اشعار و مطالب مذهبی

به یاد ناله ی تو     ادرک اخا میمونم
تا که بیام سراغت     انکسر میخونم
رسیدم پیشت اما – میومد بوی زهرا – چی سرت اومده سقا – چرا نقش زمینی
زجا برخیز علمدار – علم ومشکتو بردار- آخه انگار نه انگار – یل ام البنینی
عباس     بعد تو سر تاپا دردم
بی تو     با چه رو خیمه برگردم

 


با ابروی شکسته ات     پشت منو شکستی
چشمای من پر آبه     چرا چشاتو بستی
غیرت الله برادر – بیا وجون مادر – پاشو از جا وبنگر – خیمه ها قحط آبه
بیاومن رودریاب – بی تودل گشته بی تاب – بهریک جرعه ی آب – منتظرطفل ربابه
عباس     بعد تو سر تاپا دردم
بی تو     با چه رو خیمه برگردم

حرامیان که روی     شیش ماهه آب میبندن
تنهام اگه بذاری     به اشک من می خندن
تویی دنیای احساس – شمیم عطر گل یاس – چشاتو واکن عباس – ببین که یار ندارم
پاشو کل سپاهم – که تویی تکیه گاهم – بعد تو خیمه گاهم – نداره یار و محرم
عباس     بعد تو سر تاپا دردم
بی تو     با چه رو خیمه برگردم

دانلود سبک

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1391ساعت 11:40  توسط ميثم عبدلی  | 

یاكاشف الكرب عن وجه الحسین اكشف كربنا بحق اخیك الحسین علیه السلام

بر لب آبم و از داغ لبت می میرم 

هردم از غصه جانسوز تو آتش گیرم

مادرم داد به من درس وفاداری را 

عشق شیرین تو آمیخته شد با شیرم

یادم نمیره ، همون روز اول قنداقه ام رو هی دور سر تو می چرخوند آقام،هی میگفت بچه ام فدای حسین،اصلاً من برا همین به دنیا اومدم كه فدای تو بشم.

 

اكبرت كشته شد و نوبتم آخر نرسید

سینه ام تنگ شد از بس كه بود تأخیرم

کربلا کعبه عشق است و من اندر احرام 

شد در این قبله عشاق دوتا تقصیرم

دست من خورد به آبی که نصیب تو نشد 

چشم من داد از آن آب روان تصویرم

امشب باید یه جور دیگه بگی،دستت رو بیار بالا،عین پرچم تكونش بده،شب علمداره

سقای دشت كربلا اباالفضل،اباالفضل

بچه ها همه دست هم رو گرفتند، دور عمو می گشتند.این جوری دل عمو رو بردند

سقای دشت كربلا اباالفضل،اباالفضل

آبی رسان بر خیمه ها اباالفضل،اباالفضل

دست من خورد به آبی که نصیب تو نشد 

باید هر شب یادی از شهدا بشه،به یاد بچه هایی كه وقتی رمز عملیاتشون رو فهمیدن یاقمربنی هاشمه،همه قمقمه ها رو خالی كردن،می دونی چرا قمقمه هاشون رو خالی می كردن،اصلاً آب نمی خوردن، امامی دونستند اگه دستشون به آب بخوره، عطش اونها كم میشه،عباس دستش به آب خورد،همچین كه دست به آب رسید،دستاش رو آورد بالا،گفت:عباس دستای تو به آب رسید،اما دست حسین نرسید،این دست رو دیگه نمی خوام،این چشم رو دیگه نمی خوام،ای فدات بشم حسین با این عباست،بی خود نبود، بهش گفتی:بنفسی انت،دلیل داره.

دست من خورد به آبی که نصیب تو نشد 

چشم من داد از آن آب روان تصویرم

باید این دیده و این دست دهم قربانی 

تا که تکمیل شود حجّ من و تقدیرم

وصل شد حال قیامم ز عمودی به سجود 


بی رکوع است نماز من و این تکبیرم

یه بیت،عاطفی ها،اونهایی كه دل عاطفی دارن

بدنم را به سوی خیمه اصغر نبرید 

که خجالت زده زان تشنه لب بی شیرم

حسین..........

اومد محضر اباعبدالله،السلام علیك یا سیدی،یا مولای،یه حرفی بزنم،شاید تو اون لحظه ابی عبدالله گفت: حالا هم نمیگی داداش،كار داره تموم میشه،نمی خوای بگی، صدا زد داداش سینه ام سنگینه،صبرم سر اومده، دیگه بزار برم،ابی عبدالله یه نگاهی كرد،آی عزیز دلم،ابی عبدالله بهش گفت:تو برادر منی،تو علمدار منی،تو صاحب لوای منی،یه حرفی ابی عبدالله زده،من عین جمله ی حضرت رو بگم،بخدا برا من همین روضه است،حضرت یه نگاهی بهش كرد،فرمود:عباسم، وَ إذا مَضَیتَ تفرّقَ عسکری،چی گفته حسین؟صدا زد عباس كجا می خوای بری،اگه تو بری لشكرم از هم می پاشه،اگه تو باشی همه هستن،اگه تو نباشی هیچ كی نیست داداش،عباس اصرار كرد،ابی عبدالله اجازه داد،همه می دونید به چه دلیلی اجازه داد،رفت میدان،چه اتفاقی افتاد،حالا ابی عبدالله نگرانه،بین این دو برادر،این رجز ها رد و بدل شد،انابن الحیدر كرار،انا بن محمد المصطفی،انا بن علی المرتضی،تا ابی عبدالله گفت:انابن فاطمه،فهمید خبرهایی است،فهمید دیگه صدا نمی آد،مسیر رو عوض كرد،ای وای،می خوام برات روضه بخونم،اما از این منظر،ابی عبدالله علم امامت داره،تا دید رجز سوم نیومد،راه رو به سمت علقمه عوض كرد،راوی میگه دیدم حسین،اونهایی كه كربلا رفتن،روضه هارو مجسم ببینن،كف العباس یادته،یادته ایستادی گفتی اینجا كجاست،بهت توضیح دادن،اینجا همون جاست،دیدن حسین از اسب پایین اومد،یه چیزی رو از رو زمین بر میداره،این دست عباسمه،چرا رو زمین افتاده،دوباره رفت،دوباره فهمید،آمد به سرم آز انچه می ترسیدم، دوباره از اسب اومد پایین،الهی بمیرم، حیف این دستا نبود از بدن جدا شد،فهمید دیگه عباسش دست نداره،لااله الا الله، الهی بمیرم، یه مرتبه دیدن حسین،از دور داره نگاه میكنه،دید وسط میدون غوغاست،یه مرتبه شنید یه صدا داره می آد،یا اَخا، حسین فهمید عباس اون رو برادر صدا زده،دیگه عباسم رفتنی است،رسید كنار علقمه،میگن یه نگاه كرد دید،همه دور داداشش حلقه زدن،هی شمشیرها بالا میره،تا ابی عبدالله رو دیدن همه فرار كردن، این تفرون و قد قتلتم اخی؟ ،كجا فرار می كنید،دادشم رو كشتید،اومد،چه جوری اومد،تا نگاش به عباس افتاد،آه،برادر از دست دادی؟برادرای شهید كجان ناله بزنن،اگه شب تاسوعا نبود نمی گفتم،عین مقتله،چهار تا جمله نوشتن عموم مقاتل،دونه دونه رو معنی كنم،میكشتت،تا رسید،نگاه كرد،ابی عبدالله اول گفت: الان انكسر ظهری،ابی عبدالله داغ برادر زیاد دیده،هم تو كربلا زیاد دیده،هم مدینه امامش رو از دست داده بود،تو بقیع نگفت:انكسر ظهری،گفت:انكسر ظهری،یعنی كمرم شكست،برم جلوتر، و قلت حیلتی،یعنی راه چاره برمن بسته شد،می دونی صمیمی این حرف چی میشه؟آقا امام زمان ببخشید،می دونید و قلت حیلتی یعنی چی؟یعنی بیچاره شدم،سومین جمله ،وانقطع رجائی،یعنی دیگه ناامید شدم داداش،آخریش آدم رو میكشه،صدا زد داداش، و شمت بی عدوی،معنی كنم یا نه؟اجازه می دی؟یعنی داداش پاشو ببین دشمن داره ناسزا میگه،ببین روی دشمن باز شده،زخم زبون میزنه به من،حسین............... نشت، أخذ الحسین رأسه و وضعه فی حجرة ،نشت سر عباس رو بغل گرفت،چه سری،چه فرقی،سر رو بغل كرد،یه نگاه به عباس كرد،جا خورد،یه چیزی بگم،كنایه فهم ها،قربون ابروهای به هم پیوستت،كی دلش اومده .....،ابی عبدالله یه نگاه كرد،دید عباسش داره گریه میكنه،صدا زد مایبكیك یا اخی؟چرا تو داری گریه میكنی؟من باید گریه كنم،عباس صدا زد: كیف لا ابكی؟ الآن جئتنی و اخذت براسی عن التراب،داداش چرا گریه نكنم،می دونی گریه ام واسه چیه؟نگفت دستام،نگفت چشمم،نگفت سرم،نگفت تشنه هستم،دارم واسه این گریه میكنم،داداش الان تو اومدی سر من رو از رو خاك برداشتی، فبعد ساعة من یرفع رأسك عن التراب ؟ كی می خواد سر تو رو بلند كنه؟حسین........ كی می خواد سر تو رو بلند كنه؟می خوام یه جمله از زبون شما به عباس بگم،عباس جان نگران سر حسین نباش،خیلی طول نمیكشه،هنوز داره نفس میكشه،حسین هنوز زنده است،سرش رو جدا میكنن، حسین......

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1391ساعت 11:34  توسط ميثم عبدلی  | 
خورشید بَرَد سجده به خاک در عباس
مه جلوه ای از حسن خدامنظر عباس
هر سینه ی افروخته یک علقمه فریاد
هر دیده ی پر اشک بود کوثر عباس
هر زخم بدن، آیه ای از مصحف ایثار
هر خون جگر، قطره ای از ساغر عباس
فرزندیّ ِ دو فاطمه، سقایی عترت
سرداری لشگر، شرف دیگر عباس
زیبد که شهیدان همه خیزند به تعظیم
فردای قیامت همه در محضر عباس
با راس حسین ابن علی بود برابر
تاشام بلا بر سر نیزه سر عباس
ایثار و فداکاری و ایمان سه چراغند
در بزم دل از مکتب روشنگر عباس
عباس به تعداد همان باب حسین است
یعنی که بیا سوی حسین از در عباس
در علقمه چون عطر گل آید به مشامم
بوی نفس فاطمه از پیکر عباس
مارا نبُوَد زهره که گوییم ثنایش
تا یوسف زهراست ثنا گستر عباس
در دامن صحرای بلا خون خدا ریخت
از بازو و ازدیده و از حنجر عباس
افسوس که شد همسفر قاتل عباس
از علقمه تا شام بلا خواهر عباس
باسوز دل و اشک روان و شررِ شعر
میثم شده پیوسته پیام آور عباس



افتاد چرا دیر به پایت سر و دستم
من پیشتر از بودن خود دل به تو بستم
تا جان به تنم بود زتو دل نبریدم
تا دست به تن داشتم از پا ننشستم
دستم زقضا خورد به آبی که نخوردم
از فاطمه تا صبح قیامت خجل استم
بشکست سر و دست و تن و سینه ام اما
جان دادم و پیمان تو هرگز نشکستم
از دست و سر و جان و تن و چشم گذشتم
کز روز ازل بود همین عهد الستم
از صبح ولادت که نگاهم به تو افتاد
تا شام ابد کرد تماشای تو مستم
دانست که از دامن مهرت نکشم دست
زد روز ولادت پدرم بوسه به دستم
بی دستی من در ره تو بال و پرم شد
تو احمد و من جعفر طیار تو هستم
تا ام بنین فخر کند کاش که می شد
پیراهن خود هدیه به مادر بفرستم
میثم به امان نامه ی دشمن چه نیازم
کز هر چه به جز دوست بُوَد رشته، گسستم

 

ديد در خون تا شه دين پيكر عباس را

زد به سر ، بنهاد بر زانو سر عباس را

خون بجاي اشك جاري گشت از چشم حسين

غرق در خون ديد چون روي مه عباس را

شد فرات از ديده اش تا بر لب شط فرات

ديد آن خشكيده لب چشم تر عباس را

تشنه كاميهاي اطفال حرم رفتش ز ياد

ديد چون خشكيده آن شه حنجر عباس را

بيرقش را واژگون چون ديدبازويش جدا

گفت قسمت شد اسيري خواهر عباس را

قامتش آمد كمان از بار غم چون نوك تير

موج خون بنمود چشم انور عباس را

آفتاب برچ دين اندر ميان غم فتاد

تا فلك بنمود پنهان اختر عباس را

آه و واويلا كه هر عضوي ز عضوش شد جدا

خواست در بر گيرد آن شه پيكر عباس را

ني عجب جودي اگر از عيش دوران ديده بست

ميل عياشي نباشد چاكر عباس را

جوديا گر فخر بر عالم نمايي ميسزد

فخر چون نبود بعالم چاكر عباس را

دریا تمام سوز لبش را به آب داد

صحرا به تشنگان قدح آفتاب داد

مردی سوار اسب بهب دیا سلام کرد

باران نیزه بود که او ار جواب داد

آهسته از برابر من تشنه می گذشت

مردی که خویش را به دم التهاب داد

صحرا ز نیزه های عطش خیز آفتاب

خود را به دست مرحمت آن جناب داد

اسبش تمام حادثه را شیهه می کشید

چون تکسوار معرکه را از رکاب داد

عباسعلی اویسی

 

