اشعار و مطالب مذهبی

كرده در باغ رخت گشت و گذار عبداللَّه

داده از دست چو موى تو قرار عبداللَّه

ريخته در كف خود دار و ندار عبداللَّه

ديده چون بر رخ تو خون و غبار عبداللَّه

نيست آن كس كه نشيند به كنار عبداللَّه

سپر از دست بينداز كه من مى‏آيم

به هوادارى تو جاى حسن مى‏آيم

منم آن كس كه ز غربت به وطن مى‏آيم

عوض نجمه كنون من به سخن مى‏آيم

بسمل يك سر موى تو هزار عبداللَّه

منكه خورده گره اى دوست به كارم چه كنم

دست خطى چو من از باب ندارم چه كنم

منكه در نزد زنان شوق تو دارم چه كنم

جگرم سوخت بگو اى كس و كارم چه كنم

سوخت چون شمع شب افروز مزار عبداللَّه

قاسم امروز كه در حلقه آغوش تو بود

پشت خيمه ز غم عشق تو مدهوش تو بود

به گمانم كه دلم پاك فراموش تو بود

منم آن طفل كه دائم به سر دوش تو بود

از چه گويى كه بماند به كنار عبداللَّه

گر اسيرى بروم خصم تواَم خوار كند

واى از آن روز كه دون بر همه آزار كند

خاطر عمه توجه به من زار كند

دشمن آن لحظه يتيم تو گرفتار كند

بهتر آن است شود بر تو نثار عبداللَّه

موسى وادى شوقم يد بيضا دارم

بر روى سينه تو سينه سينا دارم

نجمه كو تا كه ببيند چه تماشا دارم

عالم امروز به كام است كه بابا دارم

پدر اينجاست به اغيار چه كار عبداللَّه

شأن تو نيست كه ره بر روى زانو بروى

گه به صورت بروى گاه به ابرو بروى

كو اباالفضل كه با قوّت بازو بروى

اكبرت كو كه به يك قامت نيكو بروى

گشته اين لحظه دگر دست به كار عبداللَّه

تير خود را بزن اى حرمله بيتاب شدم

ياد تابوت شدم غمزده باب شدم

از غم عشق عمو شمع صفت آب شدم

من مدال دم جان دادن ارباب شدم

همچو اصغر شده با تير شكار عبداللَّه

سر اگر در قدم يار نباشد سر نيست

خون من سرخ تر از خون على اصغر نيست

اى شه خسته مگر مادر من مادر نيست

نجمه را شرم ز گيسوى على اكبر نيست؟

نجمه را مى‏دهد امروز وقار عبداللَّه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 23:22  توسط ميثم عبدلی  | 

ای عمو من عاشقم عاشق ترین

بهر قربانی شدن لایق ترین

غیرت اللهم اگر چه کودکم

دست من باشد سلاح کوچکم

دست من امروز می آید به کار

نیست کمتر دست من از ذوالفقار

نیست این رسم دل شیدای من

من بمانم تو بمیری وای من

زیر خنجر هم شوم غمخوار تو

زیر سم اسب باشم یار تو

زینت این انجمن را کم مکن

سهم بابایم حسن را کم مکن

چون گل شش ماهه ای که داشتی

گل به روی سینه خود کاشتی

در میان خون نگاهم می کنی

سینه ات را قتلگاهم می کنی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 23:21  توسط ميثم عبدلی  | 

من که هستم طفل معصوم حسن

تنگ گشته خیمه ها از بهر من

دست من در دست عمه عار نیست

لیک ماندن بهتر از پیکار نیست

کی هراسم باشد از تیر عدو

من زنسل تیر و تابوتم عمو

تیغ می آید که بوسد روی تو

من چسان عازم نباشم سوی تو

گر نباشد حنجر من حایلت

ترسم آخر تیر غم بوسد دلت

تا نبوسد تیغ دشمن روی دوست

دست من بهتر که آویزد زپوست

دون چو خواهد حلقه بر حلقت زند

خود مگر از روی نعشم بگذرد

من یتیمم به که بابایم شوی

باعث قدری تسلایم شوی

باده عشقم بده هوشم بگیر

این دم آخر در آغوشم بگیر

حال کاین دستم جدا شد از تنم

من زنام فاطمه دم می زنم

چون دعای مجتبی شد مستجاب

شد قلم دستم چو یار بوتراب

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 23:21  توسط ميثم عبدلی  | 

عبد اللهم و یتیم هستم

در عشق عمو سهیم هستم

دلداده بی قرار هستم

پروانه شمع یار هستم

رازی به درون سینه دارم

منهم سخن از مدینه دارم

آنجا که گلی پر آرزو بود

با گرگ مدینه روبه رو بود

آن گل زجفا به خاک افتاد

ناموس خدا به خاک افتاد

ان لحظه کهکینه شعله ور بود

جسم پدرم بر او سپر بود

قرص قمر توأم عمو جان

منهم سپر توأم عمو جان

من تاب فراق و غم ندارم

از اصغر تو که کم ندارم

این وادی اگر چه پر زگرگ است

من کودکم و دلم بزرگ است

ای وادی عدو به سویت آمد

بهر برش گلویت آمد

با تیغ عدو د عین مستی

دارم سپری سری و دستی

شمشیر به شانه آشنا شد

اسرار مدینه برملا شد

می خواست تو را زمن بگیرد

ایکاش گل حسن بمیرد

قاتتل که دل مرا شکسته

دیدم که به سینه ات نشسته

رحمی نکند به سوز و آهم

پنجه بکشد به روی ماهم

سیلی زچه بر روی تو می زد

با دشنه به پهلوی تو می زد

فریاد زدم بر او حیا کن

اول سر من زتن جدا کن

                                          

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 23:20  توسط ميثم عبدلی  | 

هیچکس چون من به کار عشق مشتش وا نشد

هیچ جانبازی چو من در قتلگه شیدا  نشد

خوب جنگیدن به مقتل کار هر سردار نیست

این مدال عشق جزمن بر کسی اعطا نشد

دست هایم ضزبه گگیر تیغ ها شد هر طرف

هیچ دستی مثل دست من سپر اینجا نشد

شیوه اعجاز دستم دشمنان را کور کرد

دست موسی هم نصیبش این ید و بیضا نشد

پیش مرگان نماز آیند تشویقم کنند

پیش مرگی مثل من قربانی مولا نشد

می کند دست و سرم از رهبرم دفع بلا

حیف چون سقا دودستم هدیه بر زهرا نشد

لحظه جان دادن تو شرح صدرت  می شوم

بر فراز سینه ای قرآن چنین معنا نشد

تو به مقتل هم یتیمان را نوازش می کنی

هیچکس چون تو برای این دلم بابا نشد

ناله های غربتت شد قاتل جانم عمو

به که با زنها اسیری رفتنم امضا نشد

تا قیامت ای عمو از عمه ام شرمنده ام

او حریف این سماجتهای بی پروا نشد

پیش معراج شهیدان آبرویم رفته بود

هیچ شرمی آبرویش اینچنین احیا نشد

چونکه آهنگ اسیری را شنیدم در حرم

خواستم با عمه باشم ای عمو اما نشد

                                                            

ژولیده نیشابوری
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 23:18  توسط ميثم عبدلی  | 
لشگریان خیره سر،چند نفربه یک نفر؟

 فاطمه گشته خون جگر،چند نفر به یک نفر؟

 خواهر دل شکسته اش،همره دختران او

 زند به سینه و به سر،چند نفر به یک نفر؟

 بین زمین وآسمان،جنت و عرش وکهکشان

پر شده است این خبر:چند نفر به یک نفر؟

 حور وملک به زمزمه-وای غریب فاطمه-

 حضرت خضر نوحه گر،چند نفر به یک نفر؟

 آه و فغان مادرش،به قلب سنگی شما

 مگر نمی کند اثر؟چند نفر به یک نفر؟

 عمو رمق نداردو، همه هجوم می برید!

 مرد نبردید اگر؟چند نفر به یک نفر؟

 یاد مدینه زنده شد،روضه ی رنج فاطمه

 که ناله زد به پشت در،چند نفر به یک نفر؟

                                    وحید قاسمی
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 23:17  توسط ميثم عبدلی  | 
دردی به سینه هست که خاکسترم کند

در دستهای محکم تو مظطرم کند

خشکم کند به شعله این داغ ماندنم

با ابر های اشک بیاید ترم کند

اه ای خدا به عمه چه گویم که لحظه ای

بالم دهد رها کندم باورم کند

من می پرم  خدا کند او تیغ خویش را

جای عمو حواله بال و پرم کند

قیچی زد و برید و مرا تکه تکه کرد

اصلاً اراده کرد گلی پرپرم کند

حالا که من به سینه زخمش رسیده امن

بگذار دست های کسی بر سرم کند

                                       علیرضا لک
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 23:8  توسط ميثم عبدلی  | 
هرچند به یاران نرسیدم که بمیرم

دیدار تو می داد امیدم که بمیرم

دیدم که نفس می زنی و هیچ کست نیست

من یک نفس این را دویدم که بمیرم

با هر طپش افسوس نمردم که نمردم

در خون تو اینبار طپیدم که بمیرم

با دیدن هر زخم تو ای مزرعه زخم

از سینه چنان آه کشیدم که بمیرم

می گفتم و می سوختم از ناله زینب

وقتی زتنت نیزه کشیدم که بمیرم

شادم که در آغوش تو افتاده دو  دستم

در پای تو این زخم خریدم که بمیرم

                 حسن لطفی
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 23:7  توسط ميثم عبدلی  | 
هر جا نشسته‌اند و بجا حرف مي‌زنند
دارند از دو دست شما حرف مي‌زنند
دارند از بزرگي‌تان، از شكوه‌تان
در امتداد سبز خدا حرف مي‌زنند
مردم هنوز هم كه هنوز است، همزمان
... با نامتان ز عشق و وفا حرف مي‌زنند
ما هيچ، اهل دير و كليسا به افتخار
از نذرهاي گشته ادا حرف مي‌زنند
وقتي علم به دوش صدا مي‌زني حسين
از غيرت تو اهل «سما» حرف مي‌زنند
در سمت خيمه‌هاي عطش، كودكان هنوز
از پهلوان كرببلا حرف مي‌زنند
آب آرزوي لمس لبت را به خاك برد
اي مرد كز تو پنجره‌ها حرف مي‌زنند
اصلا شما شبيه كه هستي؟ كه سال‌هاست
دارند از شما همه جا حرف مي‌زنند

مهدي صفي‌ياري

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 23:5  توسط ميثم عبدلی  | 
دنيا شنيد آه نيستاني تو را
بر نيزه ديد آينه‌گرداني تو را
موج نسيم غمزده حس كرد مو به مو
بر اوج نيزه عمق پريشاني تو را
سنگي كه قلب دخت علي را نشانه رفت
آمد شكست حرمت پيشاني تو را
قومي كه سجده بر بت ابليس برده‌اند
انكار كرده‌‌اند مسلماني تو را
آنان كه گوششان پر از آواز سكه بود
بشنيده‌اند لهجه قرآني تو را
با اين همه كسي نتوانست كم كند
يك ذره از تجلي عرفاني تو را
بعد از طلوع سرخ تو اي آفتاب سبز
چشمي نديد مغرب پاياني تو را

سيدمحمد جواد شرافت

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 23:4  توسط ميثم عبدلی  | 
از نيمه‌شب گذشته و خوابش نبرده است
طفل 3 ساله‌اي كه دگر سالخورده است
در گوشه خرابه به جاي ستاره‌ها
تا صبح زخم‌هاي تنش را شمرده است
از ضعف، ناي پا شدن از جاي خود نداشت
آخر 3 روز بود كه چيزي نخورده است
با دست‌هاي كوچكش آرام و بي‌صدا
از فرط درد، بازوي خود را فشرده است
اين نيمه‌جان مانده هم از لطف زينب است
ورنه هزار مرتبه در راه مرده است

محسن عرب خالقي

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 23:4  توسط ميثم عبدلی  | 
خبر پيچيد تا كامل كند ديگر خبرها را
خبر داغ است و در آتش مي‌اندازد جگرها را
غروبي تلخ، بادي تلخ‌تر از دور مي‌آمد
كه خم مي‌كرد زير بار اندوهش كمرها را
به روي روسياهي يك به يك آغوش وا كردند
همان‌هايي كه بر مهمانشان بستند درها را
همان‌هايي كه در مسجد، پدر را غرق خون كردند
به خون خويش غلتاندند، در صحرا پسرها را

*‌ ‌*‌ ‌*‌

و باد آرام درها را به هم مي‌زد، صدا پيچيد
كه برخيزيد اهل كوفه آوردند سرها را...
خبر آمد؛ سري بر نيزه‌اي قرآن تلاوت كرد
كسي جز آل پيغمبر ندارد اين هنرها را

سيد اصغر صالحي

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 23:3  توسط ميثم عبدلی  | 
بخواب دختر من خواب خوش ببين امشب
بخواب تا كه بخوابد تب زمين امشب
براي ديدن اين خواب كوچك و معصوم
چقدر ماه نشسته است در كمين امشب
صداي زوزه اگر مي‌وزد مترس بخواب
نشسته غيرت عباس پشت زين امشب
بگو روايت ما را به آب‌هاي روان
كه تشنه‌تشنه بسوزند شرمگين امشب
تو آه مي‌كشي و خاك تشنه صحرا
عطش گرفته از اين آه آتشين امشب
به ياد غربت تو مثل ابر مي‌بارم
شروع مي‌شود اين گريه از همين امشب
نشسته‌اي و به اين فكر مي‌كني شايد
كه روزگار چه دارد در آستين فردا ... (امشب)‌

امير منصوري

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 23:3  توسط ميثم عبدلی  | 
چه نمازي است نمازي كه امامش باشي
نيتش باشي و احرام و سلامش باشي
تا قيامت نرود مستي قومي كه شما
ساقي صف به صف شرب مدامش باشي
رشك خورشيدي و چون حادثه ديدن دارد
آفتابي كه شبي ماه تمامش باشي
چه نمازي است نمازي كه قنوتش عشق است
كه تو به شكوه‌ترين ذكر قيامش باشي
تو و هفتاد و دو تكبير در اين بزم بلا
خوش به اين قوم اگر ساقي جامش باشي

*‌ ‌*‌ ‌*‌

من از كنگره‌ها از صله‌ها دلگيرم
خوش به شعري كه خودت شان و مقامش باشي

هاشم كروني

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 23:2  توسط ميثم عبدلی  | 
شكر خدا تمامي ما سينه‌زن شديم
با روضه‌هاي آل‌عبا سينه‌زن شديم
اصلا خدا براي همين آفريدمان
قبل از وجود ارض و سما سينه‌زن شديم
با عشق كربلا به حسينيه آمديم
در فاطميه‌هاي خدا سينه‌زن شديم
رفتيم تا كبوتر گنبد طلا شويم
اما درون صحن رضا(ع)‌ سينه‌زن شديم
دارالولايه‌هاي سماوات مال ماست
از آن زمان كه ما رفقا! سينه‌زن شديم
از گوشه‌هاي سنگر اين فاطميه‌ها
برخاستيم و با شهدا سينه‌زن شديم
گاه از نجف، مدينه گهي سامرا و گاه
تا خيمه‌گاه كرببلا سينه‌زن شديم
يا صاحب‌الزمان به تسلاي قلب توست
گر در عزاي جد شما سينه‌زن شديم

