوی،معنی كنم یا نه؟اجازه می دی؟یعنی داداش پاشو ببین دشمن داره ناسزا میگه،ببین روی دشمن باز شده،زخم زبون میزنه به من،حسین............... نشت، أخذ الحسین رأسه و وضعه فی حجرة ،نشت سر عباس رو بغل گرفت،چه سری،چه فرقی،سر رو بغل كرد،یه نگاه به عباس كرد،جا خورد،یه چیزی بگم،كنایه فهم ها،قربون ابروهای به هم پیوستت،كی دلش اومده .....،ابی عبدالله یه نگاه كرد،دید عباسش داره گریه میكنه،صدا زد مایبكیك یا اخی؟چرا تو داری گریه میكنی؟من باید گریه كنم،عباس صدا زد: كیف لا ابكی؟ الآن جئتنی و اخذت براسی عن التراب،داداش چرا گریه نكنم،می دونی گریه ام واسه چیه؟نگفت دستام،نگفت چشمم،نگفت سرم،نگفت تشنه هستم،دارم واسه این گریه میكنم،داداش الان تو اومدی سر من رو از رو خاك برداشتی، فبعد ساعة من یرفع رأسك عن التراب ؟ كی می خواد سر تو رو بلند كنه؟حسین........ كی می خواد سر تو رو بلند كنه؟می خوام یه جمله از زبون شما به عباس بگم،عباس جان نگران سر حسین نباش،خیلی طول نمیكشه،هنوز داره نفس میكشه،حسین هنوز زنده است،سرش رو جدا میكنن، حسین......

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1391ساعت 11:34  توسط ميثم عبدلی  | 

ریزد از چشمم ستاره، در جگر دارم شراره
می چکد خون شهیدان از هلال خون دوباره
شد محرم ماه ماتم
واحسینا، واحسینا

خون هفتاد و دو عاشق، می دمد از دشت و صحرا
می شود یک روزه پرپر، لاله های باغ زهرا
از دم تیر زیر شمشیر
واحسینا، واحسینا

 


ماه قتل سیدالناس، ماه اکبر، ماه عباس
دست سقا افتد از تن، برزمین چون شاخه ی یاس
چهره گلگون دیده پر خون
واحسینا، واحسینا

ماه سربازیّ اصغر، ماه لبخند شهادت
بر فراز دست بابا می کند اصغر عبادت
می خورد شیر از دم تیر
واحسینا، واحسینا

ماه قتلِ ماه لیلا، ماه جان بازی اکبر
با تن پاشیده از هم می شود در خون شناور
اِرباً اِربا مثل بابا
واحسینا، واحسینا

ماه جنگ حق و باطل، ماه سرهای بریده
می شود از دیده جاری اشک زهرای شهیده
ماه انصار ماه ایثار
واحسینا، واحسینا

ماه عاشورا رسیده، خون بود جاری زدیده
زینب مظلومه گیرد بوسه از حلق بریده
سینه سوزان دیده گریان
واحسینا، واحسینا

دانلود سبک

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1391ساعت 11:28  توسط ميثم عبدلی  | 

اشکای روضه،آبرومون ه(2)
نوکری تو،آرزومون ه(2)
(چی میشه همرکاب حر و وهب باشیم
برای تو تو روضه ها،جون به لب باشیم)(2)
(روسیاهم اما آقا
تو روی منم حساب کن)(2)
بیا و محاسنم رو
از خون گلوم خضاب کن

 

(می دونم،با نگاه تو رو سفید میشم«2»
انشاءالله آخرش،با تو شهید میشم)(2)
آقام آقام آقام آقام حسین (4)
می مونیم هر روز،چشم به راه تو
زنده هستیم با،یک نگاه تو
تا نفس داریم،تا دم آخر
می مونیم یارو،حامی رهبر(2)
(این انقلاب و نهضت ما حسینی ه
با رهبری که آینه ی خمینی ه «ره»)(2)
اونی که داره تو قلبش
نوراخلاص و بصیرت
می دونه راه نجاته
همیشه را ولایت
انشاءالله،تا آخر،یاور ولی هستیم
همه مون،فدایی سید علی هستیم
اشکای روضه،آبرومون ه (2)
نوکری تو،آرزومون ه (2)
(چی میشه هم رکاب حر و وهب باشیم
برای تو تو روضه ها،جون به لب باشیم)(2)
(روسیاهم اما آقا
تو روی منم حساب کن)(2)
بیا و محاسنم رو
از خون سرم خضاب کن
(می دونم،با نگاه تو رو سفید میشم
انشاءالله،آخرش،یه روزی شهید میشیم)(2)
آقام آقام آقام آقام حسین (2)
فکه و مجنون،کرخه کارون(2)
جا داره توی،قاب دل هامون (2)
(یادش بخیر روزایی که،با خدا بودیم
مسافرای عاشق،کربلا بودیم)(2)
(حالا ما موندیم و غصه
حالا ما موندیم و ماتم)(2)
کاش می شد برای ارباب
(جون بدیم همین محرم)(2)
انشاءالله،روا شه،حاجت دل حساس(2)
بگیره،دستای،ما رو دستای عباس

 دانلود سبک نوحه شور محرم با صدای میرداماد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1391ساعت 11:25  توسط ميثم عبدلی  | 
خورشید بَرَد سجده به خاک در عباس
مه جلوه ای از حسن خدامنظر عباس
هر سینه ی افروخته یک علقمه فریاد
هر دیده ی پر اشک بود کوثر عباس
هر زخم بدن، آیه ای از مصحف ایثار
هر خون جگر، قطره ای از ساغر عباس
فرزندیّ ِ دو فاطمه، سقایی عترت
سرداری لشگر، شرف دیگر عباس
زیبد که شهیدان همه خیزند به تعظیم
فردای قیامت همه در محضر عباس
با راس حسین ابن علی بود برابر
تاشام بلا بر سر نیزه سر عباس
ایثار و فداکاری و ایمان سه چراغند
در بزم دل از مکتب روشنگر عباس
عباس به تعداد همان باب حسین است
یعنی که بیا سوی حسین از در عباس
در علقمه چون عطر گل آید به مشامم
بوی نفس فاطمه از پیکر عباس
مارا نبُوَد زهره که گوییم ثنایش
تا یوسف زهراست ثنا گستر عباس
در دامن صحرای بلا خون خدا ریخت
از بازو و ازدیده و از حنجر عباس
افسوس که شد همسفر قاتل عباس
از علقمه تا شام بلا خواهر عباس
باسوز دل و اشک روان و شررِ شعر
میثم شده پیوسته پیام آور عباس



افتاد چرا دیر به پایت سر و دستم
من پیشتر از بودن خود دل به تو بستم
تا جان به تنم بود زتو دل نبریدم
تا دست به تن داشتم از پا ننشستم
دستم زقضا خورد به آبی که نخوردم
از فاطمه تا صبح قیامت خجل استم
بشکست سر و دست و تن و سینه ام اما
جان دادم و پیمان تو هرگز نشکستم
از دست و سر و جان و تن و چشم گذشتم
کز روز ازل بود همین عهد الستم
از صبح ولادت که نگاهم به تو افتاد
تا شام ابد کرد تماشای تو مستم
دانست که از دامن مهرت نکشم دست
زد روز ولادت پدرم بوسه به دستم
بی دستی من در ره تو بال و پرم شد
تو احمد و من جعفر طیار تو هستم
تا ام بنین فخر کند کاش که می شد
پیراهن خود هدیه به مادر بفرستم
میثم به امان نامه ی دشمن چه نیازم
کز هر چه به جز دوست بُوَد رشته، گسستم

 

ديد در خون تا شه دين پيكر عباس را

زد به سر ، بنهاد بر زانو سر عباس را

خون بجاي اشك جاري گشت از چشم حسين

غرق در خون ديد چون روي مه عباس را

شد فرات از ديده اش تا بر لب شط فرات

ديد آن خشكيده لب چشم تر عباس را

تشنه كاميهاي اطفال حرم رفتش ز ياد

ديد چون خشكيده آن شه حنجر عباس را

بيرقش را واژگون چون ديدبازويش جدا

گفت قسمت شد اسيري خواهر عباس را

قامتش آمد كمان از بار غم چون نوك تير

موج خون بنمود چشم انور عباس را

آفتاب برچ دين اندر ميان غم فتاد

تا فلك بنمود پنهان اختر عباس را

آه و واويلا كه هر عضوي ز عضوش شد جدا

خواست در بر گيرد آن شه پيكر عباس را

ني عجب جودي اگر از عيش دوران ديده بست

ميل عياشي نباشد چاكر عباس را

جوديا گر فخر بر عالم نمايي ميسزد

فخر چون نبود بعالم چاكر عباس را

دریا تمام سوز لبش را به آب داد

صحرا به تشنگان قدح آفتاب داد

مردی سوار اسب بهب دیا سلام کرد

باران نیزه بود که او ار جواب داد

آهسته از برابر من تشنه می گذشت

مردی که خویش را به دم التهاب داد

صحرا ز نیزه های عطش خیز آفتاب

خود را به دست مرحمت آن جناب داد

اسبش تمام حادثه را شیهه می کشید

چون تکسوار معرکه را از رکاب داد

عباسعلی اویسی

 

 

 


عباس یعنی شمع جمع هاشمیون
عباس یعنی ماه بین فاطمیون
عباس یعنی شیر یعنی شیر حیدر
عباس یعنی کربلا را میر لشکر
عباس یعنی حیدری دیگر به پیکار
عباس یعنی میر و سقا و علمدار
عباس یعنی شاه بیت شعر ایثار
عباس یعنی میر و سقا و علمدار
عباس یعنی نور مصباح هدایت
عباس یعنی کشته ی راه ولایت
عباس یعنی شیرمرد از خُردسالی
عباس یعنی زاده ی مولی الموالی
عباس یعنی ماه شب های مدینه
عباس یعنی آرزوهای سکینه
عباس یعنی دست، دست حیّ داور
عباس یعنی خون ثارالله اکبر
عباس یعنی مظهر کل حقایق
عباس یعنی باب حاجات خلایق
عباس یعنی لاله ای در چشم صحرا
عباس یعنی شعله ای در قلب دریا
عباس یعنی لنگر فُلک ولایت
عباس یعنی جلوه ای تا بی نهایت
عباس یعنی عاشقی بی دست و بی سر
عباس یعنی کشته ی صد پاره پیکر
عباس یعنی باب، باب الله اعظم
عباس یعنی غیرت الله مجسم
ارث ادب از مادرش ام البنین داشت
ارث شجاعت از امیرالمومنین داشت
عبد خدا ابن و اخ و عمّ ولی بود
روی علی پشت حسین ابن علی بود
تنهای تنها قدرت صد لشگرش بود
آخر دعای فاطمه پشت سرش بود
در قلب دریا آتش تاب و تبش بود
آب بقا لب تشنه ی داغ لبش بود
عباس در دنیا و عقبی با حسین است
فریاد هر زخمش هزاران یا حسین است
با آن جلال و عزت و آقایی او
مشهور شد در کربلا سقایی او
با آنکه خود بر شهریاران شهریار است
سرباز و سقا و امیر و پاسدار است
لب تشنه پا بیرون نهاد از آب، عباس
دریا صدا می زد مرا دریاب عباس
وقتی جوانمردیّ اورا کرد احساس
دریا صدازد آفرین عباس! عباس!
الحق که در مردانگی مرد آفرینی
الحق که فرزند امیرالمؤمنینی
در پاسخ این غیرت و ایثار و صبرت
تا صبح محشر آب گردد دور قبرت
مدح تو ای باب المراد کل عالم
باشد فزون تر از هزاران نخلِ میثم