 

 


عباس یعنی شمع جمع هاشمیون
عباس یعنی ماه بین فاطمیون
عباس یعنی شیر یعنی شیر حیدر
عباس یعنی کربلا را میر لشکر
عباس یعنی حیدری دیگر به پیکار
عباس یعنی میر و سقا و علمدار
عباس یعنی شاه بیت شعر ایثار
عباس یعنی میر و سقا و علمدار
عباس یعنی نور مصباح هدایت
عباس یعنی کشته ی راه ولایت
عباس یعنی شیرمرد از خُردسالی
عباس یعنی زاده ی مولی الموالی
عباس یعنی ماه شب های مدینه
عباس یعنی آرزوهای سکینه
عباس یعنی دست، دست حیّ داور
عباس یعنی خون ثارالله اکبر
عباس یعنی مظهر کل حقایق
عباس یعنی باب حاجات خلایق
عباس یعنی لاله ای در چشم صحرا
عباس یعنی شعله ای در قلب دریا
عباس یعنی لنگر فُلک ولایت
عباس یعنی جلوه ای تا بی نهایت
عباس یعنی عاشقی بی دست و بی سر
عباس یعنی کشته ی صد پاره پیکر
عباس یعنی باب، باب الله اعظم
عباس یعنی غیرت الله مجسم
ارث ادب از مادرش ام البنین داشت
ارث شجاعت از امیرالمومنین داشت
عبد خدا ابن و اخ و عمّ ولی بود
روی علی پشت حسین ابن علی بود
تنهای تنها قدرت صد لشگرش بود
آخر دعای فاطمه پشت سرش بود
در قلب دریا آتش تاب و تبش بود
آب بقا لب تشنه ی داغ لبش بود
عباس در دنیا و عقبی با حسین است
فریاد هر زخمش هزاران یا حسین است
با آن جلال و عزت و آقایی او
مشهور شد در کربلا سقایی او
با آنکه خود بر شهریاران شهریار است
سرباز و سقا و امیر و پاسدار است
لب تشنه پا بیرون نهاد از آب، عباس
دریا صدا می زد مرا دریاب عباس
وقتی جوانمردیّ اورا کرد احساس
دریا صدازد آفرین عباس! عباس!
الحق که در مردانگی مرد آفرینی
الحق که فرزند امیرالمؤمنینی
در پاسخ این غیرت و ایثار و صبرت
تا صبح محشر آب گردد دور قبرت
مدح تو ای باب المراد کل عالم
باشد فزون تر از هزاران نخلِ میثم

 


باده عشق تو همجنس شراب عطش است

جان کوثر نسبت تشنه آب عطش است

زائر تربت خونین حسین ابن علی است

عطر شوری که ره آورد گلاب عطش است

حاش لله که دهد دست ارادت به یزید

آن امامی که دلش بست ثواب عطش است

روز آشوب شهادت همه دیدند که عشق

متجلی است در آ« دل که خراب عطش است

رسم آن نیست که بر تشنه لبان آب دهند؟

مرگتان باد مگر تیغ جواب عطش است؟

نهراسد زدم تیغ جگر سوز عدو

آن که پیراهنش از جنس حباب عطش است

آه و دردا که کنون روی زمین افتاده است

دست عباس که شمشیر شهاب عطش است

یا رب این پیکر غلطیده به خوناب جگر

کیست؟خورشید که در زیر سحاب عطش است

یا حسین آن مه ظلمت شکن کرب و بلاست

که سرش قاری آیات کتاب عطش است؟

کس چه بیند به جز از چشم خدا بین حسین

رخ دلدار که در زیر حجاب عطش است

درد غربت،تن خسته،ره بسته،دل چاک

شرح تصویر به خون خفته قاب عطش است

آن که هفتاد و دو گل در قدم جانان ریخت

سید و قافله سالار جناب عطش است

محمد بهرامی اصل

 

 



هزار دل عاشق


حسین ای که مرا شور یاوری دادی
خدای عشقی و من را پیمبری دادی
شدم تو را نه به یک دل، هزار دل عاشق
تو هم مرا به عوض درس دلبری دادی
شوم فدای تو کز نغمه بنفسی انت
مرا به جمع شهیدان تو برتری دادی
به دست های قلم گشته عَلَمدارت
زدی تو بوسه و دست برادری دادی
جهان به دامن من، من به دامنت زده چنگ
مرا ز نوکری خویش سروری دادی



بين ياران امير المومنين

روزي از ايام شد بحثي چنين

بعد از اهل بيت پاك مصطفي

كيست اندر رتبه محبوب خدا

هست سلمان لايق اين افتخار

يا ابا الفضل است صاحب اعتبار

الغرض هر كس كلامي تازه كرد

اعتقاد خويش را ابراز كرد

چون دلي آگه در آن مجمع نبود

بي نتيجه ماند آن گفت و شنود

زآن قياسي اشتباه و ناروا

خسته شد آزرده قلب مرتضي

شب رسيد و آن جماعت غرق خواب

آمدي در خواب ايشان بوتراب

ميخروشيد ازنگاه او غضب

گفت با آنان چنين فخر عرب

شيعه ما گر بود گوهر شناس

كي كند عباس را با شخص قياس

عالمي مست گل ياس من است

علم سلمان كارعباس من است

گر نگاهي از سراحسان كند

هر دو عالم را به از سلمان كند

گر چه سلمان محرم اسرار ماست

گر چه فرموده است پيغمبر زماست

ليك گر اهل زمين و آسمان

گر همه قدوسيان كروبيان

جملگي آنان اگرسلمان شوند

در ميان كفه ميزان شوند

و از سرعباس درسوي دگر

رشته مويي گر شود اوجلوه گر

كفه سلمانيان همچون حباب

ميرود بالا و بالا با شتاب

ميرود تا آسمان هفتيمين

كفه عباس ماند در زمين

مظهرالله عباس من است

عاشق آگاه عباس من است

هيچ ياري از نبي نيست مثل او

چهارده معصوم اسير دست او



تشنگی و عمو


بس که سوز تشنگی در کودکان افتاده است
اصغر شیرین زبانم از زبان افتاده است
کودک بی شیر را گهواره جنباندن چه سود
او نخوابد کز عطش آتش به جان افتاده است
بس که گرداند زبان خشک را دور دهن
بر لب خشکیده اش داغی گران افتاده است
از کنار خیمه ها آید صدای آب آب
مشک خشک خالی از آب، در میان افتاده است
از زبان ما نمی افتد عمو جان نام تو
گرچه طفلان را زبان هم از توان افتاده است
کن صوابی با شتابی جرعه آبی بیار
ای ز نامت لرزه بر جان یلان افتاده است


دوبیتی و رباعی
انگشت تو از دست چرا افتاده؟

گل از چه ز شاخه ای جدا افتاده؟

ای ناطق قرآن که جداگشته سرت؟

بسم الله این سوره کجا افتاده؟




***

عباس كه در عشق دلي يكدله داشت

در دشت جهاد پرچم قافله داشت

يك رو پس از حسين آمد به جهان

يعني ز حسين يك قدم فاصله داشت




***

به آبت خصم برده رشک ای مشک

مبادا که بریزی اشک ای مشک

مرا در تشنگی بگذار اما

بمان تا خیمه ها ای مشک ای مشک




ای علمدار کربلا عباس
مرد میدان هر بلا عباس
پنجمین نور چشم فاطمه ای
تو حسین کنار علقمه ای
ای شفاعت به خون تو مدیون
ای حسینی ترین حسینیون
بود جانت در اختیار حسین
کس به این حد نبود یار حسین
در جمال تو منجلی دیدند
فاطمیّون تو را علی دیدند
عشق به منتها تو هستی تو
علی کربلا تو هستی تو
به تو سرمایه ادب دادند
عبد صالح تو را لقب دادند
روز محشر که خلق می لرزند
شهدا بر تو قبله می برزند
وان همه سر جدا و دست جدا
پیکر پاره پاره شهدا
در قیامت که عذر نپذیرند
دست های تو دست می گیرند
دست هایت مدال عاشوراست
سندی بر شفاعت زهراست
معجزاتی که از وفا کردی
کربلا را تو کربلا کردی
به تو امید بسته بود حسین
تا به جایی که این سرود حسین
در صف تشنگان درخشیدی
تشنگی را حیات بخشیدی
تا قدم در کنار دجله زدی
باز در دشت عشق حجله زدی
دست در زیر آب تا بردی
کس نگفته که جرعه ای خوردی
دل فُلک نجات را بردی
آبروی فرات را بردی
منکر فضل توست نالایق
این بود درسِ حضرت صادق
ای سلام خدا و هر چه که هست
بر تو عباس ای شه بی دست
تشنه ام تشنه عنایت تو
عاشقم عاشق زیارت تو
رنج هجران کشیده می میرم
کربلا را ندیده می میرم
بهر من عطر کربلا بفرست
خود گذرنامه مرا بفرست
ساقیا! تشنه ام تو آبم ده
بین سلام و مرا جوابم ده
من "مؤید" غلام این کویم
که به جز مدحتان نمی گویم
بر مدیح تو افتخار کنم
گر برانی مرا چه کار کنم

 


مشک برداشت که سیراب کند دریا را

رفت تا تشنگی اش آب کند دریا را

آب روشن شد و عکس قمر افتاد در آب

ماه می خواست که مهتاب کند دریا را

تشنه می خواست ببیند لب او را دریا

پس ننوشید که سیراب کند دریا را

کوفه شد علقمه، شق القمری دیگر دید

ماه افتاد که محراب کند دریا را

تا خجالت بکشد سرخ شود چهرۀ آب

زخم می خورد که خوناب کند دریا را

ناگهان موج برآمد که رسید اقیانوس

تا در آغوش خودش خواب کند دریا را

آب مهریۀ گل بود و الاّ خورشید

در توان داشت که مرداب کند دریا را

کاش روی دل خشکیدۀ ما آن ساقی

عکسی از چشم خودش قاب کند دریا را

روی دست تو ندیده ست کسی دریا دل

چون خدا خواست که نایاب کند دریا را




هزار بار اگر افتد به خاك پاي تو دستم

هنوز از تو و از هديه كمم خجل هستم

چنان به عشق تو گشتم اسير، يوسف زهرا

كه مشتبه شده برخلق من حسين پرستم

به ساقي و مي و جام و بهشت و حور چه حاجت

كه من زصبح ولادت به ياد چشم تو مستم

ببخش گر كه برادر زدم صدات برادر

تو نجل فاطمه من تا ابد غلام تو هستم

به شوق آنكه بريزم به پات تقد جواني

ز كودكي دل خود را به تار زلف تو بستم

دو دست گشت جدا از تن و جدا نشد از تو

سرم شكست ولي عهد خويش را نشكستم

تمام عمر جز ين كه نيست تاب قيامم

تو تا اجازه ندادي به محضرت ننشستم

به پاي عشق تو يك لحظه از دو دست گذشتم

علي به ياد همين بوسه داد به دستم

در آب رفتن و عطشان ز بحر آب گذشتن

به عهد نامه چنين ثبت بود روز الستم

گرفته ام همه جا لحظه لحظه دست تو علي

اگر تو رشته گسستي من از كرم نگسستم



ای آب فرات



تشنه ام اگر چه من، خونجگر ای آب فرات
کودکانند ز من تشنه تر ای آب فرات
کودکان را نبود تاب عطش رحمی کن
که فتاده است به دل ها شرر ای آب فرات
آتش تشنگی اندر حرم افتاده مگر
نیستت از دل آنان خبر ای آب فرات
من گذشتم ز تو عطشان، تو هم از من بگذر
آبرویم برِ زهرا بخر ای آب فرات
خوردن آب چو از سرعت من می کاهد
من تأمل نکنم این قدر ای آب فرات
زودتر تا برسی بر لب عطشان حسین
کن دعا تا بروم زودتر ای آب فرات
باغبان تشنه تر از باغ خزان دیده بود
لاله هایش همه خونین جگر ای آب فرات
برده بی شیری و بی آبی از اصغر تب و تاب
گر توانی به لبش کن گذر ای آب فرات
آب دادن به کس و خویش نخوردن هنر است
در کسی نیست چو من این هنر ای آب فرات
بر لب آب "مؤید" ز لب تشنه ما
یاد می¬کرد به اشک بصر ای آب فرات

 