محسن ناصحي

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 23:2  توسط ميثم عبدلی  | 

پيراهن سياه تو دارم به تن حسين       روحي دميده در تنم اين پيرهن حسين

با اشك و روضه شير به من داده مادرم      تربت گذاشته پدرم در دهن حسين

قلبي شكسته ديده تر سينه اي كبود      دارم نشان عشق تو را در بدن حسين

وقتي كنار  جسم  كفن پوشم آمديد     گريه كنيد و ندبه كه اي بي كفن حسين

خورده گره به نام شما انتظار ما           عجل علي ظهورك يابن الحسن حسين

از ماتم تو عاقبتم جان سپردن است   پس حك كنيد بر لحدم عشق من حسين

 ---------------------------------------------------------------------

در دل دشتي خشك    در بياباني گرم    زير تيغ خورشيد    دورتر از لب آب    تب پر آب فراتي بي تاب  پيش چشماني مات      اهل بيتي جمعند    مثل پروانه به گرد شمعند

   آنطرف در تب نخلستانها     مردمي پنهانند     مثل نخلستانند      همگي مي بينند    همه از دور تماشاگر آن بزم و در انديشه خدايا    دل آن پهنه چه راز است      مگر دشت حجاز است   مگر كعبه در آنجاست   كه آن قوم همه حلقه زنان محو جلال و جبروتش شده  حيران شكوه ملكوتش   چه در آن حلقه مگر هست خدايا

اين طرف در اين سو   آسمانيهايند    اختراني از نور   جلوه هايي پر شور   همه آري جمعند    مثل پروانه به گرد شمعند       و همه منتظرند      كعبه هم آمده تا روزي خود راببرد 

آسمان اينجا خاك   كهكشان اينجا گرد و بهشت اينجا گم  همه آري جمعند  در طواف حرم آل الله   در سراپرده شاه   محمل آينه ي ثارالله  گر چه فرمود رسيديم ولي  تا نيايد بانو   نزند پرده محمل بالا

نگذارد قدمش را برخاك آمدن بي معناست     ماندن اينجا روياست

خيمه بر پا نشود   خود ارباب نماند حتي

 گرد بانو تا عرش   هاله اي از نور است   جز محارم همه ديده عالم كور است   آرزوي همه اين است تبرك ببرند   آرزوي همه اين است ركابش گيرند

با خودش قاسم گفت كاش مي شد كه عنانش گيرم  كاش مي شد پا بنهد پا به سر شانه من

پيش خود عبدالله  كاش روزي من هم دامن پرده محمل گيرم   و علي اكبر هم گرچه در دست عنان را دارد   گرچه از مير نشان را دارد  آرزو داشت كه يك روز ركابش گردد  ليك اينها همه مي دانستند

تا عمو هست كسي پرده نگيرد    تا قدم عمه سادات نهد روي زمين

تا عمو هست كسي اذن ندارد كه ركابش گيرد  سر به پايين آورد  با ادب گفت كه رخصت دارم سيدي سيدتي

آنچنان بر جگر خاك علم را كوبيد   موج برخواست ز دريا و زمين را لرزاند  باز هم مثل علي طوفان كرد       غير سادات عوالم همگي كور شدند

زانويش خم شد و خاتون  دو عالم به زمين پا نهاد

آه از سينه زينب برخواست    بوسه اي زد به تلاقي دو ابروي علمدار خودش

و علمدار پر چادر زينب بوسيد 

چند روزي كه گذشت   شعله مهمانش شد    عاقبت شام غريبانش شد

همه جا تيره و تار   دود اطراف حرم مي پيچيد     خيمه ها در آتش     چادرش خاك آلود    معجرش خونين بود    دلش از غمها پر   همه را كرد سوار  و  همه جا نامحرم    چشمها مي نگرند     ناقه اش عريان است    طرفي بر سر راسي دعواست   نه علمدار نه اكبر نه برادر آنجاست كه ركابش گيرند

باد مي سوزد و از دور و برش مي گذرد    چشمهاي جبريل پاي او مي گريند   ناقه اش عريان است  غيرت الله تنش مي لرزد     همه جا مي لرزد     علقمه قربانگاه     تا نبيند چشمي خواهرش را اينبار   تا حواس همه جاي دگري پرت شود     تا كه بانو به سر ناقه رود   سر عباس ز نيزه افتاد

گر چه او را بستند    سر ارباب ز نيزه افتاد    سر اكبر  قاسم  سر عبداللهش    سر طفلان خودش

نيزه داران مبهوت  سر شش ماهه ارباب افتاد

--------------------------------------------------------------------------------

رسيده از دل كوير    شميم كارواني  از گل محمدي      نسيم گرم نينوا شده پر  از    طنين وحي ايزدي 

حسين جان به وعده گاه عشق ما      خوش آمدي       به كربلا خوش آمدي

خوش آمدي   خداي تو نشسته در برابر نگاه تو         و چشم قدسيان همه به راه تو

قرارمان ميان قتلگاه تو حسين جان خوش آمدي

خود منم انيس كاروان اشك و آه تو                خود منم پناه دختران بي پناه تو

  خود منم بهاي خون طفل بي گناه تو

قرارمان  ميان خيمه اي  كه در ميان عرش ما زدي   حسين جان

به وعده گاه عشق ما خوش آمدي   به كربلا خوش آمدي

-------------------------------------------------------------------

قافله غم  قدم به قدم مي آد با زمزمه   سايه سرم امير علم مي آد تا علقمه

زمين و آسمونا نوحه و همهمه است    كيه كه داره سينه مي زنه فاطمه است

آقا بذار بيام كربلات    سرم و بذارم زير پات    چي ميشه ببندم شالم و    به جاي طناب خيمه هات

 

فرش قدم رقيه شده پر روح الامين   شال علوي به دور سر يل ام البنين

    دل  مسافرا ميون تاب و تبه                      اشكاي بي صدا رو گونه ي زينبه

آقا بذار كبوتر بشم         كه سايه روي اصغر بشم     ياكه تو ركابت باشم و سپر علي اكبر بشم

آقا بذار بيام كربلات    سرم و بذارم زير پات    چي ميشه ببندم شالم و    به جاي طناب خيمه هات

 

ساقي حرم مي دونه كه اين سراب خار و خسه     مي دونه چرا براعلي رباب دلواپسه

شده محاصره شريعه با نيزه ها     دلواپسه كه دوره از فرات خيمه ها

آقا ميخوام بميرم برات   برا دل تنگ بچه هات   حالا كه رسيدي كربلا   بگو بيان همه نوكرات

آقا بذار بيام كربلات    سرم و بذارم زير پات    چي ميشه ببندم شالم و    به جاي طناب خيمه هات

 --------------------------------------------------------------

اي ساربان آهسته ران  دارد   توانم مي رود                   در اين زمين پر بلا  از غم عنانم مي رود

از خاك اينجا بوي هجران و جدايي مي رسد                 گويا همين جا از تن رنجيده جانم مي رود

اينجا لب خشكيده را با تير آبش مي دهند                   گفتم عطش سوز م چو آتش برزبان مي رود

اينجا مقام ديدن ذبح ذبيح اعظم است                              كز داغ او شادي زكل دودمانم مي رود

اينجا من و تاريكي و غربت به هم محرم شويم                     بايد ببينم روي ني  ماه زمانم مي رود

دوران يا بنت اميرالمؤمنين بودن گذشت                            وقت اسيري آمد و نام و نشانم مي رود

زين پس به روي ناقه ي بي پرده مي خوانم نماز                بعد از علي اكبر دگر وقت اذانم مي رود

من خود به چشم خويشتن بايد ببينم بي كفن            روي سرم رأست به ني چون سايه بان مي رود

اي ساربان آهسته ران  دارد توانم مي رود    

--------------------------------------------------

مو كه افسرده حالم چون ننالم    شكسته پر و بالم چون ننالم

همه گويند زينب ناله كم كن     تو آيي در خيالم چون ننالم

----------------------------------------------

عمه ي سادات   عمه ي سادات  عمه ي سادات

مي رسه از راه كارواني از دل صحرا            شد مهياي ميهماني حاصل زهرا

يك علم در دست سقاست   سايه بونش دست زهاست  غنچه هاي گل ياس

چشماي زينب به چشماي برادر   نوحه ي خواهر شده كجايي مادر

عمه ي سادات   عمه ي سادات  عمه ي سادات

بين محملها شور ذكره علي اومد  كاروان سمت وعده گاه ازلي اومد  

خيمه گاه سبز ارباب   شد به پا به دست اصحاب     كربلا در تب و تاب

تو فكر فرداي اين ده روزه زينب   دلش گرفته داره مي سوزه زينب

عمه ي سادات   عمه ي سادات  عمه ي سادات

 كربلا گشته لاله زاري از بني هاشم    مي كنه هردم بي قراري مادر قاسم

لاله ها نسترن آوردن   همه همراه كفن آوردن      به خدا دل سپردن

همه مي بينن كه زينب مي ره از حال      وقتي مي افته نگاش به سمت گودال

لینک دانلود صوتي شب سوم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 22:54  توسط ميثم عبدلی  | 

 

 

 

 

 

شب اول محرم سال 1388

 

يا اين دل شكسته ما را صبور كن                    يا لااقل به خاطر زينب ظهور كن

ديگر بتاب از افق مكه ماه من                 اين جاده هاي شب زده را غرق نور كن

با ذوالفقار حضرت مولا بيا و بند                       دلهاي شيعه را پر حس غرور كن

امشب بيا تو روضه بخواني براي ما                   امشب بساط گريه مار ا تو جور كن

يا چند صفحه مقتل كرببلا بخوان                       يا خاطرات عمه خود را مرور كن

هم از وفاي ساقي لب تشنگان بگو                   هم يادي از مصيبت سرخ تنور كن

با كوله بار غربت و اندوه خود بيا                    از كوچه هاي سينه زنيمان عبور كن

-------------------

امروز محملم وسط غيرت حرم                    ده روز بعد همره قاتل مسافرم

امروز با دو صد صلوات آمدم ولي                ده روز بعد درد به همراه مي برم

امروز آورد علي اكبر به خيمه ام                 روز دهم به خيمه علي را مي آورم

امروز سايه سار سرم قامت تو و                  ده روز بعد راس به ني سايه سرم

امروز زانوان محارب ركاب من                         ده روز بعد خيل حرامي برابرم

امروز خنده بر لب طفل رباب ليك                  روز دهم ترك روي لبهاي اصغرم

امروز بر لبان ابوالفضل سيدي است                   روز دهم صداي كجايي برادرم

امروز خيمه ها و من و عزت و وقار              روز دهم من و علم و آتش و حرم

امروز بين حلقه شيران هاشمي                      روز دهم به حلقه زنجير پيكرم

امروز دخترت سر دوش عمو ولي                روز دهم به گريه كه عمه گل سرم

امروز را كه پرده نشينيم در خيام                 روز دهم صداي حرم واي معجرم

---------------

واي امون از دل زينب     واي چه خون شد دل زينب

 

باران محرم رسيد و دل زهرا عزاداره                  چشم پر از اشك پر از خون عزاداره

حسين وارد كرببلا شد     تو عرش خدا غوغا به پا شد

 

از تو محفل يكي با صداي گريه لرزونه          واي دل من   دل تو كسي حال ما رو نمي دونه

برادر نرو از پيش خواهر                        كه دلواپسم من جون مادر

واي امون از دل زينب      واي چه خون شد  دل زينب

 

--------

دردامون بي درمونه         ابرغم پر بارونه          گريه پشت مهمونه       آقامون سرگردونه   واي

گلبارونه از لاله  فرش مقدم بانو      پاي محمل زينب    عباسش زده زانو

واي زينب گريونه  و بي تابه          مشك ساقي لبريز از آبه   واي

برق شور و شيدايي اين دلهاي دريايي   اين عشق و  بي پروايي  اين شور عاشورايي    واي

مثل جلوه ي ماهه نو.ر صورت اكبر     گرم ذكر و تسبيحه لبهاي علي اصغر

واي قاسم داره قرآن مي خونه    چشماي آسمون حيرونه واي

عطر سيب هر محمل   پرميشه تو اين منزل  دل شوره سهم هر دل   مثل ماهي تو ساحل  واي

چشم عمه سادات  طوفاني ترين درياست     زير چادر مادر انگار اين خود زهراست

واي زهراي كربلا دلخونه    آخر قصه رو مي دونه  واي

------------

دنبالت مي گردم خونه به خونه                  از عشق كربلات گشتم ديوونه

همون طوري كه تشنه پي آبه               همه ي حاجت نوكر اربابه

ارباب انتظار سخته      منم دل دارم        هر كي و ديدم   كربلا رفته  باشه

باشه منو نبر به كربلات  حق داري آقا    باشه مي رم دور مي شم از جلوي چشات حق داري آقا

باشه ديگه لال ميشم از اين شور و شين   حق داري آقا   باشه ديگه نه من نه بين الحرمين حق داري آقا

اللهم ارزقنا قبر شش گوشه

اي دل اي دل اي دل غافل    كاروان رفت و ما مانده ايم در گل

هر كي حسيني بود كربلا رفته   چي شد ارباب ندونست قابل

شايد پا گذاشتيم بر حون شهيدان  سيلي زدم بر صورت قرآن  اي واي

قامت زهرا از گناه ما خميد بسوزي اي دل    جاي ما ارباب از خدا خجلت كشيد بسوزي اي دل

بلا ببيني خون بشي حيرون بشي  بسوزي اي دل        محسان مهدي رو ما كرديم سفيد بسوزي اي دل

اللهم ارزقنا قبر شش گوشه

---------------------

حرم عرش خدا شد    دو عالم يكصدا شد             ابالفضل آمد و محشر به پا شد

به چشمان شرر بار               درآغوش علمدار            رقيه  وارد كرببلا شد

----------------

الحمدلله  الحمدلله  منم گداي ابا عبدالله

پر از گلاي بي تابي شده جزيره دل من       چقدر از اين همه طوفان كه بي كرونه ساحل من

دلم مي لرزه وقتي  اسم آقم و رو پرچما مي بينم                  دلم مي لرزه وقتي تو روضه روبروي آقام مي شينم

تموم آب و گلم حسينه    بگو به طوفان بدونه كه ساحلم حسينه

الحمدلله الحمدلله  منم گداي ابا عبدالله

 

دلي كه بي حسين باشه  تموم عمر و تو قفسه    دلي كه عاشقش باشه  يه روز به آرزوش مي رسه

دلم مي خواد كه چشم من بي قرار عشق شما بمونه    دلم مي خواد ميون قبرم يكي برام از شما بخونه