 


باده عشق تو همجنس شراب عطش است

جان کوثر نسبت تشنه آب عطش است

زائر تربت خونین حسین ابن علی است

عطر شوری که ره آورد گلاب عطش است

حاش لله که دهد دست ارادت به یزید

آن امامی که دلش بست ثواب عطش است

روز آشوب شهادت همه دیدند که عشق

متجلی است در آ« دل که خراب عطش است

رسم آن نیست که بر تشنه لبان آب دهند؟

مرگتان باد مگر تیغ جواب عطش است؟

نهراسد زدم تیغ جگر سوز عدو

آن که پیراهنش از جنس حباب عطش است

آه و دردا که کنون روی زمین افتاده است

دست عباس که شمشیر شهاب عطش است

یا رب این پیکر غلطیده به خوناب جگر

کیست؟خورشید که در زیر سحاب عطش است

یا حسین آن مه ظلمت شکن کرب و بلاست

که سرش قاری آیات کتاب عطش است؟

کس چه بیند به جز از چشم خدا بین حسین

رخ دلدار که در زیر حجاب عطش است

درد غربت،تن خسته،ره بسته،دل چاک

شرح تصویر به خون خفته قاب عطش است

آن که هفتاد و دو گل در قدم جانان ریخت

سید و قافله سالار جناب عطش است

محمد بهرامی اصل

 

 



هزار دل عاشق


حسین ای که مرا شور یاوری دادی
خدای عشقی و من را پیمبری دادی
شدم تو را نه به یک دل، هزار دل عاشق
تو هم مرا به عوض درس دلبری دادی
شوم فدای تو کز نغمه بنفسی انت
مرا به جمع شهیدان تو برتری دادی
به دست های قلم گشته عَلَمدارت
زدی تو بوسه و دست برادری دادی
جهان به دامن من، من به دامنت زده چنگ
مرا ز نوکری خویش سروری دادی



بين ياران امير المومنين

روزي از ايام شد بحثي چنين

بعد از اهل بيت پاك مصطفي

كيست اندر رتبه محبوب خدا

هست سلمان لايق اين افتخار

يا ابا الفضل است صاحب اعتبار

الغرض هر كس كلامي تازه كرد

اعتقاد خويش را ابراز كرد

چون دلي آگه در آن مجمع نبود

بي نتيجه ماند آن گفت و شنود

زآن قياسي اشتباه و ناروا

خسته شد آزرده قلب مرتضي

شب رسيد و آن جماعت غرق خواب

آمدي در خواب ايشان بوتراب

ميخروشيد ازنگاه او غضب

گفت با آنان چنين فخر عرب

شيعه ما گر بود گوهر شناس

كي كند عباس را با شخص قياس

عالمي مست گل ياس من است

علم سلمان كارعباس من است

گر نگاهي از سراحسان كند

هر دو عالم را به از سلمان كند

گر چه سلمان محرم اسرار ماست

گر چه فرموده است پيغمبر زماست

ليك گر اهل زمين و آسمان

گر همه قدوسيان كروبيان

جملگي آنان اگرسلمان شوند

در ميان كفه ميزان شوند

و از سرعباس درسوي دگر

رشته مويي گر شود اوجلوه گر

كفه سلمانيان همچون حباب

ميرود بالا و بالا با شتاب

ميرود تا آسمان هفتيمين

كفه عباس ماند در زمين

مظهرالله عباس من است

عاشق آگاه عباس من است

هيچ ياري از نبي نيست مثل او

چهارده معصوم اسير دست او



تشنگی و عمو


بس که سوز تشنگی در کودکان افتاده است
اصغر شیرین زبانم از زبان افتاده است
کودک بی شیر را گهواره جنباندن چه سود
او نخوابد کز عطش آتش به جان افتاده است
بس که گرداند زبان خشک را دور دهن
بر لب خشکیده اش داغی گران افتاده است
از کنار خیمه ها آید صدای آب آب
مشک خشک خالی از آب، در میان افتاده است
از زبان ما نمی افتد عمو جان نام تو
گرچه طفلان را زبان هم از توان افتاده است
کن صوابی با شتابی جرعه آبی بیار
ای ز نامت لرزه بر جان یلان افتاده است


دوبیتی و رباعی
انگشت تو از دست چرا افتاده؟

گل از چه ز شاخه ای جدا افتاده؟

ای ناطق قرآن که جداگشته سرت؟

بسم الله این سوره کجا افتاده؟




***

عباس كه در عشق دلي يكدله داشت

در دشت جهاد پرچم قافله داشت

يك رو پس از حسين آمد به جهان

يعني ز حسين يك قدم فاصله داشت




***

به آبت خصم برده رشک ای مشک

مبادا که بریزی اشک ای مشک

مرا در تشنگی بگذار اما

بمان تا خیمه ها ای مشک ای مشک




ای علمدار کربلا عباس
مرد میدان هر بلا عباس
پنجمین نور چشم فاطمه ای
تو حسین کنار علقمه ای
ای شفاعت به خون تو مدیون
ای حسینی ترین حسینیون
بود جانت در اختیار حسین
کس به این حد نبود یار حسین
در جمال تو منجلی دیدند
فاطمیّون تو را علی دیدند
عشق به منتها تو هستی تو
علی کربلا تو هستی تو
به تو سرمایه ادب دادند
عبد صالح تو را لقب دادند
روز محشر که خلق می لرزند
شهدا بر تو قبله می برزند
وان همه سر جدا و دست جدا
پیکر پاره پاره شهدا
در قیامت که عذر نپذیرند
دست های تو دست می گیرند
دست هایت مدال عاشوراست
سندی بر شفاعت زهراست
معجزاتی که از وفا کردی
کربلا را تو کربلا کردی
به تو امید بسته بود حسین
تا به جایی که این سرود حسین
در صف تشنگان درخشیدی
تشنگی را حیات بخشیدی
تا قدم در کنار دجله زدی
باز در دشت عشق حجله زدی
دست در زیر آب تا بردی
کس نگفته که جرعه ای خوردی
دل فُلک نجات را بردی
آبروی فرات را بردی
منکر فضل توست نالایق
این بود درسِ حضرت صادق
ای سلام خدا و هر چه که هست
بر تو عباس ای شه بی دست
تشنه ام تشنه عنایت تو
عاشقم عاشق زیارت تو
رنج هجران کشیده می میرم
کربلا را ندیده می میرم
بهر من عطر کربلا بفرست
خود گذرنامه مرا بفرست
ساقیا! تشنه ام تو آبم ده
بین سلام و مرا جوابم ده
من "مؤید" غلام این کویم
که به جز مدحتان نمی گویم
بر مدیح تو افتخار کنم
گر برانی مرا چه کار کنم

 


مشک برداشت که سیراب کند دریا را

رفت تا تشنگی اش آب کند دریا را

آب روشن شد و عکس قمر افتاد در آب

ماه می خواست که مهتاب کند دریا را

تشنه می خواست ببیند لب او را دریا

پس ننوشید که سیراب کند دریا را

کوفه شد علقمه، شق القمری دیگر دید

ماه افتاد که محراب کند دریا را

تا خجالت بکشد سرخ شود چهرۀ آب

زخم می خورد که خوناب کند دریا را

ناگهان موج برآمد که رسید اقیانوس

تا در آغوش خودش خواب کند دریا را

آب مهریۀ گل بود و الاّ خورشید

در توان داشت که مرداب کند دریا را

کاش روی دل خشکیدۀ ما آن ساقی

عکسی از چشم خودش قاب کند دریا را

روی دست تو ندیده ست کسی دریا دل

چون خدا خواست که نایاب کند دریا را




هزار بار اگر افتد به خاك پاي تو دستم

هنوز از تو و از هديه كمم خجل هستم

چنان به عشق تو گشتم اسير، يوسف زهرا

كه مشتبه شده برخلق من حسين پرستم

به ساقي و مي و جام و بهشت و حور چه حاجت

كه من زصبح ولادت به ياد چشم تو مستم

ببخش گر كه برادر زدم صدات برادر

تو نجل فاطمه من تا ابد غلام تو هستم

به شوق آنكه بريزم به پات تقد جواني

ز كودكي دل خود را به تار زلف تو بستم

دو دست گشت جدا از تن و جدا نشد از تو

سرم شكست ولي عهد خويش را نشكستم

تمام عمر جز ين كه نيست تاب قيامم

تو تا اجازه ندادي به محضرت ننشستم

به پاي عشق تو يك لحظه از دو دست گذشتم

علي به ياد همين بوسه داد به دستم

در آب رفتن و عطشان ز بحر آب گذشتن

به عهد نامه چنين ثبت بود روز الستم

گرفته ام همه جا لحظه لحظه دست تو علي

اگر تو رشته گسستي من از كرم نگسستم



ای آب فرات



تشنه ام اگر چه من، خونجگر ای آب فرات
کودکانند ز من تشنه تر ای آب فرات
کودکان را نبود تاب عطش رحمی کن
که فتاده است به دل ها شرر ای آب فرات
آتش تشنگی اندر حرم افتاده مگر
نیستت از دل آنان خبر ای آب فرات
من گذشتم ز تو عطشان، تو هم از من بگذر
آبرویم برِ زهرا بخر ای آب فرات
خوردن آب چو از سرعت من می کاهد
من تأمل نکنم این قدر ای آب فرات
زودتر تا برسی بر لب عطشان حسین
کن دعا تا بروم زودتر ای آب فرات
باغبان تشنه تر از باغ خزان دیده بود
لاله هایش همه خونین جگر ای آب فرات
برده بی شیری و بی آبی از اصغر تب و تاب
گر توانی به لبش کن گذر ای آب فرات
آب دادن به کس و خویش نخوردن هنر است
در کسی نیست چو من این هنر ای آب فرات
بر لب آب "مؤید" ز لب تشنه ما
یاد می¬کرد به اشک بصر ای آب فرات

 