ای علمداری که دستت بوسه گاه مرتضاست

افضل الاعمال حیدر بوسه بر دست شماست

اقتدا بر مرتضی کردند جمع اهل بیت

دست توسرشار از عطر نسیم بوسه هاست

بوسه بر دست تو طعم بوسه بر قرآن دهد

دستهایت آیه های سفره دار هل اتاست

امتیاز بوسه بر دست تو، دست فاطمه است

چونکه مَس آیه تطهیر پاکان را سزاست

صف کشیدند انبیا تاکه خدا رخصت دهد

بوسه بر دستت زنند ، این آرزوی انبیاست

گر خداقسمت کند یک بوسه بر دستت زنیم

ما و نسل ما خدائی تا ابد حاجت رواست

ای که در سجده دو دست و صورتت بر روی خاک

باعث گرمی بازار مناجات خداست

ای که ساعتها میان سجده می گفتی خدا

بنده ای کوچک به درگاه تو گرم التجاست

تا که دست تو به سوی آسمان می شد بلند

حق ندا می داد وقت استجابت بر دعاست

پینه پیشانی ات العفو گو تا محشر است

اشک تو آمرزش ما بندگان پرخطاست

ای که می دادی قسم حق را به نام فاطمه

خاک نخلستان زاشک جاری تو با صفاست

حیف باشد گر فقط از خوشگلی ات دم زنیم

کمترین مدح تو گفتن از رخ و از چشم هاست

گرچه یوسف را خدا از صورت تو خلق کرد

حسن صورت شمه ای از سیرت تو باوفاست

در اطاعت بهترین و در عبادت برترین

دست و چشم تو مطیع پادشاه کربلاست

می توانستی به هم ریزی تمام خصم را

لیک گفتی امر،امر زادهء خیرالنساست

ای برادر بر امامین و عموی نُه امام

عَمّی العباس ذکر دائم آل عباست

مایقین داریم هنگام فرج ای ذوالعلم

بیرق صاحب زمان بر دوش تو صاحب لواست

فوق ایدیهم یداللهی که فرموده خدا

وصف دست توست که بالاترین دستهاست

حضرت سقا مه هاشم، تماشای رخت

کاشف الکرب حسین و زینبین و مجتباست

لقمه لقمه از غذای روز تاسوعای تو

ارمنی گیرد شفا چون سفره ات دارالشفاست

برعلی سوگند ای حیدر جمال علقمه

روز تاسوعای تو روز غدیر کربلاست

روز تاسوعا حوائج را برآورده کنیم

چونکه عاشورا فقط هنگامه شور و عزاست

مادرت ام الفضائل حضرت ام البنین

فاطمه است و دومین همسنگر شیر خداست

مادرِقامت رشید چار سردار رشید

مادر رزمندگان جبهه ی کرب وبلاست

مرتضی خواهان او شد از دعای فاطمه

گوهری نایاب بود و قدردانش مرتضاست

در مدینه می نماید مادری بر زائران

دست پخت فاطمه از دستِ او خوردن بجاست

در فراق قبر زهرا، تربت ام البنین

در مدینه باعث آرامش دلهای ماست

روزگاری که شود آباد گلزار بقیع

بیت سقاخانه ی ام البنین آنجا بپاست

ای برادرهای تو باب الحوائج بر همه

شیعه حتی غافل از این حلقه مشکل گشاست

مادرت وقت سفر فرمود بر اَخوان تو

پاسداری از حریم دخت زهرا باشماست

همچو پروانه به گِرد محملش حلقه زنید

لحظه ای گر دور باشید از حریم او خطاست

این وصیت تا به شهر شام هم پایان نداشت

دید زینب چار سر بر گِرد او حیدر نماست.

یَل به آن گویند که پشتش نیاید بر زمین

تو به صورت بر زمین افتاده ای زهرا گواست




تا در دل ما عشق تو پا می گیرد

سر تا سر جان عطر خدا می گیرد

ای جاری بیکران هزار اقیانوس

در مشک صداقت تو جا می گیرد





این قدر مزن طعنه بر این احساسم

من پیرو مردانگی عباسم

بیهوده تلاش می کنی ای سنی

من غیرتیم به مادرم حساسم

 



در رود زمانه پیچ و تاب افتاده است

خورشید به خوف و اضطراب افتاده است

ظهر است و در آیینه چشمان فرات

تصویر بلند آفتاب افتاده است



 



در خیمه کسی خدا خدا می خواند

یک کودک لب تشنه دعا می خواند

ای دست چرا!چرا به خاک افتادی؟

یک قافله تشنکی تو را می خواند





سلام ما به ابوالفضل ماه عاشورا
حسینِ علقمه در جلوه گاه عاشورا
اگر چه ماه بنی هاشمش لقب دادند
چو آفتاب دمید از پگاه عاشورا
پناه تشنه لبان خیام آل الله
امیر جان به کفان سپاه عاشورا
دو دیدگان به خون خفته اش دو شاهد عشق
دو بازوان جدایش گواه عاشورا
گهی به زینب و گاهی حسین و گه بر اوست
فغان کرببلا، اشک و آه عاشورا
به قطره قطره خونش کنار آب فرات
هنوز گریه کند قتلگاه عاشورا
بلند مرتبه اش راز غبطه شهداست
دو دست او سندی بر شفاعت زهراست

 


لغت کم است و سخن بیش برای توصیف خورشید

همو که دارد به غایت درون خود نور توحید

ز کنه ذاتش اگر چه نمی توان نکته فهمید

نمی شود در مقابل ز ظاهرش دید هپوشید

قدم در این عرصه بگذار بزن قلم روی قرطاس

بیا و بنگر مقام بلند وبالای عباس

امیر ایثار وافسر امید آل پیمبر

سرور ساقی کوثر یل دلارای حیدر

به وقت صلحش عصای دو دست شُبّیر و شَبَّر

به گاه تنهایی وغم یگانه یار برادر

خدیو درگاه عصمت غریو ایثار و غیرت

کسی که کویند گردد مدار او حول عصمت

در عزت و مکنت وجاه همیشه بوده زبانزد

نکرده در اوج رأفت فقیر و بیچاره را رد

اگر چه تشنه ولی آب به تشنگان می رساند

نگاه او دشمنان را به جای خود می نشاند

اگر رگ غیرت او خدا نکرده بگیرد

غبار بی حرمتی ها به خاک ذلت نشیند

کسی همآورد رزمش نشد در اوج شجاعت

نزد کسی تکیه چون او به تخت گاه سقیت

کسی که در روز محشر بر اوست چشم شفاعت

دو دست او می نماید برای خوبان کفایت

خدا! که تنها نمانم به روز اخذ نتایج

مباد رانی مرا از کنار باب الحوائج

برای یک لحظه حتی ادب نشد سد راهش

که بوده سر قفلی آن ز روز اول به نامش

ادب ببین با برادر که بوده عمری کنارش

نشد به جز وقت مردن کند برادر صدایش

الهی آنکه مرامم شود مرام اباالفضل

خوشم که باشم دو عالم فقط غلام اباالفضل

بصیرت نافذ او حکایت دیگری داشت

ابهتش بین مردم روایت سروری داشت

ظهور او بین لشکر درایت حیدری داشت

صبوری او خبر از متانت صفدری داشت

نمی توان شرح حالش به مختصر گفت و سنجید

رسد به خورشید ذره! کجا به تعریف وتمجید؟

قسم به ام البنین و مه بنی هاشم او

به صورت ماه عباس به سیرت سالم او

به علقمه پایتخت مقدس و دائم او

به حاجت زائرین و به حرمت خادم او

اگر کمی از نگاهش به ماسوی کم گذارد

خدا ابایی برای عذاب عالم ندارد

بخوان حدیث فتوت ز مَشک آب دریدش

ز تیرهای نشسته به پیکر ناز دیدش

ز دست از تن جدا وز فرق در خون طپیدش

ز غصه تیر و مشک و ز چهره نا امیدش

که هر چه او کرد آبی به تشنه کامان رساند

توان و نیروی تازه به زانوی او نیامد

چه کرد آن سرور دین کنار آن یاس چیده؟

چه ریخت بر پای آن گل به جز سرشک دو دیده؟

چو سرو در هم شکسته رمیده بود و خمیده

کنار طفلان رسید آن امام محنت کشیده

کنار سردار لشکر تلی ز تیر وسنان بود

گلاب قبرش ز خون دل امام زمان بود

 



ای شب، ای شاهدِ غم، روشنيِ يار چه شد؟
مـاهـــتابِ ســـحرآســايِ شـبِ تــار چــه شد؟
ای نسیــــمِ ســحری آب اجابت نرسيد
ساقيِ تشنه لبِ قافله سالار چه شد؟
يـوسف گـمشدهء فتحِ فُراتم چه شده ست
بوی پيراهنِ آن عشقِ سبکبار چــه شـــد؟
نازم آن يـار کـــه از آب حـذر کـــرده و گـفت:
پس عطشناکيِ گلهای عطشبار چه شد؟
هفت اقليم عطش بر لب ات آوار شده ست
انعکاسِ غم و پــژواکِ تـــو اينبار، چه شـــد؟
ياس ها در تبِ ديــدارِ تو پرپر زده اند
بوی باران زدهء ابرِ سبکبار چه شد؟
ارغــوانــی شــــدنِ روز و شب ام را بـــنگــر
تا بدانی که دلم بی تو در اين کار چه شد؟
لشکرِ تيرهء شب از همه سو آمده است
آن جوانــمردِ بخون خفتهء پيکار چه شد؟
کس بـه پــابـــوسِ غــريــبانـهء آن دل نــرسيد
خون و خاکسترت ای عشق گرانبار چه شد؟
آن طنينی که پُر از صوتِ صنوبر شده است
ديــدی آخــر بــه لبِ لالهء خـونبار چـه شد؟
ای فدايِ تــو دلِ تـا بــه اَبـــد مـــنتظرم
قامتِ سرو و سپيدارِ علمدار چه شد؟

محمد علی قاسمی

امیر علقمه از صدر زین به زیر افتاد

میان لشگری از تیغ و نیزه گیر افتاد

دو دست تشنه او ماند و طعنه تکبیر

به یاد منزلت آیه غدیر افتاد

چقدر شدت ضرب عمود سنگین بود

دوباره چند ترک بر دل کویر افتاد

نگاه زخمی و شرمنده اش به آقا گفت

ببخش مشک حرم بین این مسیر افتاد

چگونه پیکر او را به خیمه ها ببرد

حسین گریه کنان فکر یک حصیر افتاد

 


مادرت آمده بالای سرم گریه کند

به پذیرایی چشمان ترم گریه کند

مادرم ام بنین کرببلا نیست ولی

شکر حق مادر تو هست برم گریه کند

بین بابایم و من وجه شیاهت دیده

که غریبانه بر این فرق سرم گریه کند

دست من تر شد اگر خواستم از حضرت حق

که شود هر دو قلم تا که حرم گریه کند

خواهرم را تو بگو تا که دو چشمش گیرد

گر ببندد سر نیزه سر من گریه کند

 


واحد - مثنوی 


ای علمدار سپه، کو عَلمَت
علم و دست ز پیکر قلمت

داغت ای ماه هلالم کرده ست
الف قدّ تو دالم کرده ست

تو به خون خفته کنون در بر من
داده پیغام چنین دختر من

گر نشد آب میسّر گردد
گو عمو خود به حرم برگردد

حال خواهم به حرم برگردم
گر به آن طفل برابر گردم

خود بگو من چه بگویم به جواب
گر ببیند نه عمو هست نه آب

گذاشت دست به سینه : سلام سوی حرم
رسید تا فلکه آب و روبروی حرم

لب زمین دو چشمش دوباره باران خورد

در آستانه دریا گرفت بوی حرم

گذاشت صورت خود را به صورت یک در

نفس کشید و نفس شد به رنگ و روی حرم

تمام حس عطش را به کاسه ها نوشید

و پر شد از تب و تاب لب سبوی حرم

در آن طرف پدری که خمیده . با گریه

گره زده پسرش را به آبروی حرم

چقدر قطره به دریا رسیدنش زیباست

چقدر زمزمه جاری شده به جوی حرم

در ازدحام توسل ز چشم من گم شد

ضریح بود و هزاران دعای توی حرم

شکست بین نماز زیارت آقا

شکست و ریخت قنوتش به گفتگوی حرم

شفا گرفته مریضی .....زدند نقاره

صدای معجزه پیدا شد از گلوی حرم

گذاشت دست به سینه .عقب عقب برگشت

رسید تا فلکه آب و روبروی حرم

 



کودک میان خیمه دلش بی قرار آب

اما به دست دشمن سرکش مهار آب

چندین بنفشه بین حرم رو به قبله حیف

بی سر میان معرکه خفته سوار آّب

چشمان دخترک به سوی نهر علقمه است

یعنی که می کشد به خدا انتظار آب

لب را به شکوه باز نمود و به گریه گفت

با ما نبود جان پدر این قرار آب

گر تشنه لب به خیمه بمیرد برادرم

گردد سیاه در دو جهان روزگار آب

وقتی خبر رسد عمو تشنه شد شهید

دیگر نبود بر لب دختر شعار آب

سید محمد جوادی

آبی برای رفع عطش در گلو نریخت

جان داد تشنه کام و به خاک آبرو نریخت

دستش ز دست رفت و به دندان گرفت مشک

کاخ بلند همت خود را فرو نریخت

چون مهر خفت در دل خون شفق ولیک

اشکی به پیش دشمن خفاش خو نریخت

غیرت نگر که آب به کف کرد و همتش

اما به جام کام می از این صبو نریخت

چون رشته امید بریدش زآب گفت

خاکی چومن کسی به سر آرزو نریخت

 


 


وقتی برای نام تو تصویر می کشم

باور نمی کنم که فقط شیر می کشم

تو شیر بیشه ای وبرای جواب خلق

عباس را به صفحه تفسیر می کشم

دائم نگاه مهر تو بادوستان بود

چون دشمن است دست تو شمشیر می کشم

تنها به لطف چشم تو باشد اگر شبی

یک یا حسین از ته دل سیر می کشم

از خاطرات کودکی ام عکس یک علم

با حلقه های کوچک زنجیر می کشم

سرتاسر وجود من اشک است آفتاب

پای تو هرچه مانده به تبخیر می کشم

وقتی زبان اشک تورا درک می کنم

مشک ولبان تشنه ویک تیر می کشم

آن صحنه ای که از روی زین واژگون شدی

مثل غروب واقعه دلگیر می کشم


ای یوسف اُم البَنین در این دل صحرا
ای با اَدَب سَقّا
دریا دلی و تشنه جان دادی لب دریا
ای با اَدَب سَقّا
تو معنی ایثار و روح اَدَب هستی
سردار بی دستی
وقت شهادت مفتخر از دیدن زهرا
ای با اَدَب سَقّا
دیدی مه رخسار طفلانم ز بی آبی
گردیده مهتابی
آتش به جانت اوفتاد از تاوَلِ لب ها
ای با اَدَب سَقّا
گرچه قلم دستت شد و فَرقَت دو تا کردند
بی حد جفا کردند
پُشت تو تنها شد دو تا در محضر یکتا
ای با اَدَب سَقّا
هم پاسبان خیمه ها و هم علمداری
از بس فداکاری
پروانه جانبازی ات زهرا کند امضا
ای با اَدَب سَقّا