سايه روي سرم حسينه   كعبه و زمزم زمزمه آخرم حسينه

الحمدلله الحمدلله  منم گداي ابا عبدالله

-------------------

عهد ما با دم شيرين دهنان بست خدا                           ما همه بنده و اين قوم خداوندانند

مفلسانيم و هواي مي و مستي داريم                          آه اگر خرقه پشمين به گرو نستانيم

بس در طلبت كوشش بي فايده كرديم                    چون طفل دوان در پي گنجشك پريده

در كوي تو معروفم و از روي تو محروم                     گرگ دهن آلوده ي يوسف ندريده

گويند مي  نمي شود از راه گوش  خورد              من يا حسين مي شنوم  مست مي شوم

---------------

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 22:3  توسط ميثم عبدلی  | 

 

اي باني عزاي محرم بيا بيا                                      اي صاحب ولاي محرم بيا بيا

سالار دل بيا كه همه طالب توييم                              اين مرتبه  براي محرم بيا بيا

بنگر به استغاثه ي سينه زنان عشق                     بشنو شها  صداي محرم بيا بيا

اشك مرا ببين كه امان نمي دهد                          اي سوز گريه هاي محرم بيا بيا

هر جا كه ميروم اثري از عبور توست                            اي يار آشناي محرم بيا بيا

در روضه ها به  عشق حضور  تو دلخوشيم                     ما مانده ايم پاي محرم بيا

ما اقتدا  به آن دل خون تو كرده ايم                                 برگرد مقتداي محرم بيا بيا

بي تو كسي به درك محرم نمي رسد                       اي گريه ات بقاي محرم بيا بيا

با اين دل شكسته و ديوانه ام بساز                            اي يار باوفاي محرم بيا  بيا

يا يك سحر ببر تو به كرببلا مرا                                يا مي شوم فداي محرم بيا بيا

------------------------------

سينه زدن فقط و فقط اين كمال نيست                        مقصود نوكري كه فقط عشق و حال نيست

سينه زني كه سينه زن واقعي بود                              نسبت به روضه ها نفسي بي خيال نيست

بيچاره است هر كه در  اين راه مثل من                                        در فكر باز كردن راه وصال نيست

يك روز مست مست و دو صد هفته بي خيال                      اين راه و رسم عاشقي و اعتدال نيست

آن كس كه عاشق رخ ماه حجاز شد                              در گير و دار روز و شب و ماه و سال نيست

قدر نفس كشيدن در روضه را بدان                                            زيرا دگر براي   زيارت مجال نيست

دنبال عشق و عاشقي بي بهانه باش                                     زيرا براي عشق حقيقي زوال نيست

آري كسي كه دل بنهد در كف نگار                                           ديگر وصال يار برايش محال نيست

اين آخرين كلام من دل شكسته است                           مي خوردن از كف همه بهت حلال نيست

------------------------------

گريه كنا سينه زنا محرمه محرمه                                    گرفته فاطمه عزا محرمه محرمه

پر ميشه از حسينيه  دوباره كوچه هاي دل                          دلا ميره به نينوا محرمه محرمه

فكر نكني لياقته همش تفضل خداست                           اگه به تن كردي سياه محرمه محرمه

آره اينا عنايته  كه فاطمه برا حسين                            خيمه زده تو قلب ما محرمه محرمه

 توميگي كفره اين ولي  عقيده ي دل منه                        خدا ميره به كربلا  محرمه محرمه

صداي العطش مگه به گوشتون نميرسه                         از لب خشك سر جدا محرمه محرمه

بياين فقط برا غريبي آقا داد بزنيم                                دردا خودش ميشه دوا محرمه محرمه

اسم حسين بن علي ذكر خداي اعظمه                              بخون و ذكره شفا محرمه محرمه

رو خاك گرم صحراها افتاده تن اربابمون                    سرش كجاست رو نيزه ها محرمه محرمه

اين دو ماهه برا حسين مدد بگير از رضا                                رضا غريب الغربا محرمه محرمه

چهل شبانه روز بايد گريه كني تا ساخته شدي                          برا عزاي مجتبي محرمه محرمه

تو روضه هات تو نوحه هات ميون دم تو ذكر شور                   ندبه بخون مهدي بيا محرمه محرمه

---------------------------

سرتا پاي من مست رخ ماه حسينه               چشماي پر از اشكم سر راه حسينه

بي تاب حسينم             بي خواب ابالفضل

واي  واي

روياي لب اهل زمينه          مشك خالي از آب ابالفضل

از روز ازل دل به علمدار تو دادم     در روز قيامت مي رسي آقا به دادم

من هستم مريدت        تو هستي مرادم

تو شاه همه اهل جهاني     من عبد و غلام خانزادم

واي واي

-------------------------

روي آيينه مون جاري اشكامون  مي زنه سينه مون   بوسه بر دستامون

از روي نيزه سر بريده   اربابم امشب منو خريده     تو مجلسي كه پر شهيده

 اي دل اگه تنهايي     چرا امشب بي صدايي

گرد و غبار غم ارباب   رو صورت ماه اومده       لباس مشكيمو  بياريد محرم از راه اومده

 

مادرش فاطمه است بي قرار حسين    خواهرش زينبه  سفره دار حسين

دل كه مي دونه چرا اسيره  دامن اشك و چرا نگيره    از غم آقا چرا نميره

دلي كه صاحبداره         برا عشقش بيقراره   

من اومدم مادر خورشيد  روزي چشمامو بده    لباس مشكيمو بياريد محرم از راه اومده

اي دل اگه تنهايي              چرا امشب بي صدايي

 

بيرق و پرچم و چلچراغ و علم               اشك و آه و غم و نوحه محتشم

چاووش اشكا شنيده ميشه   عشقي كه داغش مث آتيشه    تو دلمونه واسه هميشه

اي دل اگه حيروني    چرا با من نميخوني

بيقر اره هر كي تو عمرش  يه بار برات سينه زده    لباس مشكيمو بيارين محرم از راه اومده 

اي دل اگه تنهايي       چرا امشب بي صدايي

---------------------------------

از خدا خواستم يه بار بيام كربلا   پاي ضريح سقا    سر بذارم بميرم

چي ميشه مولا تو اوج اين روضه ها  ميون سينه زنا   حاجتمو بگيرم

مي خوام امشب يك سر پرشور  يك دل دريا

چشم پرخون  لباس مشكي   لباس تقوا

جاي دوري نميره اگه ارباب نگاهم كنه     دلم آروم بگيره تا ابد روبه راهم كنه

 

اومدم اينجا تا منو مهمون كني دردم و درمون كني  با همه آرزوها

با وضو آقا   تو مجلست ميشينم   شايد تو رو ببينم  عمريه اينه رويا

همه عمرم تموم عشقم شده محرم

توي دنيا شال عزاته دارو ندارم

دوباره مادر تو داره ما رو صدا مي كنه     اين شبا خواهر تو نوكراتو دعا مي كنه

 

درد من اينه كه كربلا نبودم           مي سوزه تار و پودم            بدنت بي سپر شد

توي اون غربت           حرمتت و شكستن       آب و به خيمه بستن   حرمت شعله ور شد

دردم اينه كه تشنه لب جون سپردي آقا

من بميرم يه قطره آبم نخوردي آقا

همه اهل حرم شده آوراه از خيمه ها           پيش چشم بچه هات سر تو رفت روي نيزه ها

 

اي ذكر ليم نيزده قرآن                 زينب يارالين لب ره قربان

گوزل مهتابي يا ابي عبدالله             سوسوز اربابي يا ابي عبدالله

يا حسين تقديملرم جان                 ياحسين  جانيم سنه قربان  

اوردوم ياشوري آه چه گلده             گا ناقلاريسان كوفه نلرده

بوجالدي باشيم يا ابي عبدالله  سوسوز گارداشيم يا ابي عبدالله

يا حسين عباسي اوتالدي   يا حسين باشيم يارالاندي

-------------------------

هلال نو دميده            شب جمعه رسيده            خدا ما رو حسيني آفريده

سيه مي پوشم امشب      براي داغ زينب         به اذن بانوي قامت خميده

محبت از تب سقاته   اميد من شب روياته   سرم كف پاته حسين  دلم تو دستاته حسين

حسين حسين حسين  واي واي واي    حسين حسين حسين واي

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 22:3  توسط ميثم عبدلی  | 

مرا كه دانه اشك است دانه لازم نيست
به ناله انس گرفتم ، ترانه لازم نيست
ز اشك ديده به خاك خرابه بنوشم

به طفل خانه به دوش ، آشيانه لازم نيست

نشان آبله و سنگ و كعب نى كافى است
دگر به لاله رويم نشانه لازم نيست
به سنگ قبر من بى گناه بنويسيد
اسير سلسله را تازيانه لازم نيست

عدو بهانه گرفت و زد و به او گفتم
بزن مرا كه يتيم ، بهانه لازم نيست

مرا ز ملك جهان گوشه خرابه بس است
به بلبلى كه اسير است لانه لازم نيست

محبتت خجلم كرده ، عمه دست بدار
براى زلف به خون شسته ، شانه لازم نيست

به كودكى كه چراغ شبش سر پدر است
دگر چراغ به بزم شبانه لازم نيست

وجود سوزد از اين شعله تا ابد ((ميثم ))

سرودن غم آن نازدانه لازم نيست

                                                                                              حاج غلامرضا سازگار      

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 17:33  توسط ميثم عبدلی  | 
پلكي مزن كه چشم ترت درد ميكند

پر وا مكن كه بال و پرت درد ميكند

ميدانم اينكه بعد تماشاي اكبرت

زخمي كه بود بر جگرت درد مي كند

با من بگو كه داغ برادر چه كار كرد

آيا هنوز هم كمرت درد ميكند

مانند چوب خواهش بوسه نميكنم

آخر لبان خشك و ترت درد ميكند

 لبهاي تو كبود تر از روي مادراست

يعني كه سينه پدرت درد ميكند

مي خواستم كه تنگ در آغوش گيرمت

يادم نبود زخم سرت درد ميكند

كمتر به اسب نيزه سوار و پياده شو از 

 این حجمه هاي سنگ سرت درد ميكند

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 17:33  توسط ميثم عبدلی  | 
خرابه است مكانش ولي صفا دارد

سه ساله است و لي عمر عشق را دارد

به قاب كوچك چشمش سر به نيزه پر است

به من بگو كه در اين چشم خواب جا دارد ؟

در اين خرابه غذا و لباس زيبا نيست

به جاي هر چه كه گفتم فقط خدا دارد

به نام عشق شبي ديد هر چه را مي خواست

به اسم بوسه فدا كرد هر چه را دارد

حديث خواب و سر و بوسه ابتدايش بود

تو فكر مي كني اين روضه انتها دارد

مگو چرا همه از گريه اش خبر دارند

دلي كه عشق شكستن دهد صدا دارد!

                             رضا جعفري
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 17:32  توسط ميثم عبدلی  | 
يادش به خير ناله اگر جوش مي گرفت

دست عمو مرا به سر دوش مي گرفت

گاهي هم آفتاب نگاه پدر مرا

گلبوسه مي نشاند و در آغوش مي گرفت

آن گوشوار غرقه به خونم به جاي خود

سيلي هم انتقام من از گوش مي گرفت

گاه انتقام خصم ز ما بهر ناله بود

گاه يتقاص از لب خاموش مي گرفت

تنها شبيه مادر تو بود دخترت

دستي اگر به زخمي پهلوش مي گرفت

                                جواد زماني
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 17:32  توسط ميثم عبدلی  | 
اي همسفر به نيزه مرا جز تو ماه نيست

من را به غير روي تو شوق نگاه نيست

در اين سه ساله غير تو ذكري نگفته ام

شكر خدا كه عمر كم من تباه نيست

با شك نگاه موي سپيد از چه مي كني

آري رقيه تو منم اشتباه نيست

هر منزلي كه آمده ام زخم خورده ام

شام كسي چو شام تن من سياه نيست

ديگر مجاب رفتن با عمه ام مكن

دستم وبال گردن و پايم به ره نيست

فهميده ام ز سيلي و شلاق و سلسله

ما را به غير دامن عمه پناه نيست

با اينكه كودكان همه زخمي و خسته اند

اما تن كسي چو تنم راه راه نيست

بابا بگو كه چشم عمو غيرتي كند

اينجا غير طعنه و تير نگاه نيست

                                        علي اشتري
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 17:31  توسط ميثم عبدلی  | 

آه از آن روزی که غم در کربلا برپاستی

هم زمین نینوا و روز عاشوراستی

 یکطرف اشرار کوفه وان دگر سلطان دین

بهر یک مظلوم و بیکس شورش و غوغاستی

 انقلابیون بکردند انجمن در کربلا

در سردین و حقیقت ؟ وه عجب دعواستی

خاندان هل اتی و عترت طه بدند

در کنار آب دریا ، لیک قحط ماستی

 شد یکایک یاور و یارش شهید

نک مصیبت بود اعظم محشر کبراستی

 نوبت میدان چو بر شهزادة اعظم رسید

در حریم کبریا فریاد واویلا ستی

آن جوانیکه ببودش مظهر ختم رسل

بر عقابش شد سوار و عازم هیجاستی

 در شجاعت وارث حیدر بد و شبه نبی

مرتضی صولت ولی چون مصطفاسیماستی

من نمیگویم که مادر داشته در کربلا

 حالت نزع روان گر بودیش پیداستی

بانوان و دختران اندر پیش مویه کنان

 از سرادق گشته بیرون محنت عظماستی

واعلیا وا حسینا لرزه بر افلاک زد

 داد از آن ساعت چه گویم یا چسان برپاستی

آمدش آن شیرزاده شیر دل بر کارزار

 گوئیا در جنگ خیبر چون علی باجاستی

معنی اسلام و ایمان مظهر ختم مآب

 شد معرف بر خودش با این میان گویاستی

من زخورشید امامت زهرة تابنده­ام

 باب من شیر خدا و مام من زهراستی

من گشودم بال و پر بر اوج همت می پرم

 هر که خواهد رزم سازم هر که زرم آراستی

من علّی بن حسینم پور شاه لافتی

صاحب صمصام حیدر آنکه بی پرواستی

مرد و نامردی بباید پیش مردان آزمود

 پیش من آید هر آنکس بامنش همتاستی

کرد مهمیزی اشاره بر عقابش شد خرام

جست خیزی کرد چون پرکار وهم داناستی

نقطه زد با نوک نیزه بر زمین پر کار وار

 دورزد آن نقطه را ، چون نارس داناستی

صولت و سهم و صلابت در قلوب دشمنان

از چنین جولان میدان ظاهر و پیداستی

کسی نیارستی قدم بر کار زار وی

نهد هر که از نام آوران پیر یا برناستی

پنجة مردانه بر شمشیر آتشبار زد

چشم دشمن گوئیا بر صاعقه بیناستی

مرکب از راکب بماند و سرزتنها شد جدا

دستها بی جسم و پیکر بی سرو بی پاستی

راکب و و مرکب دو نیم و شد پیاده از نظام

 پهلوانان زهره چاک از وحشت و پرواستی

ضرب شست حیدری از زور بازو شد عیان

 آن سپاهیرا تو گفتی بیکران دریاستی

بر صفوف میمنه زد خویشتن را بیهراس

 الحذر از دشمنان بر گنبد میناسیت

زد بجان دشمن آتش خرمن هستی بسوخت

 دام مرگ افتاد هر کس خود زجا برخاستی

شد ز ترتیب و نظام آن لشگر سفیانیان

 گرچه خواهان جلال و عزت دنیاستی

از کمین ناگاه جسته منقذ بیداد گر

گوئیا معنی بر آن شق القمر برخاستی

سروقدش خم شده آماج زخم تیر شد

صورت گلنار وی چون سوسن و رعناستی

تیر باران کرد دشمن تیر بر حلقش نشست

 ارغوان از خون خود جسم و تن زیباستی

نوکرم من چون بدربار شه کرب و بلا 

ناجیانم مقصدم دنیا و هم عقباستی

علی اکبر ناجیان

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 20:58  توسط ميثم عبدلی  | 

یم فاطمی در سرمدی، گل احمدی، مه هاشمی

ز سرادقات محمدی طلعت ظهور جلاتی

بسما قمر، به نبی ثمر – به فاطمه در ، بعلی گهر

 بحسن جگر، بحسین پسر چه نجابتی چه اصالتی

بملک مطاع ، بخدا مطیع ، بمرض شفا  بجزا شفیع

چه مقام بندگیش منیع بچه بندگی و اطاعتی

خم زلف او چه شکن شکن بمثال نقرة خام تن

 سپری بکتف و کفن به تن بچه قامتی چه قیامتی

ز جلو نظر سوی قبله گه ، زقفا نظر سوی خیمه گه

که نمود شه بقدش نگه ، بچه حسرتی و چه حالتی

زقفا دوزن شده نوحه گریکی عمه گفت و یکی پسر

 که نما بجانب ما نظر باشارتی و نظارتی

 