ای علمداری که دستت بوسه گاه مرتضاست

افضل الاعمال حیدر بوسه بر دست شماست

اقتدا بر مرتضی کردند جمع اهل بیت

دست توسرشار از عطر نسیم بوسه هاست

بوسه بر دست تو طعم بوسه بر قرآن دهد

دستهایت آیه های سفره دار هل اتاست

امتیاز بوسه بر دست تو، دست فاطمه است

چونکه مَس آیه تطهیر پاکان را سزاست

صف کشیدند انبیا تاکه خدا رخصت دهد

بوسه بر دستت زنند ، این آرزوی انبیاست

گر خداقسمت کند یک بوسه بر دستت زنیم

ما و نسل ما خدائی تا ابد حاجت رواست

ای که در سجده دو دست و صورتت بر روی خاک

باعث گرمی بازار مناجات خداست

ای که ساعتها میان سجده می گفتی خدا

بنده ای کوچک به درگاه تو گرم التجاست

تا که دست تو به سوی آسمان می شد بلند

حق ندا می داد وقت استجابت بر دعاست

پینه پیشانی ات العفو گو تا محشر است

اشک تو آمرزش ما بندگان پرخطاست

ای که می دادی قسم حق را به نام فاطمه

خاک نخلستان زاشک جاری تو با صفاست

حیف باشد گر فقط از خوشگلی ات دم زنیم

کمترین مدح تو گفتن از رخ و از چشم هاست

گرچه یوسف را خدا از صورت تو خلق کرد

حسن صورت شمه ای از سیرت تو باوفاست

در اطاعت بهترین و در عبادت برترین

دست و چشم تو مطیع پادشاه کربلاست

می توانستی به هم ریزی تمام خصم را

لیک گفتی امر،امر زادهء خیرالنساست

ای برادر بر امامین و عموی نُه امام

عَمّی العباس ذکر دائم آل عباست

مایقین داریم هنگام فرج ای ذوالعلم

بیرق صاحب زمان بر دوش تو صاحب لواست

فوق ایدیهم یداللهی که فرموده خدا

وصف دست توست که بالاترین دستهاست

حضرت سقا مه هاشم، تماشای رخت

کاشف الکرب حسین و زینبین و مجتباست

لقمه لقمه از غذای روز تاسوعای تو

ارمنی گیرد شفا چون سفره ات دارالشفاست

برعلی سوگند ای حیدر جمال علقمه

روز تاسوعای تو روز غدیر کربلاست

روز تاسوعا حوائج را برآورده کنیم

چونکه عاشورا فقط هنگامه شور و عزاست

مادرت ام الفضائل حضرت ام البنین

فاطمه است و دومین همسنگر شیر خداست

مادرِقامت رشید چار سردار رشید

مادر رزمندگان جبهه ی کرب وبلاست

مرتضی خواهان او شد از دعای فاطمه

گوهری نایاب بود و قدردانش مرتضاست

در مدینه می نماید مادری بر زائران

دست پخت فاطمه از دستِ او خوردن بجاست

در فراق قبر زهرا، تربت ام البنین

در مدینه باعث آرامش دلهای ماست

روزگاری که شود آباد گلزار بقیع

بیت سقاخانه ی ام البنین آنجا بپاست

ای برادرهای تو باب الحوائج بر همه

شیعه حتی غافل از این حلقه مشکل گشاست

مادرت وقت سفر فرمود بر اَخوان تو

پاسداری از حریم دخت زهرا باشماست

همچو پروانه به گِرد محملش حلقه زنید

لحظه ای گر دور باشید از حریم او خطاست

این وصیت تا به شهر شام هم پایان نداشت

دید زینب چار سر بر گِرد او حیدر نماست.

یَل به آن گویند که پشتش نیاید بر زمین

تو به صورت بر زمین افتاده ای زهرا گواست




تا در دل ما عشق تو پا می گیرد

سر تا سر جان عطر خدا می گیرد

ای جاری بیکران هزار اقیانوس

در مشک صداقت تو جا می گیرد





این قدر مزن طعنه بر این احساسم

من پیرو مردانگی عباسم

بیهوده تلاش می کنی ای سنی

من غیرتیم به مادرم حساسم

 



در رود زمانه پیچ و تاب افتاده است

خورشید به خوف و اضطراب افتاده است

ظهر است و در آیینه چشمان فرات

تصویر بلند آفتاب افتاده است



 



در خیمه کسی خدا خدا می خواند

یک کودک لب تشنه دعا می خواند

ای دست چرا!چرا به خاک افتادی؟

یک قافله تشنکی تو را می خواند





سلام ما به ابوالفضل ماه عاشورا
حسینِ علقمه در جلوه گاه عاشورا
اگر چه ماه بنی هاشمش لقب دادند
چو آفتاب دمید از پگاه عاشورا
پناه تشنه لبان خیام آل الله
امیر جان به کفان سپاه عاشورا
دو دیدگان به خون خفته اش دو شاهد عشق
دو بازوان جدایش گواه عاشورا
گهی به زینب و گاهی حسین و گه بر اوست
فغان کرببلا، اشک و آه عاشورا
به قطره قطره خونش کنار آب فرات
هنوز گریه کند قتلگاه عاشورا
بلند مرتبه اش راز غبطه شهداست
دو دست او سندی بر شفاعت زهراست

 


لغت کم است و سخن بیش برای توصیف خورشید

همو که دارد به غایت درون خود نور توحید

ز کنه ذاتش اگر چه نمی توان نکته فهمید

نمی شود در مقابل ز ظاهرش دید هپوشید

قدم در این عرصه بگذار بزن قلم روی قرطاس

بیا و بنگر مقام بلند وبالای عباس

امیر ایثار وافسر امید آل پیمبر

سرور ساقی کوثر یل دلارای حیدر

به وقت صلحش عصای دو دست شُبّیر و شَبَّر

به گاه تنهایی وغم یگانه یار برادر

خدیو درگاه عصمت غریو ایثار و غیرت

کسی که کویند گردد مدار او حول عصمت

در عزت و مکنت وجاه همیشه بوده زبانزد

نکرده در اوج رأفت فقیر و بیچاره را رد

اگر چه تشنه ولی آب به تشنگان می رساند

نگاه او دشمنان را به جای خود می نشاند

اگر رگ غیرت او خدا نکرده بگیرد

غبار بی حرمتی ها به خاک ذلت نشیند

کسی همآورد رزمش نشد در اوج شجاعت

نزد کسی تکیه چون او به تخت گاه سقیت

کسی که در روز محشر بر اوست چشم شفاعت

دو دست او می نماید برای خوبان کفایت

خدا! که تنها نمانم به روز اخذ نتایج

مباد رانی مرا از کنار باب الحوائج

برای یک لحظه حتی ادب نشد سد راهش

که بوده سر قفلی آن ز روز اول به نامش

ادب ببین با برادر که بوده عمری کنارش

نشد به جز وقت مردن کند برادر صدایش

الهی آنکه مرامم شود مرام اباالفضل

خوشم که باشم دو عالم فقط غلام اباالفضل

بصیرت نافذ او حکایت دیگری داشت

ابهتش بین مردم روایت سروری داشت

ظهور او بین لشکر درایت حیدری داشت

صبوری او خبر از متانت صفدری داشت

نمی توان شرح حالش به مختصر گفت و سنجید

رسد به خورشید ذره! کجا به تعریف وتمجید؟

قسم به ام البنین و مه بنی هاشم او

به صورت ماه عباس به سیرت سالم او

به علقمه پایتخت مقدس و دائم او

به حاجت زائرین و به حرمت خادم او

اگر کمی از نگاهش به ماسوی کم گذارد

خدا ابایی برای عذاب عالم ندارد

بخوان حدیث فتوت ز مَشک آب دریدش

ز تیرهای نشسته به پیکر ناز دیدش

ز دست از تن جدا وز فرق در خون طپیدش

ز غصه تیر و مشک و ز چهره نا امیدش

که هر چه او کرد آبی به تشنه کامان رساند

توان و نیروی تازه به زانوی او نیامد

چه کرد آن سرور دین کنار آن یاس چیده؟

چه ریخت بر پای آن گل به جز سرشک دو دیده؟

چو سرو در هم شکسته رمیده بود و خمیده

کنار طفلان رسید آن امام محنت کشیده

کنار سردار لشکر تلی ز تیر وسنان بود

گلاب قبرش ز خون دل امام زمان بود

 



ای شب، ای شاهدِ غم، روشنيِ يار چه شد؟
مـاهـــتابِ ســـحرآســايِ شـبِ تــار چــه شد؟
ای نسیــــمِ ســحری آب اجابت نرسيد
ساقيِ تشنه لبِ قافله سالار چه شد؟
يـوسف گـمشدهء فتحِ فُراتم چه شده ست
بوی پيراهنِ آن عشقِ سبکبار چــه شـــد؟
نازم آن يـار کـــه از آب حـذر کـــرده و گـفت:
پس عطشناکيِ گلهای عطشبار چه شد؟
هفت اقليم عطش بر لب ات آوار شده ست
انعکاسِ غم و پــژواکِ تـــو اينبار، چه شـــد؟
ياس ها در تبِ ديــدارِ تو پرپر زده اند
بوی باران زدهء ابرِ سبکبار چه شد؟
ارغــوانــی شــــدنِ روز و شب ام را بـــنگــر
تا بدانی که دلم بی تو در اين کار چه شد؟
لشکرِ تيرهء شب از همه سو آمده است
آن جوانــمردِ بخون خفتهء پيکار چه شد؟
کس بـه پــابـــوسِ غــريــبانـهء آن دل نــرسيد
خون و خاکسترت ای عشق گرانبار چه شد؟
آن طنينی که پُر از صوتِ صنوبر شده است
ديــدی آخــر بــه لبِ لالهء خـونبار چـه شد؟
ای فدايِ تــو دلِ تـا بــه اَبـــد مـــنتظرم
قامتِ سرو و سپيدارِ علمدار چه شد؟

محمد علی قاسمی

امیر علقمه از صدر زین به زیر افتاد

میان لشگری از تیغ و نیزه گیر افتاد

دو دست تشنه او ماند و طعنه تکبیر

به یاد منزلت آیه غدیر افتاد

چقدر شدت ضرب عمود سنگین بود

دوباره چند ترک بر دل کویر افتاد

نگاه زخمی و شرمنده اش به آقا گفت

ببخش مشک حرم بین این مسیر افتاد

چگونه پیکر او را به خیمه ها ببرد

حسین گریه کنان فکر یک حصیر افتاد

 


مادرت آمده بالای سرم گریه کند

به پذیرایی چشمان ترم گریه کند

مادرم ام بنین کرببلا نیست ولی

شکر حق مادر تو هست برم گریه کند

بین بابایم و من وجه شیاهت دیده

که غریبانه بر این فرق سرم گریه کند

دست من تر شد اگر خواستم از حضرت حق

که شود هر دو قلم تا که حرم گریه کند

خواهرم را تو بگو تا که دو چشمش گیرد

گر ببندد سر نیزه سر من گریه کند

 


واحد - مثنوی 


ای علمدار سپه، کو عَلمَت
علم و دست ز پیکر قلمت

داغت ای ماه هلالم کرده ست
الف قدّ تو دالم کرده ست

تو به خون خفته کنون در بر من
داده پیغام چنین دختر من

گر نشد آب میسّر گردد
گو عمو خود به حرم برگردد

حال خواهم به حرم برگردم
گر به آن طفل برابر گردم

خود بگو من چه بگویم به جواب
گر ببیند نه عمو هست نه آب

گذاشت دست به سینه : سلام سوی حرم
رسید تا فلکه آب و روبروی حرم

لب زمین دو چشمش دوباره باران خورد

در آستانه دریا گرفت بوی حرم

گذاشت صورت خود را به صورت یک در

نفس کشید و نفس شد به رنگ و روی حرم

تمام حس عطش را به کاسه ها نوشید

و پر شد از تب و تاب لب سبوی حرم

در آن طرف پدری که خمیده . با گریه

گره زده پسرش را به آبروی حرم

چقدر قطره به دریا رسیدنش زیباست

چقدر زمزمه جاری شده به جوی حرم

در ازدحام توسل ز چشم من گم شد

ضریح بود و هزاران دعای توی حرم

شکست بین نماز زیارت آقا

شکست و ریخت قنوتش به گفتگوی حرم

شفا گرفته مریضی .....زدند نقاره

صدای معجزه پیدا شد از گلوی حرم

گذاشت دست به سینه .عقب عقب برگشت

رسید تا فلکه آب و روبروی حرم

 