ای بزرگ خاندان آبها

آشنای مهربان آبها

در مقام شامخ سقائی ات

بند می آید زبان آبها

از حیاط مأذن چشمان تو

تا خدا آمد اذان آبها

با تماشای لب دریائی ات

آب افتاده دهان آبها

مثل دریائی ولیکن می دهی

مشک خشکی را نشان آبها

بر ضریح دست تو پیچیده اند

التماس گیسوان آبها

می رسید از دور بر اهل حرم

جمله سقا بمانِ آبها

زیر بار تیر های مشک تو

خورد گردید استخوان آبها

مشک و ختم و فاتحه هر گز نبود

این تصور در گمان آبها

بعد لبهای تبسم ریز تو

گریه افتاده به جان آبها

ازوداع تو حکایت می کند

دستهای پر تکان آبها

گریه امروز مال چشم تو

گریه فردا ازآن آبها

راستی بی تو چه رنگی می شود

شعر های شاعران آبها

علی اکبر لطیفیان
نیست صاحب همتی در نشأتین

همقدم عباس را بعد از حسین

در هواداری آن شاه الست

جمله را یک دست بود او را دو دست

آن قوی،پشت خدا بنیان ازاو

وآن مشوش،حال بی دینان از او

موسی توحید را هارون عهد

ازمریدان جمله کاملتر به عهد

روز عاشورا به چشم پر زخون

مشک بر دوش آمد از شط چون برون

جانب اصحاب تازان با خروش

مشکی از آب حقیقت پر به دوش

شد به سوی تشنه کامان رهسپر

تیر باران بلا را شد سپر

بس فروبارید بر وی تیر تیز

مشک شد بر حالت او اشک ریز

اشک،چندان ریخت بروی چشم مشک

تاکه چشم مشک خالی شد زاشک

برزمین آب تعلق پاک ریخت

وز تعین برسر آن خاک ریخت

هستی اش را دست از مستی فشاند

جز حسین اندر میان چیزی نماند

 


من ساقی ام امّا جام من شکسته
اهل حَرَم در انتظارم نشسته
واویلا، واویلا «4 تکرار»


جانم فدایش شد و شد ادا دِینم
من کاشف الکرب عَن وَجهِ الحُسینم
واویلا، واویلا «4 تکرار»

محرم آمده از شهر غم علم در دست

براي سينه زدن، تکيه شد سراسر دست

محرم آمد و خمخانه‌ي ازل وا شد

وضو ز باده گرفتم، زدم به ساغر دست

حسين آمده با ذوالفقار گريانش

که: هان حسينم و تنهاترين علم بر دست

حسين آمده تا شرح شقشقيه کند

حسين آمده با خطبه‌ي پدر در دست

)چو دست برد به تيغ، آسمانيان گفتند:

به ذوالفقار مگر برده است حيدر، دست(

چو ذوالفقار علي چرخ مي‌زند، بي‌تاب

چه حال داده خدايا مگر به اکبر دست؟

ز خيمه‌گاه مي‌آيد چو گردباد عطش

حسين را بنگر پاره‌ي جگر در دست!

چه روز بود که ديديم ما به کرب‌وبلا!

چه حال بود به ما داد روز محشر دست!

بدو شکايت اهل مدينه خواهم برد

به خواب گر دهدم ديدن پيمبر، دست

نشسته‌ام به تماشاي زير و رو شدنم

به لحظه‌اي که برد شمر، سوي خنجر، دست

به خويش مي‌نگرم با دو چشم خون‌آلود

نگاه کردم و در نهر شد شناور، دست

به رود علقمه بنگر که مي‌زند بر سر

به دستگيري مان موج شد سراسر دست!

نمي‌توانم بر روي عشق، بندم چشم

نمي‌توانم بردارم از برادر، دست

تو هر دو چشم من! از هر دو چشم، چشم بپوش

ز هر دو دست، برادر! بشوي ديگر، دست

به پاي دست تو سر مي‌دهند، سرداران

به احترام تو با چشم شد برابر، دست!

به ياد دست تو اي روشناي چشم حسين!

چقدر شام غريبان زديم بر سر، دست

تو را فروتني از اسب بر زمين انداخت

نمي‌رسيد وگرنه به آن صنوبر، دست

قنوت پر زدن دست‌هاي مشتاق است

به احترام ابوالفضل مي‌کشد، پر، دست!

مگر تو دست بگيري که دستگير تويي

به آستان شفاعت نمي‌رسد هر دست!

اگر چه پيش قدت شد قصيده‌ام کوتاه

به اشتياق تو شد، سطر سطر دفتر، دست

حديث دست تو را هيچ کس نخواهد گفت

مگر به روز قيامت رود به منبر، دست!





منکه از اهل حَرَم، آب رودارترم
تیر کین آمد و گفت، آب رویت ببرم
نه همین چشم زِرِه قامت من تر کرده
اشک مشک آمده و گریه به من سر کرده
یا اَخا کن نظری، در خیامم مَبَری
«تکرار»

پرچم از دست جدا، جام از مست جدا
پشت تو با سر من هر دو بشکست جدا
مادرت آمده نتوان به برش برخیزم
خون چشمم عوض گل به رهش می ریزم
کُن به علقم گذری، در خیامم مَبَری
«تکرار»

مستم و می زده ام، پیش پیر آمده ام
پیر من هست حُسین، علقمه میکده ام
آنکه از روز ازل باده به من داده تویی
می تو و میکده تو جام تو و باده تویی
تو ز من با خبری، در خیامم مَبَری
«تکرار»


شرم مرا به خيمه طفلان كه مى‏برد؟

مشك مرا به خيمه سوزان كه مى‏برد؟

ادرك اخا سرودم و ناليده‏ام ز دل

اين ناله را به محضر سلطان كه مى‏برد؟

سقا به خون نشست و علم بر زمين فتاد

با دختران خبر ز مغيلان كه مى‏برد؟

دستم فتاد و پنجه دشمن گشوده شد

اين قصه را به موى پريشان كه مى‏برد؟

دشمن به فكر غارت و معجر كشى فتاد

اين شرح را به طفل هراسان كه مى‏برد؟

اين غصه سوخت جان مرا صد هزار بار

سادات را به ناقه عريان كه مى‏برد؟

 


فرزند علی ، فاطمه را نور دو عینی
سقا و سپهدار و علمدار حسینی
ای مظهر غیرت یا حضرت عباس
ای ساقی عترت یا حضرت عباس
تقدیم برادر شده چشم و سر و دستت
بوسیده علی دست تو در روز الستت
ای مظهر غیرت یا حضرت عباس
ای ساقی عترت یا حضرت عباس
گریان ز غمت زینب کبراست اباالفضل
در علقمه زوار تو زهراست اباالفضل
ای مظهر غیرت یا حضرت عباس
ای ساقی عترت یا حضرت عباس
میر سپه و ماه منیر اسدالله
شمشیر حسینی تو و شیر اسدالله
ای مظهر غیرت یا حضرت عباس
ای ساقی عترت یا حضرت عباس
نازند به بازوی تو در عرصة پیکار
زهرا و حسین و حسن و حیدر کرار
ای مظهر غیرت یا حضرت عباس
ای ساقی عترت یا حضرت عباس
سقا شده در خیمه سرا چشم سکینه
برخیز و بده آب به گل های مدینه
ای مظهر غیرت یا حضرت عباس
ای ساقی عترت یا حضرت عباس
چون دید حسین بن علی محو خدایت
فرمود شود جان برادر به فدایت
ای مظهر غیرت یا حضرت عباس
ای ساقی عترت یا حضرت عباس
تنها نه به صحرای بلا یار حسینی
حتی به صف حشر علمدار حسینی
ای مظهر غیرت یا حضرت عباس
ای ساقی عترت یا حضرت عباس
در کرببلا مظهر ایثار و شجاعت
در روز جزا دست تو اسباب شفاعت
ای مظهر غیرت یا حضرت عباس
ای ساقی عترت یا حضرت عباس
در بحر ولایت دُر نایاب حسینی
هم قبلة حاجاتی و هم باب حسینی
ای مظهر غیرت یا حضرت عباس
ای ساقی عترت یا حضرت عباس
افسوس که با تیر جفا چشم تو بستند
افسوس که پیشانی و فرق تو شکستند
ای مظهر غیرت یا حضرت عباس
ای ساقی عترت یا حضرت عباس
افسوس که خون بر جگر اُم بنین شد
قرآن حسین بن علیعلیهماسلام نقش زمین شد
ای مظهر غیرت یا حضرت عباس
ای ساقی عترت یا حضرت عباس
شش ماهه به خیمه ز عطش تاب ندارد
سقای حسین بن علی آب ندارد
ای مظهر غیرت یا حضرت عباس
ای ساقی عترت یا حضرت عباس
برخیز و ببین اشک امام شهدا را
داغ تو شکسته کمر خون خدا را
ای مظهر غیرت یا حضرت عباس
ای ساقی عترت یا حضرت عباس
تو ماه بنی هاشم و شمع شهدایی
در کرب و بلا حامی مصباح هدایی
ای مظهر غیرت یا حضرت عباس
ای ساقی عترت یا حضرت عباس

 

 


وعده‏اى داده‏اى و راهى دريا شده‏اى

خوش به حال لب اصغر كه تو سقا شده‏اى

آب از هيبت عباسى تو مى‏لرزد

بى عصا آمده‏اى حضرت موسى شده‏اى

بى سجود آمده‏اى يا كه عمودت زده‏اند

يا خجالت زده‏اى وه كه چه زيبا شده‏اى

يا اخا گفتى و ناگه كمرم درد گرفت

كمر خم شده را غرق تماشا شده‏اى

منم و داغ تو و اين كمر بشكسته

توئى و ضربه‏اى و فرق ز هم وا شده‏اى

سعى بسيار مكن تا كه ز جا برخيزى

كمى هم فكر خودت باش ببين تا شده‏اى

مانده‏ام با تن پاشيده‏ات آخر چه كنم؟

اى علمدار حرم مثل معما شده‏اى

مادرت آمده يا مادر من آمده است

با چنين حال به پاى چه كسى پا شده‏اى

تو و آن قد رشيدى كه پر از طوبى بود

در شگفتم كه در اين قبر چرا جا شده‏اى



ای ساقی طفلان عباس
ای حامی قرآن عباس
دور بدنت گردیدم
با دیدة گریان عباس
تو حامی و پرچمدار منی
غمخوار منی، غمخوار منی
جان تو در ره قرآن فدا شد
دست و چشم تو تقدیم خدا شد
یا ابالفضل یا ابالفضل یا ابالفضل
ای هستی من، هستت کو
با من، دل پا بستت کو
سقا و علمدار من
چشم و علم و دستت کو
تو ماه دل آرای حرمی
آب آور و سقای حرمی
جای آب ای مه در خون تپیده
از چه رو خون ز بازویت چکیده
یا ابالفضل یا ابالفضل یا ابالفضل
ای سرو به خون غلتیده
ای آب تو اشک دیده
با آن که لبت خشکیده
خون از دهنت چکیده
ای روی زمین دست و علمت
نتوان ببرم سوی حرمت
کودکان در حرم چشم انتظارند
نونهالان دگر سقا ندارند
یا ابالفضل یا ابالفضل یا ابالفضل
هنگام عزاداری شد
ایام غم و زاری شد
از دیدة طفلانم اشک
از چشم تو خون جاری شد
تو منبع جودی و کرمی
تو آرزوی اهل حرمی
مظهر غیرت و ساقی کوثر
خیز و بر تشنگان آبی بیاور
یا ابالفضل یا ابالفضل یا ابالفضل
ای خیمه عزادار تو
چشم همه خونبار تو
زهرا و علی گردیدند
در علقمه زوار تو
من بین عدو تنها چه کنم
با خندة دشمن ها چه کنم
خندة دشمن و اشک سکینه
کرده آه مرا آتش به سینه
یا ابالفضل یا ابالفضل یا ابالفضل



+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1390ساعت 11:16  توسط ميثم عبدلی  | 
داداش به خون خفته ي من     مي خنده به من خيل دشمن
مي زنه به سينه       غم شراره      دستات از تن جدا شده
داداش به خون خفته ي من     مي خنده به من خيل دشمن
بدون تو عباس      دشمن ما        راهي خيمه ها شده
از غم تو ببين داداش قامت من كمون شده
نوبهار قدت أخا از چه داداش خزون شده
به خاك صحرا اي علمدار       سر گذاشتي برادرم
چشاتو واكن اي تمام              چشم اميد خواهرم

علقمه و چشماي مستت       علقمه و مشك و دو دستت
سر پر خونت     داره بوي      مادرم زهرا رو داداش
علقمه و چشماي مستت     علقمه و مشك و دو دستت
رو صورت ماهت     اي برادر     ريخته خون از گوشه چشاش
اي علمدار باوفا چشم اميد لشگرم
علقمه گشته يا أخا مملو از عطر مادرم
قدم خميده از غم تو          بي شكيبم ز درد و غم
نمي شد اي كاش تا ببينم        از كفت افتاده علم