ناصر الدین شاه

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 20:56  توسط ميثم عبدلی  | 

خاک سیه رو منه ای گل زیبای من

 دیدن جان دادنت برده شکیبای من

با تو سزاوار نیست نزد پدر خواب خوش

 خیز و تماشا نما حالت سیمای من

رحم کن ای روح من دیدة خود بازکن

 جای تو من جان دهم تو بنشین جای من

این دل رنجور را با سخنی زنده کن

 تا بتواند رود سوی خیم پای من

چون تو زنی دست و پا جان من آید بلب

 آمده صیاد تو دید و تماشای من

بعد از تو ای جان من خاک سر این جهان

 لحظة آخر شود عمر غم افرای من

روز مرا تار شد تیره شده دیده ام

 کاش نیاید دگر روز شب آسای من

دل بر بوده زمن بی پسرم کرده­اند

 لیک شود شعله­ور آتش سودای من

در خور شوق وصال هستی خود داده­ام

 از تن و از جان خویش نیست چوپروای من

میروی آهسته رو تا بتو ملحق شوم

طول دهد تا بحشر شیون و غوغای من

گفته دیوانه را باد برد حضرتش

 تا بشود دادرس محشر کبرای من

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 20:55  توسط ميثم عبدلی  | 

نوگلا، گردیدنت پرپر بدینسان زود بود

دریم خون خفتنت از جور عدوان زود بود

ای علی ، ای بلبل گلزار باغ مصطفی

 این چنین خاموشیت جانا بدوران زود بود

طایر قدس آشیان از تیر صیاد جفا

بی پر و بی بالیت در این بیابان زود بود

همچو مرغ بسملی بینم ترا در خاک و خون

 توتیاسان جسمت از سم ستوران زود بود

خاک بر فرق جهان و زندگانی بعد تو

رفتنت زین دار ای سرو خرامان زود بود

خیز ای رعنا جوان بین گشتم از داغ تو

پیرفرقتت از بهر من ای ماه تابان زود بود

بین جوانان بنی هاشم به بالینت غمین

داغت اندر قلب این رعنا جوانان زود بود

با دوصد افغان برم بر خیمه گاه اما فسوس

 محنتت بر مادر گیسو پریشان زود بود

اشگ میریزد بصیر از چشم گوید این چنین

 ماتم اکبر برای شاه خوبان زود بود

عطارنژاد

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 20:54  توسط ميثم عبدلی  | 

هر آن مادر اندر دل غم مرگ پسر دارد

 زحال ام لیلای جوان مرده خبر دارد

نشاید داغ مرگ نوجوان را بردن از خاطر

 خصوص آن مادر در زندگانی یک پسر دارد

اگر نالد زنی از داغ مرگ نوجوان خود

 یقین آه جگرسوزش بهر قلبی اثر دارد

میان خاک و خون افتاده جسم اکبر رعنا

 نمیدانم چرا لیلی بسر قصد سفر دارد

ندارد قدرت رفتن زخود لیلای افسرده

 برای یاریش اکنون بهر سوئی نظر دارد

به دشواری جدا شد از سرنعش علی اکبر

 زدرد این مصیبت تا قیامت چشم تر دارد

به هر زحمت جوانش را نموده هجده ساله

 بامیدی که در پیری نهال او ثمر دارد

دگر موی سر لیلا سفید از داغ اکبر شد

مدام اندر دلش نفرین بچرخ حیله گر دارد

شد شوریده سر لیلا چومجنون در بیابانها

بسان چشمة زمزم سرشک اندر بصر دارد

شده صبر و شکیبائی ز دست او دگر بیرون

 ازین ماتم اخوت را بجنت نوحه گر دارد

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 20:53  توسط ميثم عبدلی  | 

چه شبها را ببالینت پسرجان تا سحر کردم

 بصد امید اندر دل به آینده نظر کردم

بگلزار حیاتم چون تو سرویرا همی دیدم

سرودم نغمة شادی و غم از سر بدر کردم

بدل گفتم که دامادت کنم زینت خود بندم

زخونت جان مادر زینت اندر موی سر کردم

تو نشکفته هنوز ای نوگل لیلی خزان گشتی

 منم چون بلبل سرگشته سر در زیرپر کردم

بمرگت عزتم رفت و اسیر کوفیان گشتم

 بجای جامة دامادیت نیلی بسر کردم

چو مرغی آشیانم سوخته نومید سرگردان

 دودست اندر بغل در این بیابان ناله سر کردم

فلک زد پشت پائی بر بساطم در بدر گشتم

 بیا شبهای مادر بین که بیتو چون سحر کردم

بیاد غنچة پژمرده­ام هر جا گلی دیدم

 بجای اشک از دیده روان خون جگر کردم

دکتر امین پور

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 20:53  توسط ميثم عبدلی  | 

سپند کرد فلک اختران به مجمر مهر

بعارضش چو نظر کرد خال هندو را

که ناگهان زکمین منقذ لعین آمد

 گرفته بود بکف تیغ آتشین خورا

نمود جلوه چو محراب کوفه، کرب بلا

خودش چوزادة ملجم علی شمرد او را

چو فرق شیرخدا ضرتبی به اکبر زد

نمود غرقه بخون طرة سمن سورا

خسوف کرد مه آسمان ببرج جمال

بسان مهر که بر ابر میکشد رو را

بصورتی که شفق ماه را احاطه کند

 گرفت هاله صفت خون هلال ابرو را

غزال چین حرم شد شکار گرگ خطا

 چونافه کرد بخون زلف عتبرین مو را

به بست بر رخش آبفرات و از خونش

 گشود نهر چو شط فرات هر سو را

ضعیف گشت دل و رفت قوت جانش

 فکند گردن اسب عقاب بازو را

که ای براق وفادار وقت معراج است

 بسوی عرش چو رفرف بکن تک پورا

مرا به مسجد اقصی و قرب حق برسان

 جدا مساز ز وصل خدا خدا جو را

شهی که خاک درش قاب قوس اوادنی است

 کنم مقام خود احمد مثال انکو را

بهر طرف که نگه میکنم جز او نبود

 نموده ورد زبان اینما تو لورا

بیاد قامت سروش مدام قمری دل

 کشید نغمة یاهو و بانگ کوکورا

که بلکه بار دگر بنگرم بروی پدر

 دمی نظر کنم آن سروقد و دلجو را

شود قتیل ره حق هر آنکه روز الست

 بحق کعبه بلی حق دیده قالو را

بحال مادر زارم ترحمی بشتاب

بکف گرفته زنان بر دعا دو گیسو را

شها بعین عنایت بدیده جودی

 شفا به بخش فدا آندو چشم جادو را

جودی تبریزی

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 20:51  توسط ميثم عبدلی  | 

یک گل ز گلزار حسین در بزم جانان میرود

 از بهر جانبازی حق اکبر بمیدان میرود

چون دید بابش بی معین گردیده در آن سرزمین

 بهر قتال مشرکین با لعل عطشان میرد

آن سر و قد نوجوان چون شد بسوی دشمنان

 بابش بدنبالش روان با چشم گریان میرود

جان پدر بود آن پسر با چهرة همچون قمر

 گوئی که در چشم پدر آن جسم چون جان میرود

آن اکبر فرخنده خو، آن گلعذار مشگبو

 بر عزم هیجا با عدو چون شیر غرّان میرود

از قبّه کرب و بلا ار آن بود عرش خدا

فریاد آل مصطفی تا عرش رحمان میرود

طوطی بکن ورد زبان بر عارفان حق بخوان

 یک گل زگلزار حسین در بزم جانان میرود

طوطی همدانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 20:51  توسط ميثم عبدلی  | 

گــفــت اي تـــازه جــوان نـوثـمـرم

ديــده بـگــشــا و بـبـين چشم ترم

اي گـــل ســرســبـــد بـــاغ امـــيــد

قــد مـن از غــم داغ تـــو خـمـيـد

خـيــز و بــابــا بــه كـنـارم بـنـشـين

مـاتـمــت كـرده مرا زار و غمين

اي پـسـر رفـتي و خون شد دل من

ســيــل غــم كند ز بن حاصل من

عـلـي اي يـوســف گــل پــيــرهــنم

مـن چـو يـعــقــوب دچـــار مـحنم

اي جوان چشم بره، خواهر توست

مـنـتـظـر، عمه غـم پرور توست

نـوجـوان اكـبـرم اي نـيـك خـصال

ايـكـه بودي به نبي،‌شبه و جمال

هـيـجــده ســالــه مـن خـيز ز جـاي

گــرد غــم از رخ بــابــا بـــزداي

عـلي اي كـوكــب تــابـــان ســحـــر

بــود كــوتــاه چــه عـمـر تو پسر

اي دريــغـــا كــه ز بـيـداد زمـــــان

بــاغ امـيـد دلــم گــشــتــه خزان

شـد تـنــت پــاره ز تــيـــغ اعــــــدا

ايــن چـه حـالـسـت فــدايـت جـانا

نــازنـيـن پـيــكـر تـو از چه بخاك

بــيــنـم افـتـاده و ليكن صد چاك

داغ جــانـكـاه تـو پـرسـوخــت مرا

فـاش گـويم كه جگر سوخت مرا

روشــنــي بـخـش بـكـاشـانــــه دل

بــي تــو تـاريـك بــود خـانــه دل

حـيـف و صـد حـيـف فتادي تو ز پا

بــعــد تــو خــاك بــفـــرق دنــيـا

تــن مـجــروح تــرا اي پــســــــرم

نـتــوانــم كــه بــرم ســوي حـرم

خــم شــد و چــهــره اكـبـر بـوسـيد

گــل پــر پــر شــده اش را بـوئيد

بـوســه بـر نعش پسر داد و بگفت

با كسم نيست دگر گفت و شنفـت

هــر زمـان لـب بـگـشايم به سخن

گـويــم اي اكـبـر مـن اكـبـر مـن

گــو «حـيـاتـي»‌ ز مـصيبت لب بند

نــالــه اهــل عــزا گـشـت بـلـنـد

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 20:49  توسط ميثم عبدلی  | 

ما هم فتاده بر خاک با جسم پاره پاره

اي اشک‌ها بريزيد از ديده چون ستاره

جز من که همچو خورشيد افروختم در اين دشت

کي پاره پاره ديده اندام ماهپاره

ما هم فتاده بر خاک ديدم که خصم ناپاک

با تيغ زخم مي‌زد بر زخم او دوباره

در پيش چشم دشمن بر زخمت اي گل من

جز اشک نيست مرحم ،جز آه نيست چاره

زد خنده قاتل تو بر اشک ديده من

با آن که خون بر آمد ،از قلب سنگ خاره

وقتي لبت مکيدم، آه از جگر کشيدم

جاي نفس برآيد، از سينه‌ام شراره

اي جان رفته از دست ،بگشاي ديده از هم

جاني بده به بابا ،حتي به يک اشاره

دشمن چنين پسندد، استاده و بخندد

فرزند ديده بندد، بابا کند نظاره

چون ماه نو خميدم، با چشم خويش ديدم

خورشيد غرق خون را، در يک فلک ستاره

دردا که پيش رويم، در باغ آرزويم

افتاد ياس خونين ،با زخم بي‌شماره

جسم عزيز جانم ،چون دامن زره شد

از زخم هر پياده ،از تيغ هر سواره

افتاده جسم صد چاک، جان حسين برخاک

ميثم بر آن تن پاک ،خون گريه کن هماره

نام شاعر:حاج غلامرضا سازگار

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 20:47  توسط ميثم عبدلی  | 

اگر چه ديده‌ام از هجر تو پر از گهر گردد

ميا چو خنده دشمن به جانم نيشتر گردد

بمان در خيمه اما گريه کمتر کن به جان من

مبادا عمه‌ام زينب ز مرگم باخبر گردد

نمي‌خواهم تو باشي بر سرم هنگام جان دادن

که ترسم درد داغ من برايت بيشتر گردد

سرت بادا سلامت اي سحاب آرزو بابا

اگر مرغي چو من بشکسته سر بي‌بال وپر گردد

گمانم عمه‌ام مي‌آيد ز جا برخيز و ياري کن

که چشمم را ببندي تا نبينم خون جگر گردد

تو ابراهيمي و من هم ذبيح تو ولي ديگر

گمانم نيست برخيزد که سوي خيمه‌ برگردد

زجا برخيز و بنشين پيش پاره پاره جسم من

که ترسم باعث مرگ پدر داغ پسر گردد

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 20:47  توسط ميثم عبدلی  | 
آن روز كه دشمن آب رابر او بست
از غصه دلِ فرشته ها سخت شكست
عباس كنارِ علقمه مشك به دوش
با زمزمه ي آب بهدريا پيوست
يارب به شبِ حادثه مهتاب بريز
چشمانِ رقيه راكمي خواب بريز
با زمزمه ي آب ببار اي باران
خاموش كن آتشِ عطش آب بريز
آن روز كه رَختِ عاشقي مي پوشيد
مجنون شده شربتِ شهادت نوشيد
او خونِ خدا بود و ملائك ديدند
از حنجره اش عجيب خون مي جوشيد
هفتادو دو درسِ عشق را پس مي داد
درسي كه به هر كس و به ناكس ميداد
با پاي خود ارام به مسلخ مي رفت
بوي خوشي از گلاب و اطلس ميداد
آن روزِ سياه عاقبت سر مي شد
آن شام شبيهِ شامِ آخر مي شد
عباسِ به خون نشسته هنگامِ عروج
در پهنه ي آسمان كبوتر مي شد
آيا شود اين قبيله كه نامردند
يك روز به اصلِ خويشتن برگردند؟!
پرسيد خدا: « بِاي ذَنب قُتِلَت ؟»
نشينيده گرفتند و شهيدش كردند