کودک میان خیمه دلش بی قرار آب

اما به دست دشمن سرکش مهار آب

چندین بنفشه بین حرم رو به قبله حیف

بی سر میان معرکه خفته سوار آّب

چشمان دخترک به سوی نهر علقمه است

یعنی که می کشد به خدا انتظار آب

لب را به شکوه باز نمود و به گریه گفت

با ما نبود جان پدر این قرار آب

گر تشنه لب به خیمه بمیرد برادرم

گردد سیاه در دو جهان روزگار آب

وقتی خبر رسد عمو تشنه شد شهید

دیگر نبود بر لب دختر شعار آب

سید محمد جوادی

آبی برای رفع عطش در گلو نریخت

جان داد تشنه کام و به خاک آبرو نریخت

دستش ز دست رفت و به دندان گرفت مشک

کاخ بلند همت خود را فرو نریخت

چون مهر خفت در دل خون شفق ولیک

اشکی به پیش دشمن خفاش خو نریخت

غیرت نگر که آب به کف کرد و همتش

اما به جام کام می از این صبو نریخت

چون رشته امید بریدش زآب گفت

خاکی چومن کسی به سر آرزو نریخت

 


 


وقتی برای نام تو تصویر می کشم

باور نمی کنم که فقط شیر می کشم

تو شیر بیشه ای وبرای جواب خلق

عباس را به صفحه تفسیر می کشم

دائم نگاه مهر تو بادوستان بود

چون دشمن است دست تو شمشیر می کشم

تنها به لطف چشم تو باشد اگر شبی

یک یا حسین از ته دل سیر می کشم

از خاطرات کودکی ام عکس یک علم

با حلقه های کوچک زنجیر می کشم

سرتاسر وجود من اشک است آفتاب

پای تو هرچه مانده به تبخیر می کشم

وقتی زبان اشک تورا درک می کنم

مشک ولبان تشنه ویک تیر می کشم

آن صحنه ای که از روی زین واژگون شدی

مثل غروب واقعه دلگیر می کشم


ای یوسف اُم البَنین در این دل صحرا
ای با اَدَب سَقّا
دریا دلی و تشنه جان دادی لب دریا
ای با اَدَب سَقّا
تو معنی ایثار و روح اَدَب هستی
سردار بی دستی
وقت شهادت مفتخر از دیدن زهرا
ای با اَدَب سَقّا
دیدی مه رخسار طفلانم ز بی آبی
گردیده مهتابی
آتش به جانت اوفتاد از تاوَلِ لب ها
ای با اَدَب سَقّا
گرچه قلم دستت شد و فَرقَت دو تا کردند
بی حد جفا کردند
پُشت تو تنها شد دو تا در محضر یکتا
ای با اَدَب سَقّا
هم پاسبان خیمه ها و هم علمداری
از بس فداکاری
پروانه جانبازی ات زهرا کند امضا
ای با اَدَب سَقّا


ای بزرگ خاندان آبها

آشنای مهربان آبها

در مقام شامخ سقائی ات

بند می آید زبان آبها

از حیاط مأذن چشمان تو

تا خدا آمد اذان آبها

با تماشای لب دریائی ات

آب افتاده دهان آبها

مثل دریائی ولیکن می دهی

مشک خشکی را نشان آبها

بر ضریح دست تو پیچیده اند

التماس گیسوان آبها

می رسید از دور بر اهل حرم

جمله سقا بمانِ آبها

زیر بار تیر های مشک تو

خورد گردید استخوان آبها

مشک و ختم و فاتحه هر گز نبود

این تصور در گمان آبها

بعد لبهای تبسم ریز تو

گریه افتاده به جان آبها

ازوداع تو حکایت می کند

دستهای پر تکان آبها

گریه امروز مال چشم تو

گریه فردا ازآن آبها

راستی بی تو چه رنگی می شود

شعر های شاعران آبها

علی اکبر لطیفیان
نیست صاحب همتی در نشأتین

همقدم عباس را بعد از حسین

در هواداری آن شاه الست

جمله را یک دست بود او را دو دست

آن قوی،پشت خدا بنیان ازاو

وآن مشوش،حال بی دینان از او

موسی توحید را هارون عهد

ازمریدان جمله کاملتر به عهد

روز عاشورا به چشم پر زخون

مشک بر دوش آمد از شط چون برون

جانب اصحاب تازان با خروش

مشکی از آب حقیقت پر به دوش

شد به سوی تشنه کامان رهسپر

تیر باران بلا را شد سپر

بس فروبارید بر وی تیر تیز

مشک شد بر حالت او اشک ریز

اشک،چندان ریخت بروی چشم مشک

تاکه چشم مشک خالی شد زاشک

برزمین آب تعلق پاک ریخت

وز تعین برسر آن خاک ریخت

هستی اش را دست از مستی فشاند

جز حسین اندر میان چیزی نماند

 


من ساقی ام امّا جام من شکسته
اهل حَرَم در انتظارم نشسته
واویلا، واویلا «4 تکرار»


جانم فدایش شد و شد ادا دِینم
من کاشف الکرب عَن وَجهِ الحُسینم
واویلا، واویلا «4 تکرار»

محرم آمده از شهر غم علم در دست

براي سينه زدن، تکيه شد سراسر دست

محرم آمد و خمخانه‌ي ازل وا شد

وضو ز باده گرفتم، زدم به ساغر دست

حسين آمده با ذوالفقار گريانش

که: هان حسينم و تنهاترين علم بر دست

حسين آمده تا شرح شقشقيه کند

حسين آمده با خطبه‌ي پدر در دست

)چو دست برد به تيغ، آسمانيان گفتند:

به ذوالفقار مگر برده است حيدر، دست(

چو ذوالفقار علي چرخ مي‌زند، بي‌تاب

چه حال داده خدايا مگر به اکبر دست؟

ز خيمه‌گاه مي‌آيد چو گردباد عطش

حسين را بنگر پاره‌ي جگر در دست!

چه روز بود که ديديم ما به کرب‌وبلا!

چه حال بود به ما داد روز محشر دست!

بدو شکايت اهل مدينه خواهم برد

به خواب گر دهدم ديدن پيمبر، دست

نشسته‌ام به تماشاي زير و رو شدنم

به لحظه‌اي که برد شمر، سوي خنجر، دست

به خويش مي‌نگرم با دو چشم خون‌آلود

نگاه کردم و در نهر شد شناور، دست

به رود علقمه بنگر که مي‌زند بر سر

به دستگيري مان موج شد سراسر دست!

نمي‌توانم بر روي عشق، بندم چشم

نمي‌توانم بردارم از برادر، دست

تو هر دو چشم من! از هر دو چشم، چشم بپوش

ز هر دو دست، برادر! بشوي ديگر، دست

به پاي دست تو سر مي‌دهند، سرداران

به احترام تو با چشم شد برابر، دست!

به ياد دست تو اي روشناي چشم حسين!

چقدر شام غريبان زديم بر سر، دست

تو را فروتني از اسب بر زمين انداخت

نمي‌رسيد وگرنه به آن صنوبر، دست

قنوت پر زدن دست‌هاي مشتاق است

به احترام ابوالفضل مي‌کشد، پر، دست!

مگر تو دست بگيري که دستگير تويي

به آستان شفاعت نمي‌رسد هر دست!

اگر چه پيش قدت شد قصيده‌ام کوتاه

به اشتياق تو شد، سطر سطر دفتر، دست

حديث دست تو را هيچ کس نخواهد گفت

مگر به روز قيامت رود به منبر، دست!





منکه از اهل حَرَم، آب رودارترم
تیر کین آمد و گفت، آب رویت ببرم
نه همین چشم زِرِه قامت من تر کرده
اشک مشک آمده و گریه به من سر کرده
یا اَخا کن نظری، در خیامم مَبَری
«تکرار»

پرچم از دست جدا، جام از مست جدا
پشت تو با سر من هر دو بشکست جدا
مادرت آمده نتوان به برش برخیزم
خون چشمم عوض گل به رهش می ریزم
کُن به علقم گذری، در خیامم مَبَری
«تکرار»

مستم و می زده ام، پیش پیر آمده ام
پیر من هست حُسین، علقمه میکده ام
آنکه از روز ازل باده به من داده تویی
می تو و میکده تو جام تو و باده تویی
تو ز من با خبری، در خیامم مَبَری
«تکرار»


شرم مرا به خيمه طفلان كه مى‏برد؟

مشك مرا به خيمه سوزان كه مى‏برد؟

ادرك اخا سرودم و ناليده‏ام ز دل

اين ناله را به محضر سلطان كه مى‏برد؟

سقا به خون نشست و علم بر زمين فتاد

با دختران خبر ز مغيلان كه مى‏برد؟

دستم فتاد و پنجه دشمن گشوده شد

اين قصه را به موى پريشان كه مى‏برد؟

دشمن به فكر غارت و معجر كشى فتاد

اين شرح را به طفل هراسان كه مى‏برد؟

اين غصه سوخت جان مرا صد هزار بار

سادات را به ناقه عريان كه مى‏برد؟

 


فرزند علی ، فاطمه را نور دو عینی
سقا و سپهدار و علمدار حسینی
ای مظهر غیرت یا حضرت عباس
ای ساقی عترت یا حضرت عباس
تقدیم برادر شده چشم و سر و دستت
بوسیده علی دست تو در روز الستت
ای مظهر غیرت یا حضرت عباس
ای ساقی عترت یا حضرت عباس
گریان ز غمت زینب کبراست اباالفضل
در علقمه زوار تو زهراست اباالفضل
ای مظهر غیرت یا حضرت عباس
ای ساقی عترت یا حضرت عباس
میر سپه و ماه منیر اسدالله
شمشیر حسینی تو و شیر اسدالله
ای مظهر غیرت یا حضرت عباس
ای ساقی عترت یا حضرت عباس
نازند به بازوی تو در عرصة پیکار
زهرا و حسین و حسن و حیدر کرار
ای مظهر غیرت یا حضرت عباس
ای ساقی عترت یا حضرت عباس
سقا شده در خیمه سرا چشم سکینه
برخیز و بده آب به گل های مدینه
ای مظهر غیرت یا حضرت عباس
ای ساقی عترت یا حضرت عباس
چون دید حسین بن علی محو خدایت
فرمود شود جان برادر به فدایت
ای مظهر غیرت یا حضرت عباس
ای ساقی عترت یا حضرت عباس
تنها نه به صحرای بلا یار حسینی
حتی به صف حشر علمدار حسینی
ای مظهر غیرت یا حضرت عباس
ای ساقی عترت یا حضرت عباس
در کرببلا مظهر ایثار و شجاعت
در روز جزا دست تو اسباب شفاعت
ای مظهر غیرت یا حضرت عباس
ای ساقی عترت یا حضرت عباس
در بحر ولایت دُر نایاب حسینی
هم قبلة حاجاتی و هم باب حسینی
ای مظهر غیرت یا حضرت عباس
ای ساقی عترت یا حضرت عباس
افسوس که با تیر جفا چشم تو بستند
افسوس که پیشانی و فرق تو شکستند
ای مظهر غیرت یا حضرت عباس
ای ساقی عترت یا حضرت عباس
افسوس که خون بر جگر اُم بنین شد
قرآن حسین بن علیعلیهماسلام نقش زمین شد
ای مظهر غیرت یا حضرت عباس
ای ساقی عترت یا حضرت عباس
شش ماهه به خیمه ز عطش تاب ندارد
سقای حسین بن علی آب ندارد
ای مظهر غیرت یا حضرت عباس
ای ساقی عترت یا حضرت عباس
برخیز و ببین اشک امام شهدا را
داغ تو شکسته کمر خون خدا را
ای مظهر غیرت یا حضرت عباس
ای ساقی عترت یا حضرت عباس
تو ماه بنی هاشم و شمع شهدایی
در کرب و بلا حامی مصباح هدایی
ای مظهر غیرت یا حضرت عباس
ای ساقی عترت یا حضرت عباس