خشكه لبات اي تشنه سقا    افتادي رو خاك پاي دريا
همه ي اميدم     رفته بر باد    دل شده از غم تو زار
خشكه لبات اي تشنه سقا    افتادي رو خاك پاي دريا
ز ماتم چشمات اي دلاور     گشته دل خون و بي قرار
ماه بي دست علقمه حيدرِ دشت كربلا
مونده، اي يار دلربا چشم براه تو خيمه ها
مياد هنوز از ديده تو          خون غربت ستاره گون
شكسته پشتم اي برادر         دل پر از درده پهلوون

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1390ساعت 10:54  توسط ميثم عبدلی  | 
  شرم خورشید
آفـتاب از شرم خورشید آب شد، باران گرفت
در گــلوی تـشـنه‌ی پروانه‌ها خون جان گرفت

 

تـیـغ هـم وقـتی که می بوسیـد رگهای تو را
لاجرم خون خــورد و بــوی آیــه‌ی قرآن گرفت
بـاد در دســتـان عـبــاس تــو آرامــش ســرود
لحظه‌ای افتاد دستش بر زمین طوفاـن گرفت
مـن نـمـی‌دانم چه فکری کرد آن لحـظه فرات
کـه رسـیـدن تـا لـب آن کـوه را آســان گرفت
راز مـشـکـش را نمی‌دانم که وقتی پاره شد
آسمــان روی زمــین افــتاد تــا بـاران گــرفـت

 

آتشکده لاله ها
 
 
باز محرم شد و گل جوش کرد
آینه را آه سیه پوش کرد

 

فصل گل آجین شدن ناله شد
فصل جنون جوشی آلاله شد
آگهی آتش و خون می زنند
جارچیان، طبل جنون می زنند
دشت پر از بوی خطر، بوی مرگ
ماه روان تا به فراسوی مرگ
می گذرد اسب عنان بر عنان
بغضی در حنجره آسمان
اسب گذر می کند از آب ها
یاس، عطش سوخته در خواب ها
رود، بلوغ ادب آورده است
نعش کسی را به لب آورده است
آب نفهمید غم یاس را
تشنگی حضرت عباس را
ای گل زخمی ز تن کیستی
لاله خونین کفن کیستی
آب به تنهایی تو اشک ریخت
خون دلت بود که از مشک ریخت
اشک تو عطشانی یک ژاله بود
جسم تو تبدارترین لاله بود
تا به ابد اشک فشانده ست آب
تشنه لب های تو مانده ست آب
معنی فریاد، سکوت تو بود
لاله، سلام ملکوت تو بود
آینه بودند، درختان تو را
سبز سرودند درختان تو را
عشق معمای تو بود و خدا
نسبت زیبای تو بود و خدا
فاصله ای بین خدا و تو نیست
هیچ کسی عین خدا و تو نیست
باز به فریاد سکوتی بساز
از کلمات ملکوتی بساز
صافی دل آینه نیت است
حنجره ات صبح صمیمیت است
آینه ها، لال جمال تواند
محو عطش های زلال تواند
بی تو زمین، آتش و دود آمده
آه تو، آغاز وجود آمده
جامه زده عشق ز سوگت به نیل
سوخته داغ تو پر جبرییل
جاده ز گامت به یقین می رسید
خمس تن تو به زمین می رسید
خیمه و آب و نفس و دود، سرخ
ابر و زمین و عطش و رود، سرخ
بغض تو در حنجره بلبل است
تا به ابد داغ تو سهم گل است
حنجره ات مزرعه ناله هاست
داغ تو آتشکده لاله هاست
 
پرویز عباسی داکانی

 

علمدار

باز وقت بی قراری آمده  
لحظه های جانسپاری آمده

 

 هر که بر دلدار خود دلداده شد  
بهر جان دادن بر او آماده شد  
در خورد با دلبرش پیوند ها  
حک شده بر چهره ها لبخند ها  
عاقبت وقت وصال آمد دگر  
مه رخی زیبا جمال آمد دگر  
خیمه ای برپا شده از اشتیاق  
خیمه ای دیگر هراسان از فراق  
اهل این خیمه به رفتن بی شکیب  
وآن دگر دل بی قرار یک غریب  
این دو خیمه در کنار یک دگر  
هردو در سوز و نوا شب تا سحر  
این یکی مست مناجات و نماز  
آن یکی شعله ور ازسوز و گداز  
خیمه ای پر گشته از مردان مرد  
جان به کف آماده رزم و نبرد  
درکنارش خیمه ای از کودکان  
در غم فردا پر از اشک روان  
خیمه ی پر از رسم وفا  
سینه ها لبریز از مهر و صفا  
مرغ جان ها در پی تیر اجل  
بر لبی آوای احلی من عسل  
نوجوانی برلبش ذکر دعا  
تا مبادا گردد از دلبر جدا  
هرکه گوید ای غریب عالمین  
بعد تو هرگز نمی مانم حسین  
دیگری گوید اگر سوزد تنم  
آن که می ماند به عشق تو منم  
گر هزاران جان به تو دلبر دهم  
باز جان گیرم به راهت سر دهم  
با شقایق جمله ای را یاس گفت  
زینب این را در پی عباس گفت  
گفت ای آرام جان زینبین  
یا ابوفاضل ، شده تنهاحسین  
ای برادر موسم یاری شده  
جان من وقت علمداری شده  
یاد داری زاده ی ام البنین  
آخرین حرف امیر المومنین  
چون به بستر بود با فرق دو تا  
گفت ای سقای دشت کربلا  
بشنو از باب غریبت این سخن  
حیدری کن کربلا ، عباس من  
دشت را از خون خود سرشار کن  
هر چه داری نذر روی یار کن  
این چنین کرد و فدای یار شد  
غرق خون در پیش پای یار شد  
آب از مشکش برون تا ریخته  
خون به چشم او به اشک آمیخته  
کای برادر من خجل هستم بیا  
رفتم و تنها شدی در کربلا

 

 

 اخا
 
باورت نیست اخا رفتی و بیتاب شدم
شمع سان از غم هجر رخ تو آب شدم

 

باورت نیست اخا بدتوبیچاره شدم
بعدت ای مونس جان زینب آواره شدم
قدر تاریخ به من ظلم وجسارت گشته
خواهر تو هدف تیر حقارت گشته
باورت نیست ولی دست مراهم بستند
حرمت خواهر غمدیده تو بشکستند
باورت نیست ولی دین من انکار شده
آسمان پیش دوچشمان ترم تارشده
باورت نیست منو کوچه وبازار کجا
دختر فاطمه ومجلس اغیار کجا
یا اخا رفتی و بی پشت وپناهم کردی
مردم آن لحظه که از نیزه نگاهم کردی
غیرت اله تو رامحو تماشا شده ام
سرو بودم زغمت جان اخا تا شده ام
کاش عباس به نیزه بنهد چشم به هم
زینب وسلسله و همرهی نامحرم
هرکجا نام تو بردم پاسخم دشنام است
چشم در راه من وتو کوچه های شام است

 

بهونه دل

 میگیره دلم بهونه

 منم از عشقت دیونه

شدم از داغت بی خونه

نوکر از هوات میخونه

 

دل من پرازشراره

 

 

واسه چشمات بی قراره

 

دل من با تو بهاره

با تو هیچ غمی نداره

هر(نفس) به شورو شینم

مست شاه عالمینم

تا ابد به زیر دینم

غلام ارباب حسینم

 

 

باز باران

باز هم بارش باران غزل های دلم

باز هم دلشدگان وای دلم وای دلم

دل به دریا زدنش را به تما شا بشوید

آنکه طوفان زده بر ساحل دریای دلم

مشک بر دوش ره علقمه در پیش گرفت

وه چه زیبا شده بود حضرت سقای دلم

ناگهان ناله ای مجروح برامد که اخا

بنگر مادرت اینجاست ، زهرای دلم

و سراسیمه به دنبال صدا رفت حسین

رفت و برگشت ولی خم شده آقای دلم

خبری آمده از او خبری نیست دگر

و کسی داد زد ای وای عمو  وای دلم

با همین گریه نوشته میان روضه

علقمه آمده ام لیک با پای دلم

شاعر : یاسر مسافر

 

 

شعر شب تاسوعای حضرت عباس

دلم شدپر احساس

فضا پر شده از بوی گل یاس

هوای حرم حضرت عباس

علمدار نیامد    سهپدار نیامد

 


خدا ساقی و سردار نیامد

و آن شیر دلیر حرم حضرت ارباب

همان ساقیه لب تشنۀ این آب

علمدار نیامد    سهپدار نیامد

خدا ساقی و سردار نیامد

ای اهل حرم میرو علمدار نیامد

ساقی و یل و سید و سالار نیامد

علمدار نیامد    سهپدار نیامد

خدا ساقی و سردار نیامد

شیر سرخ شه خوبان پسر شاه ,وزیر عربستان

همان کس که بدادست برای لبه تشنه چو دو دستان

ای اهل حرم شاه حرم رفت ز دنیا

آمد به برش مادر او حضرت زهرا

علمدار نیامد    سپهدار نیامد

خدا ساقی و سردار نیامد

ای سینه زنان دست علمدار فتاده

بر چشمه عزیزش چو سه شعبه بنشانده

علمدارنیامد...سپهدار...خدا ساقی و سردار...

ای سینه زنان فرقه علمدار شکسته

خم گشته علم گشته علمدار چوخسته

علمدار...سپهدار...خدا ساقی و سردار...

خورشید بسوزد ز غمه ساقی تشنه

آمد به سراغش تبر و نیزه و دشنه

علمدارنیامد...سپهدار...خدا ساقی و سردار...

درکرببلا خون چو معنای جنون است

دیوانه و مستانه شوید وقت کنون است

علمدار نیامد...سپهدار....خدا ساقی و ساردار

ای لطمه زنان زینب کبری شده حساس

لطمه زند او بر سر و از غصۀ  عباس

علمدار نیامد...سپهدار....خدا ساقی و ساردار

طفلان حرم تشنۀ  یک جرعۀ آبند

ناموس حرم لطمه زنان در تب و تایند

علمدار نیامد...سپهدار....خدا ساقی و ساردار..

 

 

هر چه ترسیدم از آن، آن به سرم می آید

مشک سوراخ شد و کیست برم می آید؟

چشم پرخون شده را طاقت دیدن نبود

خون به همراهی اشک از بصرم می آید

علقمه پر شده از  شیون یک بانویی

کیست او ذکر لبش " وا پسرم " می آید ؟

سخت باشد بدهم صورت او را تشخیص

چون  کبودی رخش در نظرم می آید

فاطمه آمد و دستی که  ندارم خیزم

اشک خجلت فقط از چشم ترم می آید

هر چه ترسیدم از آن آن به سرم می آید

ناله ی  العطش  اهل  حرم می آید ..!!

شاعر:وحید مصلحی

 

 

 

زبانحال حضرت امام حسین(ع) با حضرت عباس(ع)

برخیز ای برادر، بار دگر نظر کن

با چشم پاره ی خود، از چشم من گذر کن

برخیز ای برادر ، اینجا پر از حرامی است

پشت خیام آهو، بنگر که گرگ شامی است

 

برخیز ای برادر، بنگر علم زمین خورد

وقتی فتادی انگار، کل حرم  زمین خورد

برخیز ای برادر، در خیمه قحط آب است

چون موی پر زخونت ، اصغر به پیچ و تاب است

برخیز یار زارم، چشم تو تیر خورده

گل از غم تو ای یار، از داغ تو فسرده

سروده: جعفر ابوالفتحی

 

 

 

 

آسمان خشک ولی زرد مثال لب عباس

ز طوفان عزا خورد شد این ساقۀ زیبای گل یاس

صدای نفس حضرت ساقی

برانداخته از شور همان زمزمه باقی

درختان همه از ماتم این ساقی تشنه

به سروسینه زنندو شکنند آن همۀ شاخۀ خودرا

و به زیره قدم حضرت زهرا

که بیامد به عزای علم میر علمدار کربلا

بریزند چو برگان خزان را

وزمین لطمه زنان....

خون فشان شد ازین برگ درختان

و تلاطم شده در مهریۀ حضرت زهرا

و خدا پرچم مشکیۀ غم انداخته بر صورت دنیا

همه در ارض و سما لطمه زنان دم بگرفتست قیامت

که ای اهل حرم میرو علمدار نیامد

و ز لب تشنگیۀ حضرت ساقی

خشک گشته چو گلویم , چونان محشر باقی

و به گلبرگ گرفتست نمی آب همان سرخ عقاقی

ابر هم شد خجل از حضرت ساقی

که چرا آب نداریم

علت خوشکیه امسال همین است

مشک بی آبه علمدار, زمین است

و ازین شر شر مستانۀ آب ز مشکست که غمین است....

آسمان زرد...هواسرد...دله مرد علمدار پر از درد ببارد

و درین بهبۀ ارض و سما ناگهان زمزمۀ مادرساقی امد

که ای اهل حرم میرو علمدار نیامد...