آلاله دشت را جگر مي سوزد
از داغ حسين شعله ور مي سوزد
شب داغ حسين و رخت مشگي دارد
كه پيكر ماه تا سحر مي سوزد
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 20:46  توسط ميثم عبدلی  | 

سرو قدّى ز حرم با دل سوزان مى‏رفت

پيش چشمان پدر «وَه» چه خرامان مى‏رفت

مأذنه كرببلا بود و اذان سر مى‏داد

بر لبش نغمه تكبير و به ميدان مى‏رفت

بر فراز سرِ سرو قد او قرآن بود

زير قرآن ز چه رو پاره قرآن مى‏رفت

زينب اسپند به كف داشت و دل مى‏سوزاند

يوسف كرببلا جانب كنعان مى‏رفت

اشك مى‏ريخت به پشت سر او آب نبود

به بيابان بلا، جان سليمان مى‏رفت

دور مى‏شد ز حرم، هر قدمى بر مى‏داشت

گوئيا از تن اهل حرمش جان مى‏رفت

صفحه اول ايثار، چو مى‏خورد ورق

مصحف عشق سوى صفحه پايان مى‏رفت

گيسويش در طيران بود و به دستان نسيم

دست از دل شده با موى پريشان مى‏رفت

پرده از صفحه اسرار عدم بر مى‏داشت

آب مى‏كرد دل شاه و قدم بر مى‏داشت

رفت ميدان و دل شاه دگر بار شكست

لحظاتى پس از آن مخزن اسرار شكست

دست بر گردن مركب سوى بازار آمد

يوسف كرببلا رونق بازار شكست

هركه با هرچه به كف داشت خريدارش شد

عضو عضو بدن آن بت عيار شكست

نيزه‏ها بهر طواف بدنش صف بستند

بى صف آمد يكى و پهلوى آن يار شكست

نرخ شمشير چه سنگين و گران بود كزان

باز هم فرق سر حيدر كرار شكست

ناله سرداد و سرآسيمه شه آمد به سرش

دلش از ديدن آن منظره بسيار شكست

پاى بر روى زمين مى‏زد و بابا مى‏گفت

دل خورشيد از اين واقعه صد بار شكست

يك طرف قطعه‏اى و قطعه ديگر طرفى است

زين مصيبت الف قامت دلدار شكست

بر سر نعش على غصه ز جان سيرش كرد

لرزه  افتاد  به  زانو  و  زمين  گيرش  كرد

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 20:42  توسط ميثم عبدلی  | 

تا کفن بر قد وبالای رسایت کردم

سوختم وز دل و پر درد دعایت کردم

آخرین توشه ام از عمر تو این بود علی

که غم انگیز نگاهی زقفایت کردم

توزمن آب طلب کردی ومن سوزی

که چرا تشنه لب از خویش جدایت کردم

گر کمی آب نبودم که رسانم به لبت

داشتم اشکی و ایثار به پایت کردم

نگشودی لب خود هر چه ترا بوسیدم

نشنیدم سخنیهر چه صدایت کردم

پدرت را نبود بعد تو امید حیات

جان من بودی و تقدیم خدایت کردم

یارب این دشت بلا این من و این اکبر من

هر چه را داشتم ای دوست فدایت کردم

آن خلیلم که ذبیحم نکند فدیه قبول

وین ذبیحی است که قربان به منایت کردم

ای مؤید چو ترا بنده مخلص دیدم

دگر از بندگی غیر رهایت کردم

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 20:40  توسط ميثم عبدلی  | 

چون تو ای لاله در این دشت گلی پرپر نیست

واز این پیر جوانمرده کمانی تر نیست

دست و پایی نفسی نیمه نگاهی اهی

غیر خونابه مگر ناله در این حنجر نیست

در کنار تو ام و باز به خود می گویم

نه حسین، این تن پوشیده به خون اکبر نیست

هر کجا دست کشیدم زتنت گشت جدا

از من اغوش پر و از تو تنی دیگر نیست

دیدنی گشته اگر دست و سر سینه تو

دیدنی تر زمن و خنده آن لشگر نیست

استخوانهای تو پشت پدر هر دو شکست

باز هم شکر کنار من و تو مادر نیست

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 20:39  توسط ميثم عبدلی  | 
شب است و ساقی مجلس به گردش ساغر آورده

که سیمرغ دل مستان رشادی پر در آورده

نمی دانم چه رخ داده که طبع سر کشم امشب

قلم را بار دیگر در مصاف دفتر آورده

گمانم لیلی حسن قدم از قلزم رحمت

برای رحمه للعالمینش گوهر آورده

کمال نهضت خونین عاشوراست شادی کن

که پیک خوش خبر یک مژده از جان پرور آورده

امیر آمده وزیر آمد سفیر آمد که هستی را

ورود این سه تن تاب و توان دیگر آورده

حسین فلک نجات و سید سجاد سکانش

بر این کشتی خدا هم بادبان و لنگر آورده

برو باد صبا بر گو به زهرا دیده ات روشن

که از بهر حسینت ام لیلا یاور آورده

در دیوار یثرب می زند فریاد آزادی

که مصباح الهدی را حق شکوه یاور آورده

پدر آمد پسر آمد عموی نازنین آمد

به پشتیبانی آنان علی را مظهر آورده

برای سرفرازی بر فراز نیزه دشمن

علی اکبر از بهر سرافرازی سر آورده

قد و بالای او را دید جبریل و بخود گفتا

خدا از بعد پیغمبر مگر پیغمبر آورده

شگفتی آفرین و خوش تماشایی بود رویش

تعالی الله از این نقشی که کلک داور آورده

عروس فاطمه امشب به پاس یاری قرآن

برای سنگر الله اکبر،اکبر آورده

جوانان را بشارت ده خدا از نسل پیغمبر

برای جانفشانی بر جوانان رهبر آورده

چه رهبر؟رهبری قاطع چه قاطع؟در عمل فاتح

که از فتحش فلک فتحاً مبینا زیور آورده

قدم در ملک هستی زد علی را مظهر قدرت

چه قدرت قدرت مطلق که حق احیا گر آورده

حسین بن علی را داده حق فرخنده مولودی

که با میلاد خود تفسیر نص کوثر آورده

بگو تا کربلا آماده سازد سنگر خود را

که بهر یوسف زهرا خدا همسنگر آورده

به تیر و نیزه و شمشیر و خنجر مژدگانی ده

که این زیبا پسر بهر نشانه پیکر آورده

برای سرفرازی بر فراز نیزه دشمن

علی اکبر از بهر سرافرازی سر آورده

                            مرحوم ژولیده نیشابوری
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 20:37  توسط ميثم عبدلی  | 
از زين به زمين فتادم اي باب

درياب مرا ز مهر درياب

بابا دم آخر است سويم

بشتاب بصد شتاب بشتاب

قاتل چو اجل ستاده بر سر

اشك مژه ام بود چو سيلاب

بيش از رمقي دگر نمانده

جان گشته روان ز جسم بيتاب

بشكافت سرم ز ضرب شمشير

بشكست قدم ز مرگ احباب

تا بار دگر رخت ببينم

كن پاك ز ديده ام تو خون آب

سوزم ز عطش پدر اگر چه

از اشك خود اندرم بغرقاب

مپسند كه تشنه لب دهم جان

درياب مرا بجرعه ي آب

جان را چو به مقدمت سپارم

دارم بتو يك وصيت اي باب

با مادر زارم اي پدر جان

بر گوي ز غم مباش بيتاب

آور به مزارم آنچه چيدي

چيدي ز برايم عيشم اسباب

شب تا بسحر فغان جودي

بربوده زچشم مردمان خواب

                                  مرحوم ميرزا عبدالجواد جودي
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 20:35  توسط ميثم عبدلی  | 
ناگهان قلب حرم وا شد و یک مرد جوان

مثل تیری که رها می شود از دست کمان

خسته از ماندن و آماده رفتن شده بود

بعد یک عمر رها از قفس تن شده بود

مست از کام پدر بود و لبش سوخته بود

مست می آمد و رخساره برافروخته بود

روح او از همه دل کنده ، به او دل بسته

بر تنش دست یدالله حمایل بسته

بی خود از خود ، به خدا با دل و جان می آمد

زیر شمشیر غمش رقص کنان می آمد

یاعلی گفت که بر پا بکند محشر را

آمده باز هم از جا بکند خیبر را

آمد ، آمد به تماشا بکشد دیدن را

معنی جمله در پوست نگنجیدن را

بی امان دور خدا مرد جوان می چرخید

زیرپایش همه کون و مکان می چرخید

بارها از دل شب یک تنه بیرون آمد

رفت از میسره از میمنه بیرون آمد

آن طرف محو تماشای علی حضرت ماه

گفت:لاحول ولاقوه الابالله

مست از کام پدر، زاده لیلا ، مجنون

به تماشای جنونش همه دنیا مجنون

آه در مثنوی ام آینه حیرت زده است

بیت در بیت خدا واژه به وجد آمده است

رفتی از خویش ، که از خویش به وحدت برسی

پسرم! چند قدم مانده به بعثت برسی

نفس نیزه و شمشیر و سپر بند آمد

به تماشای نبرد تو خداوند آمد

با همان حکم که قرآن خدا جان من است

آیه در آیه رجزهای تو قرآن من است

ناگهان گرد و غبار خطر آرام نشست

دیدمت خرم و خندان قدح باده به دست

آه آیینه در آیینه عجب تصویری

داری از دست خودت جام بلا می گیری

زخم ها با تو چه کردند ؟جوان تر شده ای

به خدا بیش تر از پیش پیمبر شده ای

پدرت آمده در سینه تلاطم دارد

از لبت خواهش یک جرعه تبسم دارد

غرق خون هستی و برخواسته آه از بابا

آه ، لب واکن و انگور بخواه از بابا*

گوش کن خواهرم از سمت حرم می آید

با فغان پسرم وا پسرم می آید

باز هم عطر گل یاس به گیسو داری

ولی اینبارچرا دست به پهلو داری؟!

کربلا کوچه ندارد همه جایش دشت است

یاس در یاس مگر مادر من برگشته است؟!

مثل آیینهء در خاک مکدر شده ای

چشم من تار شده ؟یا تو مکرر شده ای؟!

من تو را در همه کرب و بلا می بینم

هر کجا می نگرم جسم تو را می بینم

ارباْ اربا شده چون برگ خزان می ریزی

کاش می شد که تو با معجزه ای برخیزی

مانده ام خیره به جسمت که چه راهی دارم

باید انگار تو را بین عبا بگذارم

باید انگار تو را بین عبایم ببرم

تا که شش گوشه شود با تو ضریحم پسرم

                                                                                  سید حمید رضا برقعی
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 20:34  توسط ميثم عبدلی  | 
تا علی اکبر فرخنده لقا گشت به میدان وغا تاخت به سوی سپه و بست بر آن قوم  ره و مردم کوفه همه دیدند چو خورشید فروزنده عیان گشت  و سپه بر مه رویش نگران گشت عدو  گفت که این سرو روان در صف پیکار بود احمد مختار به صولت شده  چون حیدر کرار ندا داد که ای قوم منم  نور دل یوسف زهرا  که شبیهم نبی سید بطها  مه یاسین گل طاها  دُر دریای فضیلت  گهر بهر ولایت ثمر نخل هدایت  همه بینید  به ماه رخ من شمس ضحی را .

منم شبه پیمبر/منم زاده حیدر/منم علی اکبر

این سخن گفت و سپسپ تیغ کشید از کمر و  نعره کشید از جگر و داد ندای ظفر و ریخت تن  و دست و  سر و زد به دل خصم  ستمگر شرر و  کرد تماشا پدر و گفت زهی زین پسر این قد و بالا و چنین نیرو و این بازو  این قدرت و این غیرت و این عشق  و وفا  صدق و صفا  عز و شرف عزم و هدف ریخت به هم کرب و بلا را .

علی سرو روانم/بجنگ ارام جانم/تویی تاب و توانم

شد به هر سوی در آن عرصه  خون خصم فراری که علی داد  به ابرو گره و ریخت به هم میمنه و میسره و  گاه دریدی زره و قلب و دل و حنجره و خواست  شود کار عدو یکسره  ناگه ز کمین جست  یکی خصم ستمکار  که بد منقذ خونخوار  زدی تیغ شرر بار به فرق خلف حیدر کرار که فواره زد از فرق علی خون و زد آتش به جگر خون خدا را

علی نقش زمین شد/فدای ره دین شد/زخون گلگون جبین شد


                                                              حاج غلامرضا سازگار
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 20:31  توسط ميثم عبدلی  | 