 

 


وعده‏اى داده‏اى و راهى دريا شده‏اى

خوش به حال لب اصغر كه تو سقا شده‏اى

آب از هيبت عباسى تو مى‏لرزد

بى عصا آمده‏اى حضرت موسى شده‏اى

بى سجود آمده‏اى يا كه عمودت زده‏اند

يا خجالت زده‏اى وه كه چه زيبا شده‏اى

يا اخا گفتى و ناگه كمرم درد گرفت

كمر خم شده را غرق تماشا شده‏اى

منم و داغ تو و اين كمر بشكسته

توئى و ضربه‏اى و فرق ز هم وا شده‏اى

سعى بسيار مكن تا كه ز جا برخيزى

كمى هم فكر خودت باش ببين تا شده‏اى

مانده‏ام با تن پاشيده‏ات آخر چه كنم؟

اى علمدار حرم مثل معما شده‏اى

مادرت آمده يا مادر من آمده است

با چنين حال به پاى چه كسى پا شده‏اى

تو و آن قد رشيدى كه پر از طوبى بود

در شگفتم كه در اين قبر چرا جا شده‏اى



ای ساقی طفلان عباس
ای حامی قرآن عباس
دور بدنت گردیدم
با دیدة گریان عباس
تو حامی و پرچمدار منی
غمخوار منی، غمخوار منی
جان تو در ره قرآن فدا شد
دست و چشم تو تقدیم خدا شد
یا ابالفضل یا ابالفضل یا ابالفضل
ای هستی من، هستت کو
با من، دل پا بستت کو
سقا و علمدار من
چشم و علم و دستت کو
تو ماه دل آرای حرمی
آب آور و سقای حرمی
جای آب ای مه در خون تپیده
از چه رو خون ز بازویت چکیده
یا ابالفضل یا ابالفضل یا ابالفضل
ای سرو به خون غلتیده
ای آب تو اشک دیده
با آن که لبت خشکیده
خون از دهنت چکیده
ای روی زمین دست و علمت
نتوان ببرم سوی حرمت
کودکان در حرم چشم انتظارند
نونهالان دگر سقا ندارند
یا ابالفضل یا ابالفضل یا ابالفضل
هنگام عزاداری شد
ایام غم و زاری شد
از دیدة طفلانم اشک
از چشم تو خون جاری شد
تو منبع جودی و کرمی
تو آرزوی اهل حرمی
مظهر غیرت و ساقی کوثر
خیز و بر تشنگان آبی بیاور
یا ابالفضل یا ابالفضل یا ابالفضل
ای خیمه عزادار تو
چشم همه خونبار تو
زهرا و علی گردیدند
در علقمه زوار تو
من بین عدو تنها چه کنم
با خندة دشمن ها چه کنم
خندة دشمن و اشک سکینه
کرده آه مرا آتش به سینه
یا ابالفضل یا ابالفضل یا ابالفضل



+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1390ساعت 11:16  توسط ميثم عبدلی  | 
داداش به خون خفته ي من     مي خنده به من خيل دشمن
مي زنه به سينه       غم شراره      دستات از تن جدا شده
داداش به خون خفته ي من     مي خنده به من خيل دشمن
بدون تو عباس      دشمن ما        راهي خيمه ها شده
از غم تو ببين داداش قامت من كمون شده
نوبهار قدت أخا از چه داداش خزون شده
به خاك صحرا اي علمدار       سر گذاشتي برادرم
چشاتو واكن اي تمام              چشم اميد خواهرم

علقمه و چشماي مستت       علقمه و مشك و دو دستت
سر پر خونت     داره بوي      مادرم زهرا رو داداش
علقمه و چشماي مستت     علقمه و مشك و دو دستت
رو صورت ماهت     اي برادر     ريخته خون از گوشه چشاش
اي علمدار باوفا چشم اميد لشگرم
علقمه گشته يا أخا مملو از عطر مادرم
قدم خميده از غم تو          بي شكيبم ز درد و غم
نمي شد اي كاش تا ببينم        از كفت افتاده علم

خشكه لبات اي تشنه سقا    افتادي رو خاك پاي دريا
همه ي اميدم     رفته بر باد    دل شده از غم تو زار
خشكه لبات اي تشنه سقا    افتادي رو خاك پاي دريا
ز ماتم چشمات اي دلاور     گشته دل خون و بي قرار
ماه بي دست علقمه حيدرِ دشت كربلا
مونده، اي يار دلربا چشم براه تو خيمه ها
مياد هنوز از ديده تو          خون غربت ستاره گون
شكسته پشتم اي برادر         دل پر از درده پهلوون

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1390ساعت 10:54  توسط ميثم عبدلی  | 
  شرم خورشید
آفـتاب از شرم خورشید آب شد، باران گرفت
در گــلوی تـشـنه‌ی پروانه‌ها خون جان گرفت

 

تـیـغ هـم وقـتی که می بوسیـد رگهای تو را
لاجرم خون خــورد و بــوی آیــه‌ی قرآن گرفت
بـاد در دســتـان عـبــاس تــو آرامــش ســرود
لحظه‌ای افتاد دستش بر زمین طوفاـن گرفت
مـن نـمـی‌دانم چه فکری کرد آن لحـظه فرات
کـه رسـیـدن تـا لـب آن کـوه را آســان گرفت
راز مـشـکـش را نمی‌دانم که وقتی پاره شد
آسمــان روی زمــین افــتاد تــا بـاران گــرفـت

 

آتشکده لاله ها
 
 
باز محرم شد و گل جوش کرد
آینه را آه سیه پوش کرد

 

فصل گل آجین شدن ناله شد
فصل جنون جوشی آلاله شد
آگهی آتش و خون می زنند
جارچیان، طبل جنون می زنند
دشت پر از بوی خطر، بوی مرگ
ماه روان تا به فراسوی مرگ
می گذرد اسب عنان بر عنان
بغضی در حنجره آسمان
اسب گذر می کند از آب ها
یاس، عطش سوخته در خواب ها
رود، بلوغ ادب آورده است
نعش کسی را به لب آورده است
آب نفهمید غم یاس را
تشنگی حضرت عباس را
ای گل زخمی ز تن کیستی
لاله خونین کفن کیستی
آب به تنهایی تو اشک ریخت
خون دلت بود که از مشک ریخت
اشک تو عطشانی یک ژاله بود
جسم تو تبدارترین لاله بود
تا به ابد اشک فشانده ست آب
تشنه لب های تو مانده ست آب
معنی فریاد، سکوت تو بود
لاله، سلام ملکوت تو بود
آینه بودند، درختان تو را
سبز سرودند درختان تو را
عشق معمای تو بود و خدا
نسبت زیبای تو بود و خدا
فاصله ای بین خدا و تو نیست
هیچ کسی عین خدا و تو نیست
باز به فریاد سکوتی بساز
از کلمات ملکوتی بساز
صافی دل آینه نیت است
حنجره ات صبح صمیمیت است
آینه ها، لال جمال تواند
محو عطش های زلال تواند
بی تو زمین، آتش و دود آمده
آه تو، آغاز وجود آمده
جامه زده عشق ز سوگت به نیل
سوخته داغ تو پر جبرییل
جاده ز گامت به یقین می رسید
خمس تن تو به زمین می رسید
خیمه و آب و نفس و دود، سرخ
ابر و زمین و عطش و رود، سرخ
بغض تو در حنجره بلبل است
تا به ابد داغ تو سهم گل است
حنجره ات مزرعه ناله هاست
داغ تو آتشکده لاله هاست
 
پرویز عباسی داکانی

 

علمدار

باز وقت بی قراری آمده  
لحظه های جانسپاری آمده

 

 هر که بر دلدار خود دلداده شد  
بهر جان دادن بر او آماده شد  
در خورد با دلبرش پیوند ها  
حک شده بر چهره ها لبخند ها  
عاقبت وقت وصال آمد دگر  
مه رخی زیبا جمال آمد دگر  
خیمه ای برپا شده از اشتیاق  
خیمه ای دیگر هراسان از فراق  
اهل این خیمه به رفتن بی شکیب  
وآن دگر دل بی قرار یک غریب  
این دو خیمه در کنار یک دگر  
هردو در سوز و نوا شب تا سحر  
این یکی مست مناجات و نماز  
آن یکی شعله ور ازسوز و گداز  
خیمه ای پر گشته از مردان مرد  
جان به کف آماده رزم و نبرد  
درکنارش خیمه ای از کودکان  
در غم فردا پر از اشک روان  
خیمه ی پر از رسم وفا  
سینه ها لبریز از مهر و صفا  
مرغ جان ها در پی تیر اجل  
بر لبی آوای احلی من عسل  
نوجوانی برلبش ذکر دعا  
تا مبادا گردد از دلبر جدا  
هرکه گوید ای غریب عالمین  
بعد تو هرگز نمی مانم حسین  
دیگری گوید اگر سوزد تنم  
آن که می ماند به عشق تو منم  
گر هزاران جان به تو دلبر دهم  
باز جان گیرم به راهت سر دهم  
با شقایق جمله ای را یاس گفت  
زینب این را در پی عباس گفت  
گفت ای آرام جان زینبین  
یا ابوفاضل ، شده تنهاحسین  
ای برادر موسم یاری شده  
جان من وقت علمداری شده  
یاد داری زاده ی ام البنین  
آخرین حرف امیر المومنین  
چون به بستر بود با فرق دو تا  
گفت ای سقای دشت کربلا  
بشنو از باب غریبت این سخن  
حیدری کن کربلا ، عباس من  
دشت را از خون خود سرشار کن  
هر چه داری نذر روی یار کن  
این چنین کرد و فدای یار شد  
غرق خون در پیش پای یار شد  
آب از مشکش برون تا ریخته  
خون به چشم او به اشک آمیخته  
کای برادر من خجل هستم بیا  
رفتم و تنها شدی در کربلا

 

 

 اخا
 
باورت نیست اخا رفتی و بیتاب شدم
شمع سان از غم هجر رخ تو آب شدم

 