 

 

نوحۀ عطش

امشب در کربلا قحطی آب است
بر تشنگان، دل دریا کباب است
از آل طاها، شرمنده سقّا

عباس واعطشا عباس یا عباس

فریاد العطش خیزد به گردون
اصغر لب تشنه و سقّا دلش خون
ای بحر غیرت، سقای عترت

عباس واعطشا عباس یا عباس

 


سردار لشکر و سقّای بی‌آب
رقیه از عطش، گردیده بی‌تاب
رنگش پریده، اشکش به دیده

عباس واعطشا عباس یا عباس
عباس ای پسر ساقی کوثر
تنها سقا تویی، ای میرلشکر
دارد سکینه، آتش به سینه

عباس واعطشا عباس یا عباس

دریا، شرمنده از سقای آب است
سقا، شرمنده از طفل رباب است
اصغر زند پر، در دست مادر

عباس واعطشا عباس یا عباس

تو مهر زهرایی، ای آب دریا
بنگر لبِ خشکِ حسین او را
یک ماهپاره، گوید هماره

عباس واعطشا عباس یا عباس

غلامرضا سازگار

 

 

عمو‌جونم‌تا‌تو‌بودي‌سر‌و‌ساموني‌داشتيم‌

تا‌تو‌رفتي‌دل‌پرخوني‌داشتيم

آي‌اهل‌عالم‌بدونيدعمويي‌دارم‌نمي‌دونيد‌كه‌‌چقدر‌مهربونه

قامتش‌تا‌كهكشونه‌نگاهش‌رنگين‌كمونه‌

توي‌چشماي‌قشنگش‌هزار‌هزار‌آسمونه

مهربونه‌مهربونه‌مهربونه‌مهربونه

وقتي‌شبها‌خواب‌ندارم‌روي‌شونه‌اش‌سر‌ميزارم

تاكه‌خوابم‌ببره‌آروم‌آروم‌توي‌گوشم‌شعر‌محبت‌ميخونه

واي‌كه‌چقدر‌عموجونم‌مهربونه‌

شونه‌هاش‌بالاتر‌از‌هر‌چي‌بلندي‌روزمين

عموجونم‌مي‌گه‌اي‌فرشتة‌روي‌زمين

راه‌نرو‌خسته‌ميشي‌روي‌شونه‌هام‌بشين

از‌روي‌دوش‌عمو‌جونت‌همه‌عالم‌روببين

از‌تو‌چشمهاش‌مي‌خونم‌كه‌چقدر‌دوستم‌داره

از‌تو‌چشمام‌مي‌خونه‌كه‌چقدر‌دوستش‌دارم‌دوستش‌دارم

به‌خدا‌مهربونه‌به‌خدا‌مهربونه‌مهربونه‌مهربونه‌مهربونه‌مهربونه

اگه‌من‌تب‌بكنم‌تاب‌نداره‌اگه‌خار‌تو‌پام‌بره‌خواب‌نداره

فكر‌مي‌كنم‌اگه‌كه‌با‌ما‌نباشه‌خدا‌اون‌روز‌رو‌نياره

خدا‌اون‌روز‌رو‌نياره

هر‌چي‌ازش‌مي‌ترسيدم‌خدايا‌اومد‌به‌سرم‌

عموجون‌رفت‌آب‌بياره‌خبرش‌اومد‌به‌حرم‌

خبرش‌اومد‌به‌حرم

عمو‌جونم‌تا‌تو‌بودي‌سر‌و‌ساموني‌داشتيم‌

تا‌تو‌رفتي‌دل‌پرخوني‌داشتيم

عموجونم با تو دنيامون قشنگه

عموجونم بي تو دلها تنگ تنگه

عمو جونم با تومثل غنچه بودم

عمو جونم بي تو يك ياس كبودم

عمو جونم چراچشمات روي هم بسته ميشه

زبونم لال نكنه گوشت ازصداي‌من خسته ميشه

حق داري اما به خدا من كه نمي خواستم

من نمي خواستم كه بره خاري به پاي توعمو
 
 
 
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت 23:45  توسط ميثم عبدلی  | 

سبک نوحه

تشنگان حرم عشق همه گوش کنید     آب را از نظر خویش فراموش کنید

 

ناله واعطشا را همه خاموش کنید    آب را از نظر خویش فراموش کنید

 

می رسد دم به دم از علقمه فریاد حسین    کیست این لحظه کند روی به امداد حسین

خیمه ها را همگی جمله سیه پوش کنید   آب را از نظر خویش فراموش کنید

 

جسم عباس علمدار زمین افتاده    با لب تشنه نگهبان حرم جان داده

می ز جام غم و انده و الم نوش کنید  آب را از نظر خویش فراموش کنید

 

کیست مردانه چو عباس علم برگیرد    رمق از پیکره ظلم و ستم برگیرد

علم اشک و عزا را همه بر دوش کنید    آب را از نظر خویش فراموش کنید

 

گل نثار تن صدپاره عباس کنید   با گل بوسه همه حرمت وی پاس کنید

جسم صدپاره عباس در آغوش کنید   آب را از نظر خویش فراموش کنید

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم آبان 1389ساعت 13:54  توسط ميثم عبدلی  | 
ای آب مدد کن که تو را خیمه کشانم

یک جرعه به لبهای عطشناک چشانم

 ای آب مزن باد خنک بر رخ سقا

من ساقی این لشگر و انگشت نشانم

از مشک حمایت بکن ای دست علمگیر

 تا در گران آن سوی میدان بکشانم

ای دیده به ایثار قسم در ره دلدار

گر صبر کنی تیر بلا بر تو نشانم

یا باید از این آب بگیرم ز شریعه

 یا ضرب عمودی به سر خویش نشانم

ای کام عطش خورده کمی صبر بباید

 یک بوسه تو را از لب دلبر بچشانم

اکنون که نشد دست بیابند به این آب

 دستان علمگیر به هر سوی فشانم

دیریست که اندر طلب باده نابم

خوش اب می از لعل لبش کی بفشانم

با دست چو گیرد عرق شرم جبینم

گلبوسه بر آن دست ولایت بفشانم

من صاحب تیغ و علم لشگر عشقم

یارب چه شده در کف این شیر کشانم

مهمانم و این گونه پذیرایی من شد

 من طعمه درندگی گرگ وشانم 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم دی 1388ساعت 11:14  توسط ميثم عبدلی  | 

در پيش تو، اى ساقى سر مست ، نشستم

افتادى و، منهم به تو پابست نشستم

 

ديدم به لب عقلمه ، به صحنه گلگون

آراسته از سرو و قدت هست و نشستم

 

تا اينكه تو را خوب در آغوش بگيرم

در پيش تو اى عاشق بى دست نشستم

 

دشمن به من عرش نشين ، خنده همى كرد

كز شوق تو، بر فرش چنين پست نشستم

 

لرزيد مرا پاى ، چو ديدم كه سرشگست

با خون لب خشك تو پيوست ، نشستم

 

در فرق تو ديدم اثر ضرب عمودى

دستم ز تاءسف ، زده بر دست ، نشستم

 

من خسته و بى تاب و، حرم منتظر آب

زان تير كه بر چشم تو بنشست ، نشستم

 

من داغ على ديدم او، از پا نفتادم

پشت من از ين داغ تو بشكست ، نشستم

 

نوميد نگردد، كسى از درگه عباس

اينجا كه (حسان ) باب مراد است نشستم

 

افتاد دست راست خدايا زپيكرم

بر دامن حسين رسان دست ديگرم

 

دست چپم بجاست اگر نيست دست راست

اما هزار حيف كه يك دست بى صداست

 

گر مرا افتاد از تن دست راست

شكر حق دارم كه دست چپ بجاست

 

آن كه تن را پى كند در راه دوست

تيغ و زوبين ، نرگس و ريحان اوست

 

جمله مى دانيد حيدرزاده ام

جان خود در راه جانان داده ام

 

دست من بالاى دست ماسواست

دست سرباز حسين دست خداست

 

گر نيفتد از بدن در عشق يار

دست بادش در بدن بهر چه كار؟!

 

ریاض القدس قزوینی

+ نوشته شده در  جمعه چهارم دی 1388ساعت 11:12  توسط ميثم عبدلی  | 

به عرصه كربلا كفر چو طغيان گرفت

ظلم جهانگير گشت نقطه ايمان گرفت

 

گلبن گلزار دين خزان شد از باد كين

خار ستم سر به سر دامن بستان گرفت

 

بلبل دستانسرا رو به هزيمت نهاد

زاغ سيه روزگاه طرف گلستان گرفت

 

فغان لب تشنگان گذشت از كهكشان

حضرت عباس را سكينه دامن گرفت

 

گفت تو سقاى آب ما همه در پيچ و تاب !

نتوان يك جرعه آب ز بهر طفلان گرفت ؟!

 

عباس با حال زار كشيدش اندر كنار

غبار غم از رخ آن گل پژمان گرفت

 

وعده آب روان داد به آن خسته جان

اذن كه تا آرد آب از شه عطشان گرفت

 

گفت كه اى نور عين نو گل باغ حسين

به نرخ گيرم آب اگر كه بتوان گرفت

 

به ديده اشگبار گشت به مركب سوار

مشك تهى آب را به دوش ز احسان گرفت

 

تيغ مشعشع كشيد زهره عدوان دريد

پهلوى كردان شكافت عرصه ميدان گرفت

 

راه فرار از نبرد بست به بهمن ز فن

تيغ گران از كف رستم دستان گرفت

 

از تف تيغش فتاد لرزه بر اندام خصم

خال خدنگش هدف چهره كيوان گرفت

 

از دم تيغش يكى روى به دوزخ نمود

ز آتش قهرش يكى جان بخ نيران گرفت

 

ز الحذر و الحذر به گوش فلك گشت كر

زالفرار الفرار سينه گردون گرفت

 

در ظلمات سيه سد سكندر شكست

بار دگر همچو خضر چشمه حيوان گرفت

 

ديد كه آب فرات موج زنان مى رود

چشمه چشمش ز اشك صورت عمان گرفت

 

گفت الا اى فرات چشمه آب حيات

كناره كى تا كنون كسى ز مهمان گرفت ؟!

 

ما زعطش در تعب ، تو مى روى خشك لب

مشك پر از آب كرد به كف و سر و جان گرفت

 

تير به چشمش زدند سينه سپر ساخت او

دست ز جسمش فتاد مشك به دندان گرفت

 

تير زدندش به مشك دست ز هستى كشيد

ريخت چو آبش به خاك سر به گريبان گرفت

 

گفت كه اى بينوا مى روى اندر كجا؟

چون ز تو در خيمه ها سكينه پيمان گرفت

 

ز ضرب تيغ و سنان گشت تنش غرقه خون

به خاك ، از زين ، مكان آن مه تابان گرفت

 

ناله «ادرك اخا» رسيد در خيمه ها

غبار غم دامن شاه شهيدان گرفت

 

رخت به ميدان كشيد جامه طاقت دريد

بر سر نعشش رسيد سرش به دامن گرفت

 

ديد تنش غرق خون ماه رخش لاله گون

خون زد و چشم ترس به چشم گريان گرفت

 

گفت علمدار من ، مونس و غمخوار من

گشتى عمر ترا ورطه طوفان گرفت ؟!

 

خيز كه در خيمه ها سكينه با اشك و آه

كنون دامن زينب نالان گرفت

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم دی 1388ساعت 11:12  توسط ميثم عبدلی  | 

شه لب تشنه چو اندر بر سقا آمد

ديد جانش به لب ، اندر لب دريا آمد

 

ديد بى دستى او؛ كرد چنان آه و فغان

كه مشوش به جنان نخله طوبى آمد

 

تنگ بگرفت قد سرو علمدارش ر

كه تزلزل به طف عرصه غبر آمد

 

كرد از قامت او شور قيامت بر پ

كاندر آن دشت بلا، محشر كبرى آمد

 

ديد چون روى منيرش شده از خون گلگون

روز اندر نظرش چون شب يلدا آمد

 

مغز سر كوفته و دست جدا از بدنش

و اخا گفت دلش سير ز دنيا آمد

 

گفت : اى جان برادر كمرم بين شده خم

چه جراحت كه به اين قامت رعنا آمد

 

رو كنم بى تو چه سان جانب اين خيل زنان

خواهرت بهر اسيريش مهيا آمد

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم دی 1388ساعت 11:9  توسط ميثم عبدلی  | 

رسيد ناله در حرم به گوش شاه محترم

اخى بيا تو در برم نگر به حال مضطرم

 

شنيد آن امير حى به يك قدم نمود طى

بگفت آمدم ز پى فداى قامتت شوم

 

ز دل كشيد ناله اى به رخ فشاند هاله اى

ز اشك همچو لاله اى ، نمود سرخ دشت و يم

 

تمام بلبلان من تهى ز گلستان من

نه قاسم جوان من نه اكبر و نه جعفرم

 

تو هم شدى بخون طپان غمت مرا به دل نهان

زجاى خيز يك زمان به دست گير اين علم

 

سكينه در خيال تو مرا غم وصال تو

چگونه بى جمال تو به خيمه روى آورم

 

چوشد به خاك و خون طپان جمال ماه هاشمى

رسيد باز بر غم شه شهيد ماتمى

گرفت دست بر كمر كشيد ناله از جگر

اخى ز داغ تو مرا سياه گشته عالمى

تويى غرق بحر خون شدم غريب من كنون

دگر مرا نه مونس و نه غمگسار و همدمى

ملا رضا رشتی

م

+ نوشته شده در  جمعه چهارم دی 1388ساعت 11:8  توسط ميثم عبدلی  | 

ز سرم گيرم اگر مدح اباالفضل معظم را

زبانى بايدم كز سر بپيچد چرخ اعظم را

 

مرا روح القدس بادى كه خوانم بر همه عالم

به هفتاد دو اسم اعظم آن نام معظم را

 

صبا ز آن طره بگشايد اگر يك موى ، بنمايد

معطر عرش اعظم را واركان دو عالم را

 

چو مى جويند ديگر قدسيان با روى دلجويش

كه در اثبات صانع كرد ثابت صنع محكم را

 