باز این چه شورش است که در خلق عالم است
باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است
باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین
بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است
این صبح تیره باز دمید از کجا کزو
کار جهان و خلق جهان جمله در هم است
گویا طلوع میکند از مغرب آفتاب
کاشوب در تمامی ذرات عالم است
گر خوانمش قیامت دنیا بعید نیست
این رستخیز عام که نامش محرم است
در بارگاه قدس که جای ملال نیست
سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است
جن و ملک بر آدمیان نوحه میکنند
گویا عزای اشرف اولاد آدم است
خورشید آسمان و زمین نور مشرقین
پروردهی کنار رسول خدا حسین
* * *
کشتی شکست خوردهی طوفان کربلا
در خاک و خون طپیده میدان کربلا
گر چشم روزگار به رو زار میگریست
خون میگذشت از سر ایوان کربلا
نگرفت دست دهر گلابی به غیر اشک
زآن گل که شد شکفته به بستان کربلا
از آب هم مضایقه کردند کوفیان
خوش داشتند حرمت مهمان کربلا
بودند دیو و دد همه سیراب و میمکند
خاتم ز قحط آب سلیمان کربلا
زان تشنگان هنوز به عیوق میرسد
فریاد العطش ز بیابان کربلا
آه از دمی که لشگر اعدا نکرد شرم
کردند رو به خیمهی سلطان کربلا
آن دم فلک بر آتش غیرت سپند شد
کز خوف خصم در حرم افغان بلند شد
* * *
کاش آن زمان سرادق گردون نگون شدی
وین خرگه بلند ستون بیستون شدی
کاش آن زمان درآمدی از کوه تا به کوه
سیل سیه که روی زمین قیرگون شدی
کاش آن زمان ز آه جهان سوز اهل بیت
یک شعلهی برق خرمن گردون دون شدی
کاش آن زمان که این حرکت کرد آسمان
سیمابوار گوی زمین بیسکون شدی
کاش آن زمان که پیکر او شد درون خاک
جان جهانیان همه از تن برون شدی
کاش آن زمان که کشتی آل نبی شکست
عالم تمام غرقه دریای خون شدی
آن انتقام گر نفتادی بروز حشر
با این عمل معاملهی دهر چون شد
آل نبی چو دست تظلم برآورند
ارکان عرش را به تلاطم درآورند
* * *
برخوان غم چو عالمیان را صلا زدند
اول صلا به سلسلهی انبیا زد
نوبت به اولیا چو رسید آسمان طپید
زان ضربتی که بر سر شیر خدا زدند
آن در که جبرئیل امین بود خادمش
اهل ستم به پهلوی خیرالنسا زدند
بس آتشی ز اخگر الماس ریزهها
افروختند و در حسن مجتبی زدند
وانگه سرادقی که ملک مجرمش نبود
کندند از مدینه و در کربلا زدند
وز تیشهی ستیزه در آن دشت کوفیان
بس نخلها ز گلشن آل عبا زدند
پس ضربتی کزان جگر مصطفی درید
بر حلق تشنهی خلف مرتضی زدند
اهل حرم دریده گریبان گشوده مو
فریاد بر در حرم کبریا زدند
روحالامین نهاده به زانو سر حجاب
تاریک شد ز دیدن آن چشم آفتاب
* * *
چون خون ز حلق تشنهی او بر زمین رسید
جوش از زمین بذروه عرش برین رسید
نزدیک شد که خانهی ایمان شود خراب
از بس شکستها که به ارکان دین رسید
نخل بلند او چو خسان بر زمین زدند
طوفان به آسمان ز غبار زمین رسید
باد آن غبار چون به مزار نبی رساند
گرد از مدینه بر فلک هفتمین رسید
یکباره جامه در خم گردون به نیل زد
چون این خبر به عیسی گردون نشین رسید
پر شد فلک ز غلغله چون نوبت خروش
از انبیا به حضرت روحالامین رسید
کرد این خیال وهم غلط که ارکان غبار
تا دامن جلال جهان آفرین رسید
هست از ملال گرچه بری ذات ذوالجلال
او در دلست و هیچ دلی نیست بیملال
* * *
ترسم جزای قاتل او چون رقم زنند
یک باره بر جریدهی رحمت قلم زنند
ترسم کزین گناه شفیعان روز حشر
دارند شرم کز گنه خلق دم زنند
دست عتاب حق به در آید ز آستین
چون اهل بیت دست در اهل ستم زنند
آه از دمی که با کفن خونچکان ز خاک
آل علی چو شعلهی آتش علم زنند
فریاد از آن زمان که جوانان اهل بیت
گلگون کفن به عرصهی محشر قدم زنند
جمعی که زد بهم صفشان شور کربلا
در حشر صف زنان صف محشر بهم زنند
از صاحب حرم چه توقع کنند باز
آن ناکسان که تیغ به صید حرم زنند
پس بر سنان کنند سری را که جبرئیل
شوید غبار گیسویش از آب سلسبیل
* * *
روزی که شد به نیزه سر آن بزرگوار
خورشید سر برهنه برآمد ز کوهسار
موجی به جنبش آمد و برخاست کوه
ابری به بارش آمد و بگریست زار زار
گفتی تمام زلزله شد خاک مطمن
گفتی فتاد از حرکت چرخ بی‌قرار
عرش آن زمان به لرزه درآمد که چرخ پیر
افتاد در گمان که قیامت شد آشکار
آن خیمه‌ای که گیسوی حورش طناب بود
شد سرنگون ز باد مخالف حباب وار
جمعی که پاس محملشان داشت جبرئیل
گشتند بی‌عماری محمل شتر سوار
با آن که سر زد آن عمل از امت نبی
روح‌الامین ز روح نبی گشت شرمسار
وانگه ز کوفه خیل الم رو به شام کرد
نوعی که عقل گفت قیامت قیام کرد
* * *
بر حربگاه چون ره آن کاروان فتاد
شور و نشور واهمه را در گمان فتاد
هم بانگ نوحه غلغله در شش جهت فکند
هم گریه بر ملایک هفت آسمان فتاد
هرجا که بود آهوئی از دشت پا کشید
هرجا که بود طایری از آشیان فتاد
شد وحشتی که شور قیامت بباد رفت
چون چشم اهل بیت بر آن کشتگان فتاد
هرچند بر تن شهدا چشم کار کرد
بر زخمهای کاری تیغ و سنان فتاد
ناگاه چشم دختر زهرا در آن میان
بر پیکر شریف امام زمان فتاد
بیاختیار نعرهی هذا حسین زود
سر زد چنانکه آتش ازو در جهان فتاد
پس با زبان پر گله آن بضعةالرسول
رو در مدینه کرد که یا ایهاالرسول
* * *
این کشتهی فتاده به هامون حسین توست
وین صید دست و پا زده در خون حسین توست
این نخل تر کز آتش جان سوز تشنگی
دود از زمین رسانده به گردون حسین توست
این ماهی فتاده به دریای خون که هست
زخم از ستاره بر تنش افزون حسین توست
این غرقه محیط شهادت که روی دشت
از موج خون او شده گلگون حسین توست
این خشک لب فتاده دور از لب فرات
کز خون او زمین شده جیحون حسین توست
این شاه کم سپاه که با خیل اشگ و آه
خرگاه زین جهان زده بیرون حسین توست
این قالب طپان که چنین مانده بر زمین
شاه شهید ناشده مدفون حسین توست
چون روی در بقیع به زهرا خطاب کرد
وحش زمین و مرغ هوا را کباب کرد
* * *
کای مونس شکسته دلان حال ما ببین
ما را غریب و بیکس و بیآشنا ببین
اولاد خویش را که شفیعان محشرند
در ورطهی عقوبت اهل جفا ببین
در خلد بر حجاب دو کون آستین فشان
واندر جهان مصیبت ما بر ملا ببین
نی ورا چو ابر خروشان به کربلا
طغیان سیل فتنه و موج بلا ببین
تنهای کشتگان همه در خاک و خون نگر
سرهای سروران همه بر نیزهها ببین
آن سر که بود بر سر دوش نبی مدام
یک نیزهاش ز دوش مخالف جدا ببین
آن تن که بود پرورشش در کنار تو
غلطان به خاک معرکهی کربلا ببین
یا بضعةالرسول ز ابن زیاد داد
کو خاک اهل بیت رسالت به باد داد
* * *
خاموش محتشم که دل سنگ آب شد
بنیاد صبر و خانهی طاقت خراب شد
خاموش محتشم که ازین حرف سوزناک
مرغ هوا و ماهی دریا کباب شد
خاموش محتشم که ازین شعر خونچکان
در دیدهی اشگ مستمعان خون ناب شد
خاموش محتشم که ازین نظم گریهخیز
روی زمین به اشگ جگرگون کباب شد
خاموش محتشم که فلک بس که خون گریست
دریا هزار مرتبه گلگون حباب شد
خاموش محتشم که بسوز تو آفتاب
از آه سرد ماتمیان ماهتاب شد
خاموش محتشم که ز ذکر غم حسین
جبریل را ز روی پیامبر حجاب شد
تا چرخ سفله بود خطائی چنین نکرد
بر هیچ آفریده جفائی چنین نکرد
* * *
ای چرخ غافلی که چه بیداد کردهای
وز کین چها درین ستم آباد کردهای
بر طعنت این بس است که با عترت رسول
بیداد کرده خصم و تو امداد کردهای
ای زاده زیاد نکرداست هیچ گه
نمرود این عمل که تو شداد کردهای
کام یزید دادهای از کشتن حسین
بنگر که را به قتل که دلشاد کردهای
بهر خسی که بار درخت شقاوتست
در باغ دین چه با گل و شمشاد کردهای
با دشمنان دین نتوان کرد آن چه تو
با مصطفی و حیدر و اولاد کردهای
حلقی که سوده لعل لب خود نبی بر آن
آزردهاش به خنجر بیداد کردهای
ترسم تو را دمی که به محشر برآورند
از آتش تو دود به محشر درآورند

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 23:57  توسط ميثم عبدلی  | 
ای هلال ماه خون خون جگرآورده ای
 
سوزدل فریاد جان اشک بصرآورده ای

با قدخم گشته خود برفرازآسمان

ازهلال دخترزهرا خبرآورده ای

بهرعاشورائیان هرسال شوری داشتی

ای عجب امسال شور بیشترآورده ای

آتش و خاکستروکعب نی و زخم زبان

ازبرای عترت خیر البشر آورده ای

بردل فرزند زهرا تیر داری درکمان

یا برای اصغرش تیر دگر آورده ای

آب می بندی برای عترت خیرالبشر

یا برای دامن طفلان شررآورده ای

داغها بگذاشتی برقلب مجروح حسین

بازمی بینم براو داغ پسرآورده ای

درکنارعلقمه ازاشک چشم فاطمه

آب بهرساقی بیدست و سرآورده ای

ای هلال خون بسوزد اخترانت سربسر

ابرخون درعلقمه بهرقمرآورده ای

ای محرّم وای برتو پیش تیرحرمله

حلق اصغرچشم سقّا راسپرآورده ای

ای مه خون،خون جگرگردی که برآل علی

جای آب سرد خوناب جگرآورده ای

ای محرّم این تو هستی که یتیم وحی را

در کنار جسم عریان پدر آورده ای

لب فرو بربند«میثم» کز شرار شعر خود

سوزدل ازنخل خود جای ثمر آورده ای

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 23:56  توسط ميثم عبدلی  | 

كاروان غم بدشت نینوا چون در رسید

بانك تكبیر آمد و صبح بلد آن دم رسید

كربلا كرب و بلا دشت و بلا دشت بلا

خوان ذلت گسترد با حزن و حسرت املاء

جامها پر از  غم و پر محنت از قالوا بلی

شاه دین را وعده بود و برویش مهمان رسید

از درد شد كربلا از خجلت ین میهمان

زان بدی پر ناله و پر آه شد ین میزبان

شه پذیرائی چنین  دیدش بدادش جسم و جان

چرخ از ین خلعت بر آن حرمت بتن جامه درید

زد بكوی خیمه و برداشت از عشرت مهار

لشكر عم بهر زینب شد قطار  اندر قطار

كی برادر خرگه بابم علی را بد قرار

در فرازی از چه بر عكس پدر خیمه زدند

خواهرا كز جام غم روز ازل می خورده ام

عكس روی یار را اندر پیاله دیده ام

زان سبب خرگه به عكس باب خود بستوده ام

او بفیروز ی بدی باشم ببید من شهید

زینبا بهر حسین كرب و بلا سد مرغزار

وعد قوم و دود آه و اشك چشم زرین بهار

نوجوانان لاله خون دلها شود بس داغدار

از جفا باد خزان بید برین گلشن وزید

بوده ام مرغ قطا دشت بلا دارم قفس

جان دهم لب تشنه خرگاهم بسوزد از قفس

وین همه صیاد كفر آخر همی دارد هوس

دخترانم  چون غزال از خیمه گه بید رمید

كربلا گلزار غم سوته دلان بلبل زوی

تیرها خار ستم نو خط جوانان گل زوی

نغمه ها ز اهل حرم افراشته غلغل زوی

شاه تشنه دمبدم جام بلا بر سر كشید

موج زد نهر فرات و میراز او وحش و طیور

لب بخشكید از حسین سیراب شد قوم شرور

بد محرم شد محرم بر نوجوانان نی ضرور

آب و نان بر روزه دار الله اكبر چون شنید

خونی حق مغفرت را بی سزاوار است جون

توام در طریقت با جنود مشركان

شد دل " صهبائی " اندر انتظارت خون فكار

آرزوی وصل دارد با كمال امتنان

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 23:55  توسط ميثم عبدلی  | 

اي هلال ماه خون خون جگرآورده اي

سوزدل فرياد جان اشك بصرآورده اي

با قدخم گشته خود برفرازآسمان

ازهلال دخترزهرا خبرآورده اي

بهرعاشورائيان هرسال شوري داشتي

اي عجب امسال شور بيشترآورده اي

آتش و خاكستروكعب ني و زخم زبان

ازبراي عترت خير البشر آورده اي

بردل فرزند زهرا تير داري دركمان

يا براي اصغرش تير دگر آورده اي

آب مي بندي براي عترت خيرالبشر

يا براي دامن طفلان شررآورده اي

داغها بگذاشتي برقلب مجروح حسين

بازمي بينم براو داغ پسرآورده اي

دركنارعلقمه ازاشك چشم فاطمه

آب بهرساقي بيدست و سرآورده اي

اي هلال خون بسوزد اخترانت سربسر

ابرخون درعلقمه بهرقمرآورده اي

اي محرّم واي برتو پيش تيرحرمله

حلق اصغرچشم سقّا راسپرآورده اي

اي مه خون،خون جگرگردي كه برآل علي

جاي آب سرد خوناب جگرآورده اي

اي محرّم اين تو هستي كه يتيم وحي را

دركنارجسم عريان پدرآورده اي

لب فرو بربند«ميثم» كزشرارشعرخود

سوزدل ازنخل خود جاي ثمرآورده اي

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 23:55  توسط ميثم عبدلی  | 

باز محرّم رسيد ماه عزاي حسين

سينه ما مي‌شود کرب و بلاي حسين

کاش خدا قستم رزق حلالي کند

تا که توانم کنم خرج عزاي حسين

کاش که ترکم شود غفلت و جرم و گناه

تا که بگيرم صفا من ز صفاي حسين

هرکه عزدار اوست شيعه و غمخوار اوست

ناله او مي‌دهد سوز صداي حسين

مادر او فاطمه خوب دعا مي‌کند

هرکه بريزد ز چشم اشک براي حسين

اشک عطاي خداست هديه خيرالنساست

نيست کسي لايقش غير گداي حسين

ماه محرم کند جامعه را زير و رو

جمله جوانان شوند مست ولاي حسين

بهتر از اين گريه‌ها نيست سلاحي به دست

تا که بماند بپا دين خداي حسين

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 23:54  توسط ميثم عبدلی  | 

باز اين چه نواست ، وز کجا مي‌آيد ؟

کاين نغمه به گوش آشنا مي‌آيد

يا رب چه غبار دلنشيني است که باز

بر لوح دل از خاطره ها مي‌آيد ؟

اين کيست ، که از قصه پر غصه او

غمهاي دگر ، به انتها مي‌آيد ؟

اين کيست ، که بر پرده دل چنگ زند

کز شور غمش ، دل به نوا مي‌آيد ؟

اين کيست ، که از شتاب چرخ عمرش

گرد غم و طوفان عزا مي‌آيد ؟

اين کيست ، که از شعار آزادي او

بر گوش مجاهدان ، ندا مي‌آيد ؟

اين کيست ، که هر کس شنود نامش را

با چشم تر و ، نوحه سرا مي‌آيد ؟

اين کيست ، که هر جا گذرد ، همچو بهار

بوي گل سرخ ، از فضا مي‌آيد ؟

اين کيست ، که حج خويش ، ناکرده تمام

لبيک به لب ، به نينوا مي‌آيد ؟

خون در دل عاشقان حق ، مي‌جوشد

يک لاله عذار حق نما مي‌آيد

از شهر نبي ، مسافري سرگردان

با قافله اش ، به کربلا مي‌آيد

اين عاشق سرگشته ، حسين است ، حسين

کاينجا به مشيت خدا مي‌آيد

اين ذبح عظيم است ، که از بيت خدا

با جمله عزيزان به منا مي‌آيد

اکبر به شتاب ، از پي ثار الله

با قلب حسين ، پا به پا مي‌آيد

قاسم که درين سفر بجاي حسن است

آيد به نظر که مجتبي مي‌آيد

عباس به پاس محمل خواهر خويش

چون ساية زينب ، ز قفا مي‌آيد

گر جنگ و ستيز است ، خدايا ، در پيش

پس دختر زهرا به کجا مي‌آيد ؟

کس نيست ( حسانا ) که بپرسد ز رباب :

با اصغر شش ماهه ، چرا مي‌آيد ؟

نام شاعر:حبيب چايچيان

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 23:54  توسط ميثم عبدلی  | 

بوی دود و آتش و خون، کربلا

مقتل لیلی و مجنون، کربلا

کفر، حقِ بی‌حجابِ غائله

فکر و مکرِ احتجاب قافله

بوی خون نعش‌های بی‌سرم

در جنونی، تا جنون دیگرم

ای تب گرم! استخوانم را بسوز

ای غم زینب! توانم را بسوز

کربلا مدیون نام زینب است

عاشق حیدر، غلام زینب است

عصمتِ حق، در مقام زینب است

تا قیامت، جام، جام زینب است

هیچ آیا سر به طوفان داده‌ای!؟

دل به دست شاه خوبان داده‌ای!؟

تا قیامت، جاودانی یا حسین

قبله‌ی هفت‌آسمانی یا حسین

در سجودت بندگانند عاشقان

جاودانانِ جهانند عاشقان

شاه شیرانِ شهادت‌خواه، تو!