باورت نیست اخا بدتوبیچاره شدم
بعدت ای مونس جان زینب آواره شدم
قدر تاریخ به من ظلم وجسارت گشته
خواهر تو هدف تیر حقارت گشته
باورت نیست ولی دست مراهم بستند
حرمت خواهر غمدیده تو بشکستند
باورت نیست ولی دین من انکار شده
آسمان پیش دوچشمان ترم تارشده
باورت نیست منو کوچه وبازار کجا
دختر فاطمه ومجلس اغیار کجا
یا اخا رفتی و بی پشت وپناهم کردی
مردم آن لحظه که از نیزه نگاهم کردی
غیرت اله تو رامحو تماشا شده ام
سرو بودم زغمت جان اخا تا شده ام
کاش عباس به نیزه بنهد چشم به هم
زینب وسلسله و همرهی نامحرم
هرکجا نام تو بردم پاسخم دشنام است
چشم در راه من وتو کوچه های شام است

 

بهونه دل

 میگیره دلم بهونه

 منم از عشقت دیونه

شدم از داغت بی خونه

نوکر از هوات میخونه

 

دل من پرازشراره

 

 

واسه چشمات بی قراره

 

دل من با تو بهاره

با تو هیچ غمی نداره

هر(نفس) به شورو شینم

مست شاه عالمینم

تا ابد به زیر دینم

غلام ارباب حسینم

 

 

باز باران

باز هم بارش باران غزل های دلم

باز هم دلشدگان وای دلم وای دلم

دل به دریا زدنش را به تما شا بشوید

آنکه طوفان زده بر ساحل دریای دلم

مشک بر دوش ره علقمه در پیش گرفت

وه چه زیبا شده بود حضرت سقای دلم

ناگهان ناله ای مجروح برامد که اخا

بنگر مادرت اینجاست ، زهرای دلم

و سراسیمه به دنبال صدا رفت حسین

رفت و برگشت ولی خم شده آقای دلم

خبری آمده از او خبری نیست دگر

و کسی داد زد ای وای عمو  وای دلم

با همین گریه نوشته میان روضه

علقمه آمده ام لیک با پای دلم

شاعر : یاسر مسافر

 

 

شعر شب تاسوعای حضرت عباس

دلم شدپر احساس

فضا پر شده از بوی گل یاس

هوای حرم حضرت عباس

علمدار نیامد    سهپدار نیامد

 


خدا ساقی و سردار نیامد

و آن شیر دلیر حرم حضرت ارباب

همان ساقیه لب تشنۀ این آب

علمدار نیامد    سهپدار نیامد

خدا ساقی و سردار نیامد

ای اهل حرم میرو علمدار نیامد

ساقی و یل و سید و سالار نیامد

علمدار نیامد    سهپدار نیامد

خدا ساقی و سردار نیامد

شیر سرخ شه خوبان پسر شاه ,وزیر عربستان

همان کس که بدادست برای لبه تشنه چو دو دستان

ای اهل حرم شاه حرم رفت ز دنیا

آمد به برش مادر او حضرت زهرا

علمدار نیامد    سپهدار نیامد

خدا ساقی و سردار نیامد

ای سینه زنان دست علمدار فتاده

بر چشمه عزیزش چو سه شعبه بنشانده

علمدارنیامد...سپهدار...خدا ساقی و سردار...

ای سینه زنان فرقه علمدار شکسته

خم گشته علم گشته علمدار چوخسته

علمدار...سپهدار...خدا ساقی و سردار...

خورشید بسوزد ز غمه ساقی تشنه

آمد به سراغش تبر و نیزه و دشنه

علمدارنیامد...سپهدار...خدا ساقی و سردار...

درکرببلا خون چو معنای جنون است

دیوانه و مستانه شوید وقت کنون است

علمدار نیامد...سپهدار....خدا ساقی و ساردار

ای لطمه زنان زینب کبری شده حساس

لطمه زند او بر سر و از غصۀ  عباس

علمدار نیامد...سپهدار....خدا ساقی و ساردار

طفلان حرم تشنۀ  یک جرعۀ آبند

ناموس حرم لطمه زنان در تب و تایند

علمدار نیامد...سپهدار....خدا ساقی و ساردار..

 

 

هر چه ترسیدم از آن، آن به سرم می آید

مشک سوراخ شد و کیست برم می آید؟

چشم پرخون شده را طاقت دیدن نبود

خون به همراهی اشک از بصرم می آید

علقمه پر شده از  شیون یک بانویی

کیست او ذکر لبش " وا پسرم " می آید ؟

سخت باشد بدهم صورت او را تشخیص

چون  کبودی رخش در نظرم می آید

فاطمه آمد و دستی که  ندارم خیزم

اشک خجلت فقط از چشم ترم می آید

هر چه ترسیدم از آن آن به سرم می آید

ناله ی  العطش  اهل  حرم می آید ..!!

شاعر:وحید مصلحی

 

 

 

زبانحال حضرت امام حسین(ع) با حضرت عباس(ع)

برخیز ای برادر، بار دگر نظر کن

با چشم پاره ی خود، از چشم من گذر کن

برخیز ای برادر ، اینجا پر از حرامی است

پشت خیام آهو، بنگر که گرگ شامی است

 

برخیز ای برادر، بنگر علم زمین خورد

وقتی فتادی انگار، کل حرم  زمین خورد

برخیز ای برادر، در خیمه قحط آب است

چون موی پر زخونت ، اصغر به پیچ و تاب است

برخیز یار زارم، چشم تو تیر خورده

گل از غم تو ای یار، از داغ تو فسرده

سروده: جعفر ابوالفتحی

 

 

 

 

آسمان خشک ولی زرد مثال لب عباس

ز طوفان عزا خورد شد این ساقۀ زیبای گل یاس

صدای نفس حضرت ساقی

برانداخته از شور همان زمزمه باقی

درختان همه از ماتم این ساقی تشنه

به سروسینه زنندو شکنند آن همۀ شاخۀ خودرا

و به زیره قدم حضرت زهرا

که بیامد به عزای علم میر علمدار کربلا

بریزند چو برگان خزان را

وزمین لطمه زنان....

خون فشان شد ازین برگ درختان

و تلاطم شده در مهریۀ حضرت زهرا

و خدا پرچم مشکیۀ غم انداخته بر صورت دنیا

همه در ارض و سما لطمه زنان دم بگرفتست قیامت

که ای اهل حرم میرو علمدار نیامد

و ز لب تشنگیۀ حضرت ساقی

خشک گشته چو گلویم , چونان محشر باقی

و به گلبرگ گرفتست نمی آب همان سرخ عقاقی

ابر هم شد خجل از حضرت ساقی

که چرا آب نداریم

علت خوشکیه امسال همین است

مشک بی آبه علمدار, زمین است

و ازین شر شر مستانۀ آب ز مشکست که غمین است....

آسمان زرد...هواسرد...دله مرد علمدار پر از درد ببارد

و درین بهبۀ ارض و سما ناگهان زمزمۀ مادرساقی امد

که ای اهل حرم میرو علمدار نیامد...

 

 

نوحۀ عطش

امشب در کربلا قحطی آب است
بر تشنگان، دل دریا کباب است
از آل طاها، شرمنده سقّا

عباس واعطشا عباس یا عباس

فریاد العطش خیزد به گردون
اصغر لب تشنه و سقّا دلش خون
ای بحر غیرت، سقای عترت

عباس واعطشا عباس یا عباس

 


سردار لشکر و سقّای بی‌آب
رقیه از عطش، گردیده بی‌تاب
رنگش پریده، اشکش به دیده

عباس واعطشا عباس یا عباس
عباس ای پسر ساقی کوثر
تنها سقا تویی، ای میرلشکر
دارد سکینه، آتش به سینه

عباس واعطشا عباس یا عباس

دریا، شرمنده از سقای آب است
سقا، شرمنده از طفل رباب است
اصغر زند پر، در دست مادر

عباس واعطشا عباس یا عباس

تو مهر زهرایی، ای آب دریا
بنگر لبِ خشکِ حسین او را
یک ماهپاره، گوید هماره

عباس واعطشا عباس یا عباس

غلامرضا سازگار

 

 

عمو‌جونم‌تا‌تو‌بودي‌سر‌و‌ساموني‌داشتيم‌

تا‌تو‌رفتي‌دل‌پرخوني‌داشتيم

آي‌اهل‌عالم‌بدونيدعمويي‌دارم‌نمي‌دونيد‌كه‌‌چقدر‌مهربونه

قامتش‌تا‌كهكشونه‌نگاهش‌رنگين‌كمونه‌

توي‌چشماي‌قشنگش‌هزار‌هزار‌آسمونه

مهربونه‌مهربونه‌مهربونه‌مهربونه

وقتي‌شبها‌خواب‌ندارم‌روي‌شونه‌اش‌سر‌ميزارم

تاكه‌خوابم‌ببره‌آروم‌آروم‌توي‌گوشم‌شعر‌محبت‌ميخونه

واي‌كه‌چقدر‌عموجونم‌مهربونه‌

شونه‌هاش‌بالاتر‌از‌هر‌چي‌بلندي‌روزمين

عموجونم‌مي‌گه‌اي‌فرشتة‌روي‌زمين

راه‌نرو‌خسته‌ميشي‌روي‌شونه‌هام‌بشين

از‌روي‌دوش‌عمو‌جونت‌همه‌عالم‌روببين

از‌تو‌چشمهاش‌مي‌خونم‌كه‌چقدر‌دوستم‌داره

از‌تو‌چشمام‌مي‌خونه‌كه‌چقدر‌دوستش‌دارم‌دوستش‌دارم

به‌خدا‌مهربونه‌به‌خدا‌مهربونه‌مهربونه‌مهربونه‌مهربونه‌مهربونه

اگه‌من‌تب‌بكنم‌تاب‌نداره‌اگه‌خار‌تو‌پام‌بره‌خواب‌نداره

فكر‌مي‌كنم‌اگه‌كه‌با‌ما‌نباشه‌خدا‌اون‌روز‌رو‌نياره

خدا‌اون‌روز‌رو‌نياره

هر‌چي‌ازش‌مي‌ترسيدم‌خدايا‌اومد‌به‌سرم‌

عموجون‌رفت‌آب‌بياره‌خبرش‌اومد‌به‌حرم‌

خبرش‌اومد‌به‌حرم

عمو‌جونم‌تا‌تو‌بودي‌سر‌و‌ساموني‌داشتيم‌

تا‌تو‌رفتي‌دل‌پرخوني‌داشتيم

عموجونم با تو دنيامون قشنگه

عموجونم بي تو دلها تنگ تنگه

عمو جونم با تومثل غنچه بودم

عمو جونم بي تو يك ياس كبودم

عمو جونم چراچشمات روي هم بسته ميشه

زبونم لال نكنه گوشت ازصداي‌من خسته ميشه

حق داري اما به خدا من كه نمي خواستم

من نمي خواستم كه بره خاري به پاي توعمو
 
 
 
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت 23:45  توسط ميثم عبدلی  | 
ای لشکر کوفه علیِ‌‌اکبرم من
سر تا قدم، آیینۀ پیغمبرم من

شهادت قیامم حسین است امامم
علی اکبرم من علی اکبرم من

 