اباالفضل ، آن شهنشه زاده ، روز چارم شعبان

به سال بيست و شش فر داد شعبان المعظم را

 

زهى روز چهارم از مه شعبان و خورشيدش

سوم هم ، سال سه ، بعد از حسين آن شاه افخم را

 

زهى بابى كه هفت اقليم و نه طارم در انگشتش

زهى بابى كه حق گفت آفرين آن عنبرين دم را

 

زهى مردانه كو فرزانه خو مرد آفرين نيرو

كه داد شير زن ضرغام دين آنكه سه ضعيم را

 

قدش شمشاد و كف فولاد و رخ گل ، گيسويش سنبل

به تن پوشد ز تقوى جامه ، نى ديبا و قاقم را

 

به رشگ اندر فكند ام البنين حوا و هم مريم

جهان كى چون ابوالفضلش گرفت اين كيف و آن كم را؟

 

ز دامان آفتابى از دل حيدر برون دادى

كه عبدالمطلب افراشت ز او تا عرش پرچم را

 

براهيما جين ، طالوتيا تن موسيا بازو

سنكدر تاج و الياس باءس و خضر مطعم را

 

به سد تكبير و صد تهليل و صد تسبيح و صد تقديس

برم از جان و دل پيويسته آن نام مكرم را

 

منظم مى نمايد خاطرم جمع پريشان را

پريشان مى كند از شوق خود جمع منظم را

 

شها كز فضل و علم وجود و قوت داده صد رونق

يد و بيضاى موسى را و هم ديهيم آدم را

 

سيلمان را اگر آصف خبر مى داد از نامش

زدى بر خاتمش نقش و همى بوسيد خاتم را

 

هزار آصف ، غلام آسا، به درگاهش كمر بندند

هزار اسكندر و الياس و خضرش تشنه آن يم را

 

ز وصف تربت پاكش كه فضلش حق به موسى گفت

ز پا افكند نعلين و ز دست انداخت ارقم را

 

ز رويش گل ز مو سنبل گر افشاند بپوشاند

دمن روى صنمبر را، چمن بوى سپر غم را

 

اگر لعل لبش روحى دمد در انفس و آفاق

ز چرخ چارمين حاضر كند عيسى بن مريم را

 

رخش جنت ، قدش طوبى ، لبش كوثر، دمش عنبر

به روى شيعيان بندد به يك فرمان جهنم را

 

گلى از جامه اش جبريل زد بر آتش نمرود

كز آن پوشيد ابراهيم ديبا مقلم را

 

ولايش كشتى نوح و لوايش لنگر جودى

هوايش از تنور افكندن مهر مختم را

 

اگر يونس به تسبيح ثنايش ذكر حق مى گفت

نمودى جنت الماءواى نور آن بحر مظلم را

 

اگر يك بار مى خواندش به جاى جامه يقطين

به بر از عبفرى مى كرد صد ديباج معلم را

 

و گر يوشع به رد الشمس يك شق القمر بنمود

كفش شمس و قمر بخشد چو شه دينار و درهم را

 

زحكمتهاى ذاتش حكمتى تقدير لقمان شد

كه گر مى ديدش از نعلش گرفتى خاك مقدم را

 

بصيرت اينچنين بايد كه رسطاليس افلاطون

گرش بينند، بندند از ادب عين و يد و فم را

 

حجاز و نجد و صنعا و يمن ، مصر و عراق و شام

همه دل مى دهند ار واكند لعل ملشم را

 

مقامش جعفر طيار اگر مى ديد مى باليد

كه صد فخر است او را مام و اخ و جد و اءب و عم را

 

مسلم عبد صالح وقت تسليمش لقب آمد

صلاح او را مسلم بايد ار جويى مسلم را

 

علوم انبيا و مرسلين در ذات وى مدغم

مضاعف ظل ممدودش كند هر علم مدغم را

 

چنان انبيا را اقتدا كرده به هر سنت

كه گر خواهى تو آدم ار، در او بين يا كه خاتم را

 

حكم در اين بود محكم امام واجب التعظيم

بخوان بر مدعى آن شاهد عدل محكم را

 

زمردوش ، خط وحدت زده بر حقه ياقوت

گرفته خال موروثى ز هاشم بر خطش چم را

 

نهد كوثر، به ذوق لعل او، صد جام ياقوتين

دهد طوبى به شوق خط وى ، هر برگ خرم را

 

گر انگيزد به ميدان مصطفى آسا و حيدر وش

محجل پاى آهو پوى اشهب موى ادهم را

 

زمين يم ، يم زمين گردد زتيغ آتش افشانش

ز بس ريزد چو برگ آدم روان سازد چو يم دم را

 

ز هم سوزد به يك برق حسامش درع و مغفر را

به هم دوزد ز يك خرق سهامش هام و معصم را

 

به خيبر، يا به خندق ، همچو حيدر گر قدم مى زد

فكندى عمرو و مرحب را و كندى حصى اقوم را

 

و گر در جنگ بدرش يا حنينش يا احد مى شد

عيان بر مشركين ، مى كرد اسلام مجسم را

 

ولى حق كنز مخفى كردش اندر لوح محفوظش

كه تا دستش كند حل از قضا تقدير مبرم را

 

قضاى مبرمى گر ياد آن پشت فلك خم شد

كه يك دم راست يا ساكن ندارد منكب خم را

 

بلايى كا نبيا جز لا نگفتندى به تسليمش

وگر گروبيان ارند هم خيل مسوم را؛

 

بلاى كربلا، كز آدم و موسى و ابراهيم

ربوده حله و تاج و عصا و لوح و ميسم را

 

سيلمان را بساط انجا سه نوبت سرنگون گرديد

خليل الله جبين بشكست و هم ظفر مقلم را

 

خدايى كز لو و ليت و لعل تنزيه او واجب

تمنا كرد كادم ببند آن روز پر از غم را

 

كه تا بيند شهنشاهى سرا تا پا صفات الله

ببيند از عطش بر استخوانش جلد درهم را

 

چنان حق ، الظليمه ! گفت اندر طور

كه گويى ديد موسى ذوالجناح آدمى دم را

 

علم بگرفت عباس و چو در غلطان به دريا گشت

كليم آسا ولى تنها سواران اسب و ادهم را

 

دلى دريا، رخى غرا، سرى شيدا، يدى بيضا

زره بترا سپر خضرا، سنان زرقا، علم حمرا

 

به كوثر چون على گيرد لواء الحمد اخضر را

لوايش بسته ز اينجا با لواء الحمد پرچم را

 

به دوشش مشك ، اما جمع چون زلف پريشانش

به دستش جام نور، اما نديده چون لبش نم را

 

به دست خضر اگر مشكش رسيدى لعل احمر شد

و گر جامش به اسكندر رسيدى زد نه سر جم را

 

جبين حامى به عكس قدسيان بايد مرصع شد

به مشكش بسته با گيسو روا حوا و مريم را

 

براق انداخت چون طه ، زمين را بيخت چون حيدر

چه يم ، خون ريخت موسى كه او را ايت دم را

 

فرات اندر نگين بگرفت و كف بر آب زد يعنى

كه خاكم بر دهان گر من چشم آب محرم را

 

سكينه از عطش گريان ، على چون ماهى يى بريان

شوم خود آب گر ببينم دو باره آن مجسم را

 

دما دم گر دهندم زير تيغ آتشين ، كوثر

نخواهم - بى حسين - آن آب و آن جام دمادم را

 

فغان ز آن دم حكيم بن طفليش در كمين آمد

كه با دست دگر بگرفت صمصام مصمم را

 

يدالله را كمين ، قطع يسار و هم يمين بنمود

عجب دارم كه روبه چون ز دست انداخت ضميم ار؟!

 

دو دست حضرت عباس آخر جدا كردند

خدا خاكم به سر، چون دارم اندر دل چنين هم را

 

زمين و آسمان و عرش و كرسى از قرار افتاد

چه تير كين نشان زد قلب و عين الله اكرم را

 

بر اورد تنش از تيرها، جبرئيل آسا

به جاى آب ، نيش تير دادش شربت سم را

 

بلى پشت حسين از مرگ عباس على خم شد

شهنشه ديد آخر همچو شب آن روز ماتم را

 

ابا الفضل اى شه خوبان بود (صالح ) غلام تو

شه خوبان كجا فاسد كند قلب متيم را

 

مرا در عالم افتاده بسى در كار مشكلها

بجز تو چون كنم حل مشكلى با شرح مبهم را؟

 

به مدحت گر كنم گر صرف معربها و معجمها

تو داده زيب معرب را، تو زيبا كرده معجم را

 

به نام او مرا حسن الختام از ابتدا آيد

زسر گيرم اگر مدح اباالفضل معظم را

 

مرحوم آيت الله شيخ محمد صالح حايرى مازندرانى

+ نوشته شده در  جمعه چهارم دی 1388ساعت 11:6  توسط ميثم عبدلی  | 

نازم آن شمعي كه سوزد در شبستان حسين

نورافشاني كند در سنبلستان حسين

 

نازم آن سروي كه در گلزار عشق و معرفت

قد بر افرازد زآزادي به بستان حسين

 

ظهر عاشورا چنين فرمود زينب با فغان

اي زمين كربلا جان من وجان حسين

 

آن علمداري كه شد سقاي دشت كربلا

جان خود را كرد با اخلاص قربان حسين

 

دست در آب گوارا برد خود آبي نخورد

يادش آمد از لبان خشك عطشان حسين

 

گرچه تا نزديك لب آورد آب خوشگوار

ريخت از كف آب را آن ماه تابان حسين

 

آب را از كف نهاد و آبروي دين خريد

نازم اين سرباز غيرتمند ميدان حسين

 

داشت شمشيري بكف در دست ديگر مشك آب

تا رساند جرعه‌اي بر حلق طفلان حسين

 

ناگهان دستي جدا كرد آن دو دست نازنين

شد گلي پرپر دگر بار از گلستان حسين

 

شد جدا دستش زتن اما نشد هرگز جدا

آن برادر تا ابد از عهد و پيمان حسين

 

بنگر اين مردانگي را تا كه تاريخ بشر

درس آزادي بياموز زايمان حسين

 

صحنه‌هاي كربلا هر يك كتاب زندگيست

هر كه آموزد نكاتي از دبستان حسين

 

اُف بر اين چرخ ستمگر كز جفاي حرمله

تيري آمد بر گلوي نور چشمان حسين

 

غرقه خون شد پيكر پاك علي اصغرش

غنچه باغ ولايت ميوه جان حسين

 

چونكه شمشير عدو بر فرق پاك حر نشست

خود نهاد آن نازنين سر را به دامان حسين

 

با نگاهي واپسين گفتا به آواي حزين

بارالها ثبت كن نامم بديوان حسين

 

زنده جاويد باشد كشته راه خدا

آفرين بر آنكه شد كشته به ميدان حسين

 

روز و شب دارد (شهير) اين نوحه را او در زبان

اي سر و جان فداي جمله ياران حسين

 

مصطفی هادوی (شهیر)

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم دی 1388ساعت 10:46  توسط ميثم عبدلی  | 

عباس يعني عشق و ايثار و شهامت

يعني نمود بارزي از استقامت

 

عباس يعني زنديگ تا بي نهايت

از ابتداي آفرينش تا هدايت

 

عباس يعني مرگ را باور نكردن

يك لطظه در ناباوري‌ها سر نكردن

 

يعني روج عشق تا آ نسوي ادراك

يعني گذشتن از لب ديا عطشناك

 

يعني كه خون جوش جنوني تازه دارد

عشق آتشي در سينه بي اندازه دارد

 

يعني به انگشت جنون دل را كشيدن

جان دادن و مهر برادر را خزيدن

 

يعني تمام عاشقي پا در ركاب است  در سينه سالار مردان انقلاب است

 

يعني علي پا در ركاب جنگ دارد

حيدر به قتل مشركين آهنگ دارد

 

تيغ علي در دست عباس است اينجا

مه، محو چشم مست عباس است اينجا

 

چشمي كه از مستي غزل‌پرداز خم شد

دستي كه در پيكار عشق و عقل گم شد

 

چشمي كه خونين گشت و خون را آبرو داد

دستي كه افتاد و جنون را آبرود داد

 

چشمي كه تفسير تمام آيه ها شد

دستي كه در راه خدا از تن جدا شد

 

چشمي كه چشم انداز درياي بلا گشت

دستي كه دستاورد دشت كربلا گشت

 

آه اي خداي عشق معنا كن جنون را

تفسير كن در ديده ها درياي خون را

 

واكن زپاي بغض زنجير تغافل

تا در ميان سينه ها آتش كُند گُل

 

آخر تمام واژه ها گنگند اينجا

هرگز نشايد قطره را تفسير دريا

 

آنان كه در مدح تو مرواريد سفتند

جر قطره اي از بحر بي پايان نگفتند

 

اينجا زبان واژه مي گيرد زحيرت

مي‌سوزد از شرم تو سر تا پاي غيرت

 

مردانگي بر پاي تو سر مي سپارد

مردي اگر دارد نشاني از تو دارد

 

از توست گر روح فتوت سر فرازست

گر بيرق مردانگي در اهتزاز است

 

از هرم لبهاي تو آب آتش گرفته

از شرم جان آفتاب آتش گرفته

 

تو مظهر مهر و وفايي و رشادت

تو ساقي عشقي و سقاي شهاد

 

تو پورحيدر تو سپهدار حسيني

حقا كه تو تنها تو سردار حسيني

 

تنها تو ميداني حريم عشق آن روز

از تشنگي مي سوخت چون مهر جانسوز

 