با دلیرانِ عدالت‌خواه، تو!

شمس را تعبیر کن با نور خود

جنگ را تفسیر کن با شور خود

روی برگیر از من و بر من بزن

انعطاف از چیست؟ چون آهن بزن

«مَشک» یعنی تشنگی در شط آب

«تشنه» یعنی: «آب»، بی طفل رباب

بنگر آنجا مستی عباس را

با برادر هستی عباس را

ای ابوفاضل به نامت مست، ما

غیرت‌الله! با وجودت «هست» ما

یا ابالفضل عاشق و مست تو‌ام

تا قیامت جام در دست تو‌ام

کیست آنکس آنکه مرد ماست او

بر سرش دستار زرد ماست او

اینچنینم در نماز و در سجود

کافر ابروی مولای وجود

هرکه «مرگ‌آگاه»، حیدر‌وار تر

هرکه «رستاخیزباور»، یارتر

مردمان جام تعلّق می‌زنید؟

دم ز دشنام و تملّق می‌زنید؟

این چه عاشوراست بی جنگ و جنون!؟

وین عزاداری بدور از خاک و خون!؟

تا کجا مدّاح بزم آراستید!؟

دور، زان سردار رزم آراستید!؟

چند سال است اینکه سالم مانده‌اید!؟

بی جلال و بی اَسالِم مانده‌اید!؟

با «جلال آل احمد» جام بود

مستی او تام و حیدرفام بود

نارفیقان، باز، بر سجاده‌اند

جای دلبر، بر عَدو سر داده‌اند

هان، نماز شب چه می‌خوانی؟ بشور!

«شب‌نماز» آنجاست، در خون و سرور

ای زمانه! ای زنانه! «مرد» کو!؟

مرد خانه! ناله های درد، کو!؟

من کجا و خاک پای او کجا؟

در دل آلوده جای او کجا؟

مرگ!!! ...دریاب این سوار خسته را!!!

این اسیر بر عدم پیوسته را

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 23:53  توسط ميثم عبدلی  | 

از چه می پرسی دگر نام مرا

آشنایی با من درد آشنا

غاضریه نام تو مقصود نیست

خوب می دانی که  هستم کربلا

از ازل پرورده دست توأم

خلقتم با مهر تو دارد صفا

نام پاک تو عزیزم کرده است

برترم از مکه و کوی منا

خاک پای بهترینها بوده ام

ریخته بر من سرشک انبیاء

جبرئیل اینجا هزاران بار شد

روضه خوان تو به فرمان خدا

شاهد این گفته ام باشد فرات

دیده ام اشک خلیل و نوح را

سینه ام را درد سوزانی گرفت

تا شنیدم ناله های مرتضی

ناله صبراً لک می گفت او

در خطاب تو عزیز کبریا

سالهاغ چشم انتظارت بوده ام

تا نهی پا بر سرم ای با وفا

تا ابد مجنون تو هستم حسین

بی تو من بی قیمتم در دو سرا

خاک پای تو شدم تا که شدم

آخزین مقصود قلب اولیاء

آسمان قبطه به حالم میخورد

قبله گاه عرشیان کردی مرا

خاک پای بهترین مردان شدم

یاورانت را همه باشم فدا

سایه حق بر سرم افکنده شد

تا که بر پا شد به خاکم خیمه ها

بی نظیرند این جوانان بهشت

یادگاران حریم هل اتی

زیر پای قاسمت حس می کنم

عطر و بوی هاشمی مجتبی

در کنار گاهوار اصغرت

از ملائک می رسد شور ونوا

در جمال اکبرت پیدا بود

هیبت حیدر جلال مصطفی

زیر پای زینبت تربت  شدم

وقف او گشتم که گشتم کیمیا

از قدوم دختر دردانه ات

می شوم بر درد بی دمان شفا

برتر از هفت آسمان دارم مقام

زیر پاهای علمدار شما

وعده تو با خدا اینجا بود

آمده اینجا ملاقاتت خدا

با همه اینها دلم دارد هراس

بر مشامم می رسد بو ی جفا

لشگری که آن طرف صف بسته اند

نیست در چشمانشان رنگ حیا

کوفیان در بی وفایی شهره اند

از خوارج بد ترند این اشقیا

وای اگر بغض غلی سر واکند

می رود بر نیزه سرهای شما

خولی و اخنس، سنان و حرمله

تشنه خون توأند این شمرها

دیده اند آموزش مهمان کشی

هر کدام از یک طریقی ای خدا

یک نفر نیزه پرانی قاهر است

یک نفر دارد کمانی بی خطا

یک نفر خنجر کشی ماهر شده

می کند راحتع سری از تن جدا

وای من از دست زینب می روی

می روی حتی به زیر دست و پا

وای بر حال عقیله خواهرت

دختر پرده نشین مرتضی

زینب و یک دشت شیر و حرمله

زینب و دردانه ها و شعله ها

زینب و یک کاروان زخم کبود

زینبو یک غربت بی انتها

زینب و تفسیر نام من حسین

کربلا یعنی همان کرب بلا

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 23:52  توسط ميثم عبدلی  | 

باز محرم شد و لوای ماتم بپاست

ماتم سلطان عشق شهید کرب بلاست

به عرش و خلد برین فرقه کر وبیان

حلقه ماتم زده صاحب ماتم خداست

پیمبران سر ربه سر لباس نیلی به بر

شال عزای سیاه به گردن مصطفی است

موی کنان در زمین زنان ماتم زده

مویه کنان در سماء حضرت خیر النساء است

سفر نما از حجاز بساز ساز عراق

شور حسینی ببین بلند از نینواست

به قتلگه اندرآجلوه عشاق بین

یکی جدا دست او نشسته پیکان تیر

یکی زظلم عدو بریده سر از قفاست

حسین لب تشنه شد شهید در راه حق

به روز حشر و جزا خداش هم خون بهاست

به دشت کرب وبلا خون خدا ریختند

تربت پاکش از آن سجده گه ما سواست

خیام عصمت که بود گیسوی حورش طناب

گسسته از یکدگر زظلم آل زناست

نیست نشانی زشمر غیر پلیدی بلند

ببین رواق حسین چون حرم کبریاست

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 23:51  توسط ميثم عبدلی  | 
ســـلام مــن بــه مـحـرم، مـحـرم گــــل زهــرا

بـه لطـمه هـای ملائک بـه مــاتـم گــل زهـرا

سـلام مـن بـه مـحـرم بـه تشنـگی عـجـيـبـش

بـه بـوی سيـب زمـينِ غـم و حـسين غريـبش

سلام من بـه محـرم بـه غصـه و غــم مـهـدی

به چشم کاسه خون و به شال ماتم مـهـدی

سـلام من بــه مـحـرم بـه کـربـلا و جـلالــش

به لحظه های پـر ازحزن غرق درد و ملامش

سـلام مـن بـه مـحـرم بـه حـال خستـه زيـنـب

بـه بــی نـهــايــت داغ  دل شـکــستــه زيـنـب

سلام من به محرم به دست و مشک اباالفضل

بـه نـا اميـدی سقـا بـه سـوز اشـک اباالفضل

سـلام مـن بـه مـحـرم بـه قــد و قـامـت اکـبـر

بـه کـام خـشک اذان گـوی زيـر نـيزه و خنجر

سلام من به محرم به دسـت و بـازوي قـاسم

به شوق شهد شهادت حنای گيسوی قـاسم

سـلام مـن بـه مـحـرم بـه گـاهـواره اصـغـر

به اشک خجلت شاه و گلـوی پـاره اصـغـر

سـلام مـن بـه مـحـرم به اضـطـراب سـکـيـنـه

بـه آن مليـکـه کـه رويش، نديده چشم مدينه

سـلام من بـه محـرم بـه عاشقی زُهيرش

به بـاز گـشـتـن حُر و عروج ختـم به خيرش

سلام من بـه محرم  بـه مسـلـم و به حـبـيـبش

به رو سپيدی عون و به بوی عطر عجيـبـش

سلام من بـه محرم  بـه زنگ مـحـمـل زيـنـب

بــه پـاره، پـاره تــن بــی سر مـقـابـل زيـنـب

سلام من به محـرم  به شـور و حـال عيـانـش

سلام من به حسـيـن و به اشک سينه زنـانش

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 23:50  توسط ميثم عبدلی  | 

عطرى كه از حوالى پرچم رسيده است

ما را به سمت مجلس آقا كشيده است

از صحن هر حسينيه تا صحن كربلا

صد كوچه واكنيد محرم رسيده است

                                                          

تا خون شهید کربلا می جوشد

با یاد محرم دل ما می جوشد

داغ غم او همیشه عالم سوز است

تا هست خدا خون خدا می جوشد

                                                            

عنان قافله در این دیار بگشایید

کمز به مرگ ببندید و با بگشایید

حریم وعده پروردگار ما اینجاست

نظر به وعده پروردگار بگشایید

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 23:49  توسط ميثم عبدلی  | 
قلبم به یاد کوثر و زمزم گرفته است

مثل طلوع سوره مریم گرفته است

باران دیده های من از رحمت شماست

اشکم به اذن چشم تو نم نم گرفته است

آری در این هوای پر از بغض بی کسی

نام تو در محیط دلم دم گرفته است

آری خدا که خانه مشکی گزیده است

روضه برای شاه دو عالم گرفته است

چشمم به راه آمدن کاه گریه هاست

امشب دلم به یاد محرم گرفته است

دسته کجاست سینه زنش را صدا کنید

زنجیر کوچک دل من غم گرفته است

در انتهای کوچه سینه زنی کسی

با ناله های فاطمیش دم گرفته است

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 23:48  توسط ميثم عبدلی  | 
آسمان در نظرم تیره و تار است حسین

هر طرف می نگرم بوته خار است حسین

تا رسیدیم اخا تشنگیم افزون شد

این عطش حاصل نفرین بهار است حسین

آن سیاهی که نمایان شده نخلستان نیست

پس چرا دشت پر از نیزه سوار است حسین

خنده حرمله در دشت طنین افکنده

به گمانم که پی صید شکار است حسین

کوفیان شهره غارت گری و تاراجند

حتم دارم که دگر آخر کار است حسین

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 23:47  توسط ميثم عبدلی  | 

از عرش ، از میان حسینیهء خدا

آمد صدای نالهء « حی علی العزاء »

جمع ملائکه همه گریان شدند و بعد

گفتند تسلیت همه بر ساحت خدا

جبریل بال خدمت خود را گشود و گفت :

" یا رب اجازه هست ، شوم فرش این عزا "

آدم ز جنت آمد و ناله کنان نشست

در بزم استجابت بی قید هر دعا 

او که هزار بار به گریه نشسته بود 

یک یا حسین گفت و همان لحظه شد به پا

آری تمام رحمت خود را خدا گرفت

گسترد بر مُحرم این اشک و گریه ها 

آن گاه گفت روضه بخوان « ایها الرسول »

جانم فدای تشنه لب دشت کربلا

روضه تمام گشت ولی مادری هنوز

آید صدای گریه اش از بین روضه ها

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 23:46  توسط ميثم عبدلی  | 

شبي که ديده خود پر ستاره مي‌کردم

براي غربت دل فکر چاره مي‌کردم

به دانه‌هاي چو تسبيح اشک در دستم

براي آمدنت استخاره مي‌کردم

اگر نشد که دوباره به پاي تو افتم

سلام بر تو ز دارالاماره مي‌کردم

من از محله آهنگران بي‌احساس

گذر نمودم و دل پر شراره مي‌کردم

يکي سفارش تير سه شعبه‌اي مي‌داد

وان يکاد نذر شيرخواره مي‌کردم

غريب‌تر ز دلم روزگار چون مي‌خواست

به کودکان غريبم اشاره مي‌کردم

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 23:42  توسط ميثم عبدلی  | 

من شاهد خسوف قرص ماهم     
من زائر گودال قتلگاهم
ای دلبر دیرینه ام دستم بـود بـر سـینه ا م
مظلوم حسین جان   مظلوم حسین جان(2)
*****
ای سایه سرم بگو سرت کو
به من بگو ا میر لشکرت کو
چرا ز خون رنگت زدند     چرا هـمه سـنگت زدنـد
مظلوم حسین جان   مظلوم حسین جان(2)
*****
قتلگهت ای یار و دلبر من
گرفته بوی عطر مادر من
ای مانده در صحرا بگو    ا ز مــادرم زهـــرا بـگـو
مظلوم حسین جان   مظلوم حسین جان(2)
*****
شد بسته کم کم محملم حسین جان
پیش تو می ماند دلم حسین جان
ای  شام قدرم موی تو      من مـیـروم ا ز کـوی تـو
مظلوم حسین جان   مظلوم حسین جان(2)
*****
عزیز مادرم خدانگهدار
حسین بی سرم خدا نگهدار
من می برم ای همسفرم      همراه خود خونجگرم
مظلوم حسین جان   مظلوم حسین جان(2)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 23:40  توسط ميثم عبدلی  | 