از کودکی بوده شهادت افتخارم
باشد حسین ابن علی، آموزگارم

یار قرآن، منم این سرم، این تنم
علی اکبرم من علی اکبرم من

بابم حسین، جدّم امیرالمؤمنین است
در یاری دین خدا، شعارم این است

سعادت، سعادت جهاد و شهادت
علی اکبرم من علی اکبرم من

گر پیکرم گردد چو قرآن، پاره‌پاره
آید به زخم پیکرم، زخم دوباره

اِرباً اربا شوم یار بابا شوم
علی اکبرم من علی اکبرم من

این خون سر، این صورت نورانی من
از هم جدا گردد، اگر پیشانی من

من و استقامت به حفظ امامت
علی اکبرم من علی اکبرم من

قسم به گریۀ خجالتِ عمویم
خون سرم باشد به صورت آبرویم

راه من حمایت بُوَد از ولایت
علی اکبرم من علی اکبرم من

امروزه در راه خدا عطشان بمیرم
آب روان از دست پیغمبر بگیرم


آب من تشنگی است شهادت، زندگی است
علی اکبرم من علی اکبرم من

اگر چه خود سوز عطش، دارم به سینه
شرمنده‌ام از حنجر خشک سکینه

به اشک خواهرم یاور رهبرم
علی اکبرم من علی اکبرم من

من زنده باشم از عطش، اصغر بمیرد؟
فوج سپه، دور امامم را بگیرد؟

بر دفاع پدر سینه کردم سپر
علی اکبرم من علی اکبرم من

لیلا مرا بهر شهادت پروریده
قسم به اشک چشم زهرای شهیده

به احمد به حیدر منم یار رهبر
علی اکبرم من علی اکبرم من

مادر حلالم کن، که من یار حسینم
در حلقۀ دشمن، طرفدار حسینم

می‌دهم جان و سر خداحافظ پدر
علی اکبرم من علی اکبرم من

بابا بیا بگذار بر زانو سرم را
تقدیم کردم بر تو زخم پیکرم را

من ز بالای زین شدم نقش زمین
علی اکبرم من علی اکبرم من

غلامرضا سازگار

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1390ساعت 23:31  توسط ميثم عبدلی  | 


دور شدی از برم، با لب عطشان علی
تشنه فرستادمت، جانب میدان علی
بی‌کس و تنها شدم، در این بیابان علی

هستی بابا علی لالۀ لیلا علی
علی، علی، یاعلی، علی، علی، یاعلی

 


برده دل از انبیا، روی دل‌آرای تو
ای نگه آخرم، بر قد و بالای تو
تند مرو تا کنم، سیر تماشای تو

چشم به راهت بُوَد حضرت زهرا علی
علی، علی، یاعلی، علی، علی، یاعلی

رفتی و بردی ز کف، تاب و توان مرا
می‌روی و می‌بری، روح و روان مرا
چشم گشا و ببین قدّ کمان مرا

دشت پر از قاتل و تو تن تنها علی
علی، علی، یاعلی، علی، علی، یاعلی

چو جان شیرین، تو را، ز خود جدا می‌کنم
محاسنم روی دست، خدا خدا می‌کنم
با دل بشکسته‌ام، بر تو دعا می‌کنم

دو دیده‌‌ام از غمت گشته دو دریا علی
علی، علی، یاعلی، علی، علی، یاعلی

دیده به ره دوخته، قاتل خون‌خوار تو
تا زند از خون سر، آب به رخسار تو
برو برو یا علی، خدانگهدار تو

که همرهت می‌بری جان مرا یا علی
علی، علی، یاعلی، علی، علی، یاعلی

برو برو اکبرم، ضیاء چشم ترم
بدرقه‌ات می‌کنند، تمام اهل حرم
پشت‌سرت خواهر و پیش‌رویت مادرم
گشته عزادار تو زینب کبری، علی
علی، علی، یاعلی، علی، علی، یاعلی

رفتی و با داغ تو، سوخت همه حاصلم
هجر تو شد مشکلم، داغ تو شد قاتلم
وای خدایا دلم، وای خدایا دلم

بَعد تو خاک سیه بر سر دنیا، علی
علی، علی، یاعلی، علی، علی، یاعلی

غلامرضا سازگار

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1390ساعت 23:31  توسط ميثم عبدلی  | 

ای تمام حاصلم بابا
میوۀ باغ دلم بابا
داغ تو شد قاتلم بابا

لالۀ پرپر         شبه پیغمبر        ای علی اکبر
 
در ره حق جان فدا کردی
حق قرآن را ادا کردی
کربلا را کربلا کردی

لالۀ پرپر         شبه پیغمبر        ای علی اکبر

 

 
باز پیغمبر ز دستم رفت
احمدی دیگر ز دستم رفت
بلکه یک لشگر ز دستم رفت

لالۀ پرپر         شبه پیغمبر        ای علی اکبر
 
ماه در خون خفتۀ لیلا
گشته راحت از غم دنیا
بی تو من تنها شدم بابا

لالۀ پرپر         شبه پیغمبر        ای علی اکبر
 
حق مهمان را ادا کردند
فرق اکبر را دو تا کردند
تشنه‌لب، او را فدا کردند

لالۀ پرپر         شبه پیغمبر        ای علی اکبر
 
اکبرم آخر تو را کشتند
کس نمی‌گوید چرا کشتند
هم تو را و هم مرا کشتند

لالۀ پرپر         شبه پیغمبر        ای علی اکبر
 
میوۀ قلب مرا چیدند
اشک چشمم را همه دیدند
کف زدند و جمله خندیدند

لالۀ پرپر         شبه پیغمبر        ای علی اکبر

غلامرضا سازگار

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1390ساعت 23:30  توسط ميثم عبدلی  | 
 


ماه پر از ستاره‌ام، مصحف پاره‌پاره‌ام
دیده گشا، به من که من، کشتۀ یک اشاره‌ام

یا ولدی، علی علی یا ولدی، علی علی

همدم دلنواز من، کبوتر حجاز من
ظهر شده اذان بگو، مکبّر نماز من

یا ولدی، علی علی یا ولدی، علی علی

 


زخم تو مانده بر دلم، داغ تو گشته قاتلم
آب ندادمت ولی، از لب خشکت خجلم

یا ولدی، علی علی یا ولدی، علی علی

اشک دو دیده‌ام ببین، رنگ پریده‌ام ببین
سرو به خون نشسته‌ام، قد خمیده‌ام ببین

یا ولدی، علی علی یا ولدی، علی علی
عمّه رسیده از حرم، مرا کمک کن پسرم
که دختر فاطمه را، به سوی خیمه ببرم

یا ولدی، علی علی یا ولدی، علی علی

بی‌تو غریب و بیکسم، چو طایری در قفسم
گریه شده بغض گلو، مانده به سینه نفسم

یا ولدی، علی علی یا ولدی، علی علی

به زخم دل دوا بزن، مرا مرا صدا بزن
به من بگو که زنده‌ام، دوباره دست و پا بزن

یا ولدی، علی علی یا ولدی، علی علی

غلامرضا سازگار

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1390ساعت 23:29  توسط ميثم عبدلی  | 

ای پیمبرم لیلی حرم مه خیمه ها اکبر

میوه ی دلم همه حاصلم می کشی مرا اکبر

ستاره سحرم عصاره جگرم

به ناله دل من جوابی ای پسرم

علی علی اکبرم

سخنی بگو محض خاطرم شوی چاره دردم

تا دیدم تنت پاشیده ز هم دست و پامو گم کردم

با چه مکافاتی پیکرتو بردم

اگه نبود زینب همین جا می مردم

علی علی اکبرم

همه ی عبا پر شده خدا از تن گل لیلا

با قدی کمون می گردم تو خون دنبالش تو این صحرا

مدد کن عباس من بردارمش از زمین

تیکه های پیکرو کنار هم تو بچین

علی علی اکبرم

دانلود سبک زمینه

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1390ساعت 23:29  توسط ميثم عبدلی  | 

بنشینم و از سوز جگر ناله برآرم

بر صورت خونین تو صورت بگذارم

بردار خدا را از خاک و دعا کن

تا من به سر کشته تو جان بسپارم

 

رسم است که بر نعش جوان لاله گذارند

من لاله به غیر از شرر لاله ندارم

از بس به تنت زخم روی زخم رسیده

ممکن نبود زخم تنت را بشمارم

با یاد لب خشک تو ای نور دو دیده

جا دارد اگر بر سر نی اشک ببارم

در خیمه زبان تو مکیدم جگرم سوخت

بگذار ز لب های تو یکی بوسه بر آرم

فریاد دلم سر زند از سینه (میثم)

گیرم که ببندم لب و فریاد نیارم

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1390ساعت 23:28  توسط ميثم عبدلی  | 
شهید خونین بدنم، زره شده پیرهنم
خون گلو: آب وضو، غبار صحرا: گفنم

این سر من این بدنم قاسم ابن حسنم
این سر من این بدنم قاسم ابن حسنم

 


خون خدا را یاورم، عباس را هم سنگرم
شور حسین در سرم، روح حسن در بدنم

این سر من این بدنم قاسم ابن حسنم
این سر من این بدنم قاسم ابن حسنم

حسین آبروی من، باب من و عموی من
شهادت آرزوی من، عاشق نیزه‌ها تنم

این سر من این بدنم قاسم ابن حسنم
این سر من این بدنم قاسم ابن حسنم

حجله‌گهم، خاک زمین، سرم فدای ره دین
ناز کشم، ز تیرِکین، بوسه به خنجر بزنم

این سر من این بدنم قاسم ابن حسنم
این سر من این بدنم قاسم ابن حسنم

نیزه به سینه‌ام فرو، برای یاری عمو
خون دل و خون گلو عسل شده در دهنم

این سر من این بدنم قاسم ابن حسنم
این سر من این بدنم قاسم ابن حسنم

حاجت من روا شده، خون دلم حنا شده
شانه به تیغ‌ها شده، زلف شکن در شکنم

این سر من این بدنم قاسم ابن حسنم
این سر من این بدنم قاسم ابن حسنم

جان من و جان عمو، جدا نمی‌شوم از او
اگر کند تیغ عدو، چو لاله، نقش چمنم

این سر من این بدنم قاسم ابن حسنم
این سر من این بدنم قاسم ابن حسنم

غلامرضا سازگار

دانلود فایل صوتی سبک

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1390ساعت 17:52  توسط ميثم عبدلی  | 
پاره‌پاره شده آیۀ قرآن، حسن یا حسن
مانده در زیر پا، شاخۀ ریحان، حسن یا حسن

آل هاشم، گل بیارید از دو دیده، خون ببارید
واحسینا، واحسینا، واحسینا، واحسینا

 