ز هجر شاه خوبان شعله غم بر جگر دارم

زدوری رخش دائم گهر اندر بصر دارم

بشهر کوفه سرگردان شدم از کینة دشمن

نمیدانم چه سودائی زچرخ دون بسر دارم

بسان بلبلی اندر قفس بشکسته پربالم

منم مسلم چو مرغ خسته جان در زیر پردارم

شدم بهر حسین در بحر ماتم غوطه ور آری

 که جز این غم بدل بالله بمن رنج دگر دارم

نمیگریم بحال خویشتن از فرط بی یاری

حراس از بیکسی خسرو نیکو سیر دارم

شود گر سینه ­ام آماج تیر کوفیان دون

 نه بهر خود برای شاهدین در دل شرر دارم

بجرم عشقش از شه بسته دستانم ملالی نیست

غم دستان عباس آن شه والاگهر دارم

شود گر بند از بندم جدا سر بر نمیتابم

بدل محنت برای اکبر آن رشگ قمر دارم

حسین جان زین سفر بگذر بحق مادرت زهرا

که من از جور این دو نان شهابین چشم تر دارم

بصیر این نکته گوید چونکه من بر مسلمم مداح

 نه خوف برزخ و نی حشر و نی خوف سقر دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 23:39  توسط ميثم عبدلی  | 
باغ بهشتم، ديرو كنشتم، با تو رقم خورده سرنوشتم
با چشم گريون، هستم پشيمون، از نامه هايي كه مي نوشتم
عهدي كه بستن، همه شكستن، حرفاشون و زير پا گذاشتن
من غريب و، دل بي شكيب و، تو شهر كوفه تنها گذاشتن
==============
حالا گذاشتم، از بي كسي من، سر روي ديوار
هستم حسين جان، آواره بين ، كوچه وبازار
خدا مي دونه ،درد غريبي ،دوا نداره
غريبه اي كه ، تو شهر كوفه ، بي كس وكاره
=============
كوفه ميا حسين جان /كوفه وفا ندارد
كوفي بي مروت / شرم وحيا ندارد
-----------------------------------------------
با حال خسته ، دل شكسته، پشت در خونه هاي بسته
اينگار تموم ، غمهاي عالم، يكباره روي دلم نشسته
تو اين دل شب،همه به خواب و، تو كوچه ها غرق سوزوآهم
به غير طوعه، مردي نبودش، تنها بده امشب و پناهم
=================
ازت مي خوام تا،بري مدينه،به جاي كوفه
تا ندريدن، پيراهنت رو، گرگاي كوفه
اين روزا كوفه، بازار تيغ و، تير وسنانه
صحبت ز حجِّ ، نيمه تمومِ ، تو در ميونه
-------------------
اين مردمايي كه من ميبينم،ترس از خدا ونبي ندارن
وعده ميدن هي، به دختراشون، كه از سفر سوغاتي ميارن
به جاي عشق و مهر ومحبت، بغض علي رو توسينه كاشتن
زارو حزينم، آخه مي بينم، برا سرت جايزه گذاشتن
===============
غصه طفل،شش ماهه ي تو،كرده كبابم
به فكر زينب، فكر رقيه، فكر ربابم
حتي اونا كه، حربه ندارن، بيان بجنگن
از بين كوچه، مشغول جمع آوري سنگن

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 23:36  توسط ميثم عبدلی  | 
ميون شهر بي وفايي نه يه ياري نه آشنايي
دلت وخوش كردي حسین جان به چه قوم وچه آدمايي
زينبت مي شه بي برادر بي علمدار ويار وياور
يا مي گيره عزاي معجر اي حسين جان اگر بيايي
----------------------
ميا اي دلدارم كه ديده خونبارم
ميا، نذار زينب اسير شه نذار از غصه پير شه
حسين، يا ثارالله
======================
اي شه بي قرينه برگرد تو رو جون سكينه برگرد
اگه مي خواي ربابت داغ اصغرش رو نبينه برگرد
اگه مي خواي نميره زينب يا عزات ونگيره زينب
يا نبيني اسيره زينب باز بسوي مدينه برگرد
-----------------------
به جون عباست گل خوش انفاست
ميا، كه مي افته روي زمين دست ماه ام بنين
حسين، يا ثارالله
=======================
كوفيا پستن وحقيرن كه به سیم و سکه اسيرن
دارن اينجا آماده ميشن كه برات مهموني بگيرن
بساط رقاصي آوردن دارن اينجا آذين مي بندن
كه به ناموس توبخندن الهي كوفيا بميرن
-----------------------
لبم،خون آلوده خيالم آسوده
حسين،كه به ياد طفل رباب نمي نوشم يه قطره آب
حسين، يا ثارالله
=======================
كاش تو شبهاي مسلميه ميون صحراي ماريه
مي گرفتيم بساط روضه به روي تل زينبيه
تا سحر روي تل مي مونديم دل توي شعله مي سوزونديم
روضه مسلم ومي خونديم ميون دشت غاضريه
-----------------------
دلم، تنگه آقا غم آهنگه آقا
حسين،ميگم اينقدر حسين حسين ،تا برم بين الحرمين

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 23:35  توسط ميثم عبدلی  | 
آقام آقام آقام حسين
دلم پر از نوا شده اسير کربلا شده
اذون مسجداي شهر حي علي العزا شده
بسا ط روضه خونيا دوباره باز به پا شده
قبله ي قلب عاشقا ضريح کربلاشده
فرشته ها روي زمين بالهاشونو وا مي کنن
فرش عزاي مجلس حسین زهرا مي کنن
هر کي يه پرچم مي کوبه براي صاحب حرم
ميشنوه از فاطمه که خير ببيني اي پسرم
اسپند ميسوزونه دور سر همه سينه زنا
ميگه همه خوش اومديد ايشالا پير شيد جوونا
ميگه کنار نهر آب تو سرزمين کربلا
از پسر غريب من سر بريدن مسلمونا
ميون هيئت بهشت اونا که از غم اسيرند
وقتي ميگيره دلشون ذکر ابالفضل مي گيرند

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 23:34  توسط ميثم عبدلی  | 
از كربلا سخن‌ نتوان‌ گفت‌ هيچگاه‌ جز آنكه‌ دل‌ بسوزد و خيزد ز سينه‌ آه‌
يك‌ سوي‌ كربلا صف‌ انبوه‌ كفر وجهل ‌يك‌ سو حسين‌(ع) وهمره‌ او اندكي‌ سپاه‌
يك‌ سو صداي‌ لشكر طغيان‌ و ظلم‌ و كين‌ يك‌ سو صداي‌ كودك‌ و فرياد سيّداه‌
يك‌ سو بسي‌ كسان‌ كه‌ ندارند رحم‌ و عقل‌ يك‌ سو كسي‌ كه‌ در عملش‌ نيست‌ اشتباه‌
آنهـا زياد و رهبر آنها زياد زاد اينها قليل‌ و رهبرشان‌ بر عباد شاه‌
آن‌ كـس‌ كـه‌ بـود شمع‌ هدايت‌ حسين‌ (ع) بود هر كس‌ گـرفت‌ دامـن‌ او را نشد تباه‌
لب‌ تشنه‌ با تمام‌ عزيزان‌ خويش‌ رفت ‌زيرا نخواست‌ تا به‌ ستمگر كند نگاه‌
چـون‌ مهـر پر فروغ‌ پراكند روشني ‌در عالمي‌ كه‌ بود كران‌ تا كران‌ سياه‌
خــاك‌ وغبار مرقـد او درد را دواسـت‌ اين‌ خود نشانه‌ ايست‌ كه‌ او را چه‌ هست‌ جاه‌
پا در رهي‌ بنه‌ كه‌ بود رهبرش‌ حسين‌(ع) خواهـي‌ بـه‌ جنـت‌ ار بنهي‌ پا ز شاهراه‌
اين‌ را بدان‌ كه‌ هر كه‌ بود دوستدار او بايـد نبـاشــدش‌ دلِ‌ آلـوده‌ با گنـاه‌

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 23:33  توسط ميثم عبدلی  | 

حـتي خـدا مـيان حسـينيهء غمـش
سوگند خورده است به ماه محرمش

شبهاي قدر محترم و با فضيلت اند
امّـا نمي رسند به شبهاي مـاتمش

امروز نه، غروب همان سال شصت و يك
مـا را گـره زدنـد به نخـهاي پـرچمش

اين دستمال گـريه پر از نـور مي شود
وقتي به دست روضـهء خورشيد مي دمش

چشمي كه از براي تو گريان نمي شود
بايد حـواله داد به دست جـهنمش

جانم فداي ِ محتشم خانواده ات
با اين چه نوحه و چه عزا و چه ماتمش

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 23:32  توسط ميثم عبدلی  | 
حسين برادر من عزيز دلبر من
خدا کند کم نشود سايه ات از سر من
دلم اسير نگاه توست کرببلا قتلگاه توست
غريب مادر من 2
غريب حسين
هستم ز تيره ي ياس ندارم اشک هراس
تا آن زمان که درحرم قدم زند عباس
واي از دمي که عزا شود دستان ساقي جدا شود
طفلان پر از دردند آواره مي گردند
غريب حسين
پيچيده بين کوير صداي نيزه و تير
دانم حسين خواهد خدا مرا ببيند اسير
مرا چه باک از اسارت است آوازه ي ما به غيرت است
هستم شبيه شير اين دس تو اين زنجير
غريب حسين
رسيده خون خدا به سرزمين بلا طلب کنم ظهور تو منتقم شهدا
به سوز زينب،به ناله اش به اضطراب سه ساله اش
به خاطر اصغر، به حضرت اکبر
بيا بيا ياابن الحسن

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 23:31  توسط ميثم عبدلی  | 

روئیدن هلال که کم کم شروع شد
در نبض واژه ها تپش غم شروع شد
بغض زمان شکست و دل آسمان گرفت
اشک زمین ز چشمه زمزم شروع شد
عالم دوباره رنگ قیامت گرفته است
شاعر بخوان قیامت عالم شروع شد
باز این چه شورش است که در خلق عالم است
باز این چه شورش است محرم شروع شد
سال تولد غم او شصت و یک نبود
با گریه های توبه آدم شروع شد

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 23:30  توسط ميثم عبدلی  | 

ندارد عاشقى عشق فراوانى كه ما داريم

ندارد هيچكس لبهاى عطشانى كه ما داريم

فداى آخرين لبخند ناز اصغرت گردد

سرِ از تن جدا و جسم بى‏جانى كه ما داريم

شهادت با اسارت سهم ما از كربلايت شد

خدا را شكر از اين حُسن پايانى كه ما داريم

مدينه مادرى در انتظار ماست برگرديم

ندارد کس خبر از مام گريانى كه ما داريم

ندارد هيچ مهمان مسلمانى شبيه ما

ز غربت ميزبان نامسلمانى كه ما داريم

همين كه زد به روى ما نوا كرديم يا زهرا

رُخ ما شد سند بر عشق پنهانى كه ما داريم

سر ما را جدا سازد كه شايد جايزه گيرد

امان از قاتل بى‏رحم و ايمانى كه ما داريم

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 23:29  توسط ميثم عبدلی  | 

برآسمان هلال محرم ، چه دیدنی است!
یک حنجرودل همه عا لم ، چه دیدنی است!
مه درمحاق خیمه زده ، مهردرشفق
افلاکیان ، به هیأت ماتم  ، چه دیدنی است!
انجم به روضه خوانی عیوق تشنه اند!
ناهید وزهره ، مشتری غم ، چه دیدنی است!
با نوح ، هودوصالح وآدم به نوحه اند!
این حلقه رانگینی خاتم ، چه دیدنی است!
درسیل ا شک ، یونس ویوسف ، به موج آه!
این قعرچاه واین به دل یم ، چه دیدنی است!
شورنوای موسی عمران ، چه جان گداز!
شال عزای عیسی مریم، چه دیدنی است!
سرخ است ، دیدگان سیاه وسفیدخلق!
یک رنگی سلاله آدم ، چه دیدنی است!
با محتشم بیا وبخوان شعرمقبلش!
بازاین چه شورش است به عالم؟چه دیدنی است!
ذی حجه شدتمام و نشدحج وی ، تمام!
اتمام حج او ، به محرم ، چه دیدنی است!
میدان جنگ ، مروه ، خیام حرم ، صفا!
خودکعبه وشریعه چوزمزم ، چه دیدنی است!
برجنت رضایت او ، دست یافت حر!
بگذشتن ازبهشت وجهنم ، چه دیدنی است!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 23:28  توسط ميثم عبدلی  | 
اكبر من تازه جوان است خدايا چه كنم

در حرمم شور و فغان است خدايا چه كنم

اهل حريمم همه لرزان خدايا چه كنم

از ستم فرقه عدوان خدايا چه كنم

گشته به ما ظلم فراوان خدايا چه كنم

عمر مرا فصل خزان است خدايا چه كنم

گر شود از ديده نهانم خدايا چه كنم

دوري او را نتوانم خدايا چه كنم

رفته زكف صبر و توانم خدايا چه كنم

مادر او گرم فغان است خدايا چه كنم

فاطمه صغراي مكدّر خدايا چه كنم

عمه بيچاره مضطر خدايا چه كنم

تشنگي اصغر مضطر خدايا چه كنم

از عقبش هر دو روان است خدايا چه كنم

خواهر او گشته پريشان خدايا چه كنم

ناله او رفته به كيوان خدايا چه كنم

از ستم فرقة عدوان خدايا چه كنم

تا به فلك آه و فغان است خدايا چه كنم

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 21:28  توسط ميثم عبدلی  | 
با سلام به پیشگاه مقدس آقا امام زمان (عج) اشعاری که در این وبگاه به سمع شما می رسد اشعار مذهبی و بسیار زیبایی است که از مداحان اهل بیت به اینجانب رسیده است. با توجه به اینکه تعداد اشعار زیاد می باشد  و زمان کافی برای گذاشتن سبک نوحه ها و اشعار ندارم لذا از شما تقاضامندم در صورتی که نتوانستید سبک مورد نظر را پیدا کنید با شماره تلفن ۰۹۱۸۹۵۱۴۶۳۰ و یا ۰۹۳۶۳۷۰۲۰۰۲ تماس حاصل فرمایید و سبک نوحه ها را دریافت کنید.ان شا الله که مورد توجه آقا امام زمان قرار گیرد . در ضمن با توجه به اینکه ماه محرم نزدیک است ابتدا نوحه های محرمی را در این وبگاه عرضه می کنم.

جهت تعجیل در فرج آقا امام زمان (عج) صلوات

امیدوارم که با نظرات خودتان ما را یاری کنید. در ضمن می توانید اشعار زیبای خود را به ایمیل ما ارسال کرده تا ما بتوانیم از آن در وبگاه خود استفاده کنیم

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 21:25  توسط ميثم عبدلی  |