گشته بی بال و پر، بلبل بستان، حسن یا حسن
چیده شد لالۀ سرخ گلستان حسن یا حسن

آل هاشم، گل بیارید از دو دیده، خون ببارید
واحسینا، واحسینا، واحسینا، واحسینا

زرهش پیرهن، جامه خونین کفنش، یا حسن
بدنش پاره‌تر آمده از پیرهنش، یا حسین

آل هاشم، گل بیارید از دو دیده، خون ببارید
واحسینا، واحسینا، واحسینا، واحسینا

خورده قاسم عسل، از دم شمشیر بلا یا حسین
بدنش غرق خون، در جگرش تیر بلا یا حسین

آل هاشم، گل بیارید از دو دیده، خون ببارید
واحسینا، واحسینا، واحسینا، واحسینا

غلامرضا سازگار

دانلود فایل صوتی سبک

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1390ساعت 17:51  توسط ميثم عبدلی  | 
ای گشته زره، بر تن تو پیرهن تو
یا حضرت قاسم یا حضرت قاسم
پامال شد از سمّ ستوران، بدن تو
یا حضرت قاسم                         یا حضرت قاسم

قـرآن حسـن، آیـۀ ایثـار حسینـی
بگرفته به کف، جان و خریدار حسینی
از کودکـی خـویش گرفتـار حسینی
افسوس که صدپاره شد از تیغ تن تو
یا حضرت قاسم                        یا حضرت قاسم

 


ای خورده عسل از دم شمشیر شهادت
ای یافتــه در مـکتب ایثــار، ولادت

با آنکه بود در نفست روح عبادت
لبریـز ز خوناب گلو شد دهن تو
یا حضرت قاسم                       یا حضرت قاسم

افسوس که چون لاله، ز تیغت همه چیدند
افسـوس! کـه پهلـوی تـو، بـا نیـزه، دریدند
افسوس! که بر کشتن تو تیغ کشیدند
افسوس! کـه افتـاد خزان، در چمن تو
یا حضرت قاسم                       یا حضرت قاسم

ای کـرده عمـو مثل پدر، گریه برایت
ای گفته عمو جان عمویت به فدایت
ای حجله‌گـه شـادی تو، بزم عزایت
ای خلعت شادی تو، بر تن، کفن تو
یا حضرت قاسم                     یا حضرت قاسم

یک کشتۀ صدپاره‌تن و این همه قاتل
بر بسمل خونین حسن، ناله کن ای دل
والله بـوَد بهـر عمو داغ تو مشکل
مثل جگر پاک حسن شد بدن تو
یا حضرت قاسم                     یا حضرت قاسم

سخت است عمو، جسم تو صدچاک ببیند
رخسـار دل آرای تــو، بـر خـاک ببیند
آغشته بـه خـون، این بدن پاک ببیند
مانده است سخن بر لب شکّرشکن تو
یا حضرت قاسم                     یا حضرت قاسم

غلامرضا سازگار

دانلود فایل صوتی سبک

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1390ساعت 17:50  توسط ميثم عبدلی  | 
لالۀ پرپرم، قاسم ابن حسن
نور چشم ترم، قاسم ابن حسن
تشنه جان دادی بر لب دریا

آه و واویلا، آه و واویلا
آه و واویلا، آه و واویلا

زیر خنجر عمو، را صدا می‌زنی
پیش چشم عمو دست و پا می‌زنی
می‌روی نزد مادرم زهرا

آه و واویلا، آه و واویلا
آه و واویلا، آه و واویلا

 


آب غسل تو خون، زرهت پیرهن
پاره پاره شدی، مثل قلب حسن
حجله‌گاهت شد دامن صحرا

آه و واویلا، آه و واویلا
آه و واویلا، آه و واویلا

سورۀ کوچکم شده نقش زمین
آیه آیه شده از یسار و یمین
گشته پامال لشکر اعدا

آه و واویلا، آه و واویلا
آه و واویلا، آه و واویلا

با لب تشنه‌ات، پیش چشم عمو
عسلت در دهن، شده خون گلو
تو شدی کشته، من شدم تنها

آه و واویلا، آه و واویلا
آه و واویلا، آه و واویلا

نخل سبز حسن، گل سرخ حسین
خون تو در گلو، اشک من در دوعین
با لب عطشان- رفتی از دنیا

آه و واویلا، آه و واویلا
آه و واویلا، آه و واویلا

ای لب تشنه‌ات، مانده از زمزمه
بر تو آورده آب، مادرم فاطمه
بهر دیدارت- آمـده بـابـا

آه و واویلا، آه و واویلا
آه و واویلا، آه و واویلا

 


دانلود فایل صوتی سبک

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1390ساعت 17:50  توسط ميثم عبدلی  | 

 

 

می دود سوی عمو تا که کند دفع بلا

آنکه جان و سر و تن بهر عمو کرد، فدا

تا که دیدش که ز درد، بدنش بی تاب است

گفت بی تاب نشو پیش دل اهل خدا

ای یتیم حسنم گر که پر از درد شدی

خویش انداز به آغوش شه کرببلا

دست سردم تو بکن لمس دمی جان عمو

با دل غمزده  کن درد دل و آه و نوا

پاسخ عبدالله بن الحسن (ع) به امام حسین (ع)

 

 

ای عمو باب مرا گفت فدایت گردم

من بمیرم که شدی حال غریب و تنها

دور تا دور حرم گرگ عرب زوزه کشد

نیست یاری که شود یاور و غمخوار شما

آه دیگر شده تعبیر سخن های حسن

گفت غارت شود این پیرهن و رأس و عبا

گر که رأس از بدنم کرد جدا لطفی کن

دم آخر به برت گیر دمی رأس مرا

من یتیمم که نبوده به سرم سایه ی باب

دم آخر بکن ای یار به من لطف و سخا

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1390ساعت 17:49  توسط ميثم عبدلی  | 

 

ای بی‌زره، سرباز در خون آرمیده
کی پیکر پاک تو را در خون کشیده؟

گل باغ حسن بگو با من سخن
قاسم شهیدم، قاسم شهیدم

 


من از امام مجتبی، شرمنده هستم
اینگونه دست و پا مزن، بر روی دستم

یاس گلگون شده غرقه در خون شده
قاسم شهیدم قاسم شهیدم

با چشم خود، در موج خون، کردم نگاهت
دیدم که خاک حجله‌گه، شد قتلگاهت

گشتـه پـاره تنت مثــل پیــراهنت
قاسم شهیدم، قاسم شهیدم
تو ماهی و زخمت به تن مثل ستاره
مانند اکبر، پیکرت شد پاره‌پاره

عمویت فدایت بگــریم بـــرایت
قاسم شهیدم، قاسم شهیدم

اهل حرم! قاسم فدا، در راه دین شد
قرآن پاره‌پاره‌ام، نقش زمین شد

زخم تو مشکلم داغ تـو بــر دلم
قاسم شهیدم، قاسم شهیدم

زخم تنت را شویم از اشک دو دیده
جان عمو از ماتمت بر لب رسیده

پیکـرت را بــرم در بــر اکبــرم
قاسم شهیدم قاسم شهیدم

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1390ساعت 17:48  توسط ميثم عبدلی  | 

حضرت قاسم

ای ماه من! که ماهی در خون شناوری
در موج خون، چقدر شبیه پیمبری
با جسم چاک چاک تو شد امر، مشتبه
تو قاسمی، عزیز دلم، یا که اکبری؟

 

اینقدر پیش چشم عمو دست و پا مزن
جان می‌دهی و جان من از دست، می‌بری
من بر توام به جای پدر، تو برای من
جای علی اکبر و جای برادری
مشکل‌گشای من شده بازوی کوچکت
انگار می‌کنم که تو عباس دیگری
عمو شود فدات که طاقت نداشتی
بر غربت عمو بنشینی و بنگری
شرح غم من و تو، همین مصرع است و بس
من باغبان پیرم و تو یاس پرپری
امروز، روز غربت آل پیمبر است
نبْوَد روا، مرا بگذاری و بگذری
خواهی بپایْخیزی، از این دست و پا زدن
گویی هنوز، بر من مظلومه یاوری
«میثم» از این شرارۀ جانْسوز و سوزِ دل
مرهون عفو و رحمتِ ما، روز محشری

غلامرضا سازگار

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1390ساعت 17:42  توسط ميثم عبدلی  | 



او بود و یک لشکر، ولی لشگر، چه کردند
با یاس سرخ باغ پیغمبر، چه کردند
گرگان کوفه، جسم او در بر گرفتند
با هم گلاب از آن گل پرپر گرفتند

 

با سوز دل زخم تنش را تاب دادند
آن تشنهْلب، را از دمِ تیغ آب دادند
جسمش ز نوک نیزه با جوشن یکی شد
پیراهن خونین او، با تن یکی شد
«بن‌سعد ازدی» بر تنش زد نیزه از پشت
هر سنگدل، یکبار آن شهزاده را کشت
افتاد، روی خاک و عمو را صدا زد
مانند مرغ سر بریده دست و پا زد
فرزند زهرا همچنان باز شکاری
آمد به بالای سرش با آه و زاری
در دست گلچین، دید یاس پرپرش را
می‌خواست، کز پیکر جدا سازد سرش را
با تیغ بر او حمله، چون شیر خدا کرد
دست پلید آن ستمگر را جدا کرد
لشکر، برای یاری او حمله کردند
آوخ! که با آن پیکر خونین چه کردند
از میهمان خویش استقبال کردند
قرآن ثارالله را پامال کردند
با آنکه بر هر داغ، داغ دیگرش بود
این داغ دل، تکرار داغ اکبرش بود
یک ماه خون گرفته 4 - غلامرضا سازگار

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1390ساعت 17:41  توسط ميثم عبدلی  | 

اینک یتیم امام‌ مجتبی  با لشکر

ای اهل کوفه! من یتیم مجتبایم
داماد بزم خون، به دشت کربلایم
مرغ دلم، بهر شهادت، می‌زند بال
مرد جهادم، گرچه دارم، سیزده سال

 

فرزند پیغمبر در این صحرا غریب است
بالله! عرب را، کشتن مهمان، عجیب است
ای شمر دون بر حرمت ما پا نهادی
ای ابن سعد آیا به اسبت، آب دادی
فرزند زهرا تشنه لب، اسب تو سیراب
اسب تو سیراب است و اصغر رفته از تاب
اسب تو سیراب و زند در خیمه ناله
از تشنگی، هم شیرخواره، هم سه ساله
اسب تو هر دم می‌برد، از آب، حظّی
چون ماهی کوچک، کند اصغر تلظی

 

غلامرضا سازگار

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1390ساعت 17:41  توسط ميثم عبدلی  | 



 از زخم تیغت، از عسل خوشتر، عموجان
ای آرزویم، بر تو ترک سر، عموجان
دادی ز لطف و مرحمت، اذن قتالم
اینک! حلالم کن، حلالم کن، حلالم

 

شمشیرها و نیزه‌ها، چشم انتظارند
تا بر روی زخم دلم مرهم گذارند
عمری سراپا شعلۀ جانسوز بودم
من سیزده سال عاشق امروز بودم
کم آه خود را، سدّ راهم کن، عموجان
مثل علی اکبر نگاهم کن عموجان
نیش هزاران خار و یک لاله که دیده؟!
یک لشکر و یک سیزده ساله که دیده
تقدیم کردم بر سنان‌ها، سینه‌ام را
کردم نشان سنگ‌ها، آیینه‌ام را
قاتل بگو بیرون کند، پیراهنم را
تا حلقه‌حلقه، چون زره سازد، تنم را

غلامرضا سازگار

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1390ساعت 17:39  توسط ميثم عبدلی  |