تنها تو فهميدي صداي تشنگي را

بر آب ديدي جاي پاي تشنگي را

 

تو آبروي آب را بازي گرفتي

لب تشنه خود راه سرافرازي گرفتي

 

تو يادگار حيدر كرار بودي

تو عشق را تا آخرين دم يار بودي

 

قاسم مرام

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم دی 1388ساعت 10:45  توسط ميثم عبدلی  | 

فرزند علي حيدر كرار ابوالفضل

شمع شهدا زبده ابرار ابوالفضل

 

از معرفت و فضل  شناساي حقيقت

و زحلم و ادب سرور اخيار ابوالفضل

 

اي ماه بني هاشم و مصداق فتوت

گشتي پدر فضل به ادوار ابوالفضل

 

از همت وايمان وفداكاري و اخلاص

داري تو نشان همه احرار ابوالفضل

 

بردي سبق از جمله شهيدان بتجلي

بربز مگه قرب سزاوار ابوالفضل

 

از دست و سر و جان بگذشتي و نگشتي

از عهد و وفا در ره دادار ابوالفضل

 

اي همقدم مير ولايت بولايت

اي حامي حق در همه رفتار ابوالفضل

 

بودي تو مطيع حق وصالح بطريقت

سرلشكر حق مير علمدار ابوالفضل

 

از بهر برادر چون علي بهر پيمبر

از تيغ كجتراست بشد كار ابوالفضل

 

در دشت بلاخيز زتو خصم هراسان

وزهيبتتو لرزه بر اشرار ابوالفضل

 

پشتسپه حق و عدالت ز تو شد گرم

از بهر حسين ياور و غمخوار ابوالفضل

 

اي دشمن بيدار و طرفدار عدالت

اي همچو علي در همه كردار ابوالفضل

 

تو پاس برادر بنمودي و حريمش

اي پشت و پناه شه بي يار ابوالفضل

 

قلب سپه حق و پناه همه اصحاب

اي قلب شجاعت سر و سردار ابوالفضل

 

افتادن آن پيكر بي دست روي خاك

حاشاكه شود وصف به گفتار  ابوالفضل

 

از آب دل مشك و ز خون پيكر پاكت

وزديده تو گشت گهربار ابوالفضل

 

از اين غم جانكاه فضايل چه نويسد

يك نقطه كجا و غم بسيار ابوالفضل

 

تو باب حسيني به همه باب حوائج

بنما نظري سوي من زار ابوالفضل

 

حبیب الله فضائلی

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم دی 1388ساعت 10:44  توسط ميثم عبدلی  | 

روشن آن ديده كه هر شب به عزاي تو گريست

صبح زد چاك گريبان و براي تو گريست

 

خواست آدم شود آسوده ز گرداب بلا

خواند نام تو و بر كرب و بلاي تو گريست

 

نوح كشتي چون بنا كرد بر آن خشك زمين

آسمان آن همه دريا به هواي تو گريست

 

شعله سركش آتش به خليل راه دوست

تب او سرد شد و گل به صفاي تو گريست

 

زمزم آن روز كه جوشيد از آن وادي عشق

عطش شوق تو را ديد و بپاي تو گريست

 

اين همه ديده گريان اگر از لطف خداست

ميتوان گفت به سوگ تو خداي تو گريست

 

اي كه آهنگ عراق تو بود راه حجاز

بلبل عشق بر اين شور و نواي تو گريست

 

زائري كو شده از فيض زيارت محروم

دل حرم كرد و بر اين صحن و سراي و گريست

 

دردمندي كه شد از نوش طبيبان مأيوس

به عزاي تو به اميد شفاي تو گريست

 

من چرا اشك نريزم به رثاي و حسين

دل كه آتش شد از شور عزاي تو گريست

 

تشنه لب بودم و آبم به نظر آئينه بود

شرمگين بود به خجلت به عزاي تو گريست

 

مرتضی عصیانی (آینه)

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم دی 1388ساعت 10:43  توسط ميثم عبدلی  | 

از عطش نگاه تو ديده آب گريه كرد

چشم غمين كربلا در تب و تاب گريه كرد

 

بر دل صفحه زمان دست تو عشق مي نگاشت

واژه تمام گشت و هم چشم كتاب گريه كرد

 

واي از اين دوباره غم پشت حسين گشته خم

سينه و دلم خراب شد باز خراب گريه كرد

 

العطش از صداي هر ناله به گوش مي‌رسد

رود فرات مانده در فكر جواب گريه كن

 

لحظه به لحظه دست تو شاخه صد اميد بود

شاخه زبن شكسته شد خون به شتاب گريه كرد

 

فرش زمين زخون تو نقش عزا به بر گرفت

ذره ذره به خاك هم غرق گلاب گريه كرد

 

ضياء اشك لاله شد خون زديده رفته‌ات

ديده شب به ناله در سوي شهاب گريه كرد

 

لب به سكوت باز شد در غم (ساقي وفا)

چشم پر از نگاه هم پشت حجاب گريه كرد

 

سلیمانی

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم دی 1388ساعت 10:43  توسط ميثم عبدلی  | 

كشتي بي بادبان دختر شاه جوانمردان

گفت كي درياي مواج كرم

 

تشنگي از حد طاقت در گذشت

كودكان را آب چشم از سر گذشت

 

هم سبوها خشك شد هم مشك‌ها

نيست آبي در حرم جز اشك‌ها

 

خواهرم از تشنگي نالد همي

بر زمين نم شكم مالد همي

 

تر نشد از دوش تا اكنون

لبش جز ز آب ديدگان ز بينش

 

اي سحاب غيرت و بحر اميد

آب رحمت ده كه جان بر لب رسيد

 

نام آب آورد و شد از نام آب

ابر رحمت زآتش خجلت كباب

 

پيش رويش آنچنان بي‌تاب شد

كز خجالت پاي تا سر آب شد

 

سخت باشد پيش والا همتي

كه روا از او نگردد حاجتي

 

آب خواهند وندارد چون كُند

چون كند جز ديده را جيحون كُند

 

با تضرع شد بسوي شاه دين

كي سر و سر حلقه اهل يقين

 

آب آب كودكان آبم ببرد

ناله لب تشنگان تابم ببرد

 

مشك خشكم كوه حسرت شد به پشت

غيرتم آتش كشيده و غصه كشت

 

خواهش آب غريز مهوشي

زد به اركان وجودم آتشي

 

آب تا دور است زان لبهاي نوش

آتش جانم نمي‌‌گردد خموش

 

رخصتي فرما سوي شط رو كُنم

كسب آبي از براي او كنم

 

سرور آزادمردان ناگزير

اذن رفتن داد بر آن دلپذير

 

رو به سوي شط نهاد و شد روان

چون هجير از بيشه و تير از كمان

 

ديد لشكر راه شط را بسته‌اند

از خدا دور و به هم پيوسته‌اند

 

زين طرف از شه ندارد اذن جنگ

زان طرف بر او زدشمن عرصه تنگ

 

گردش از هر سو برآمد تيغها

چون شرر از نار و برق از ميغه

 

بر دفاع از خويشتن ناچار شد

دست بر شمشير و در پيكار شد

 

گه متانت گه مدارا گه ستيز

مي‌زد و مي‌رفت كجدار و مريز

 

لشكر از پيشش همي مي‌گشت دور

چون خس از طوفان چون ظلمت ز نور

 

حمله كرد و صف شكست و ره بريد

تا به كام دل كنار شط رسيد

 

ديد آبي با صفا و موج موج

دل طپيد و تشنگي بگرفت اوج

 

يك كف آب از دل شط برگرفت

در كنار چشمه كوثر گرفت

 

خواست نوشد غيرتش هي زد كه هان

غافلي مرا زدل تشنگان

 

عقل گفتش تشنه كامي نوش كن

عشق گفتش بحر غيرت جوش كن

 

آب گفتش بر صفاي من نگر

قلب گفتش در وفاي من نگر

 

عافيت گفتش كف آبي بنوش

عاطفت گفتش كه چشم از وي بپوش

 

تشنگي گفتش ترا سازم هلاك

رستگي گفتش كه از مُردن چه باك

 

عقل گفتش از دوا دوري كن

عشق گفتش از وفا دوري كن

 

آب را افشاند و آهي بركشيد

دردل شط شعله آذر كشيد

 

گفت اي آب فرات بي وفا

چند دوري از لب اهل صفا

 

آب گفتش من مطيع حضرتم

نوشكن اين ميرعالي همتم

 

ني پليدم ني مضافم ني حرام

سازگار هر گروه هر مرام

 

تو چرا بر خود حرامم مي‌كني

شرمسار خاص و عامم مي‌كني

 

هم لطيفم، هم نظيفم هم زلال

بر همه قومي و هر كيشي حلال

 

گفت آري هم لطيفي هم زلال

ليك من از خوردنت دارم ملال

 

در همه قومي و هر كيشي خوشي

جز به كيش غيرت و غيرت كِشي

 

ياد لبهاي ولي تشنه كام

بر من لب تشنه‌ات دارد حرام

 

من بنوشم آب ومولا تشنه لب

كو مروت،‌ كو هميت، كو ادب

 

سالها لاف وفاداري زدم

با دم ياران دم از ياري زدم

 

با وفايم بي وفايي كي كنم

از وفاي خود جدايي كي كنم

 

من بتو مشتاقم و دل طالب است

ليك عشق دوست بر ما غالب است

 

تا بود عطشان لب مولاي من

تر نخواهد شد ز تو لب‌هاي من

 

مشك را پر كرد و شد روان

تا رساند بر لب لب تشنگان

 

ناجوانمردي برآمد از كمين

آخت بر دست رشيدش تيغ كين

 

چون فتاد از پيكر او دست راست

گفت دست دوست فوق دستهايت

 

چون بيفكندند دست ديگرش

سر فرود آمد به حمد داورش

 

گفت گر دستم فتاد از تيغ كين

دست دل وصل است بر دامان دين

 

خوش بحالت اي همايون دست و بال

زودتر از من رسيدي بر وصال

 

خوب شد اي دست كز پيكر شدي

دستيار دين پيغمبر شدي

 

دست من افتاد گر در خاك و خون

دست حقم زآستين آمد برون

 

در ره دين خدا افتاده‌اي

آبروي جاودانم داده‌اي

 

گشته‌ام بي‌بال دميبالم زتو

در خور صد گونه اجلالم زتو

 

گر نباشد دست اينك آب هست

در دلم آرام و در تن تاب هست

 

ني به تن دستي و ني چشمي به سر

تا كه پيش مشك آب آرم پسر

 

هان سپر شو اي تن بيدار من

پيش تير خصم و مشك آب من

 

آبروي من به او آميخته

گر بريز و آبرويم ريخته

 

گر رسد آبي به طفلان عزيز

گو شود سر تا بپايم ريز ريز

 

كودكان تشنه لب در انقلاب

همچو ماهي كه برون افتد ز آب

 

بر سر ره منتظر بنشسته‌اند

با اميدي دل به عمو بسته‌اند

 

گر نه آبي جانب ايشان برم

با چه روئي در حرم رو آورم

 

وعده آبي به ايشان داده‌ام

سخت در گرداب غم افتاده‌ام

 

پيش صاحب غيرتان در زندگي

نيست دردي بدتر از شرمندگي

 

هست تاب زير خنجر مردنم

نيست تاب بار خجلت بردنم

 

بر جوانمردي قسم اي تيغ تيز

خون بريز و آبرويم را مريز

 

قدر خون اينجا به قدر آب نيست

آب ناياب است خون ناياب نيست

 

گر بريز خون نباشد مشكلم

خون فراوان است از غم در دلم

 

گر خورد پيكان به چشم مقبل است

ورخورد بر مشك كارم مشكل است

 

گر خورد در سينه باشد دلپذير

ورخوردبر مشك گردم سر به زير

 

شير بي سرپنجه با نيش ركاب

خصم را مي‌راند مي‌شد با شتاب

 

چون همه دلگرميش بر آب بود

در دلش آرام و در تن تاب بود

 

ناگهان تير بلايش آب ريخت

از دلش آرام و از تن تاب ريخت

 

پا زرفتن ماند و دل پر درد شد

هم از اين غم سوخت و هم سرد شد

 

كوه غيرت از سر زين در فتاد

چون نبودش دستها با سر فتاد

 

كشتي بي بادبان و بي سكون

در تلاطم مانده در درياي خون

 

ني اميد رو به ساحل كردنش

ني توانايي منزل كردنش

 

ني ره واپس شدن ني راه پيش

مانده سرگردان بحال زار خويش

 

بانگ زدكي مظهر لطف خدا

كشتي دنيا و دين را ناخدا

 

غرق گرداب بلايم يا اخي

عاجز بي دست و پايم يا اخي

 

ناله جانسوز عباس رشيد

چون به گوش سرور مردان رسيد

 

اشكبار و بيقرار و سينه ريش

شاه آمد بر سر سرباز خويش

 

يدر در خون پاره پاره پيكري

شير بي دستي عقاب بي پري

 

چون سر عباس را شاه ودود

ار كرم بنهاد بر زانوي جود

 

با زبان حال و چشم خسته جو

مهر و مه كردند با هم گفتگو

 

گفت اي سرباز كوي ذوالجلال

سخت مجروح و پريشي كيف حال

 

گفت دارم سر به دامان حبيب

بهتر از اينم چه حالت اي طبيب

 

گفت جانا بدسرشت بشكافته

گفت اكنون خوب دولت يافته

 

گفت داري زخمهاي جانگزا

گفت دارم حال تسليم و رضا

 

گفت چون شد نرگس شهلاي تو

گفت افكندم به پيش پاي تو

 

گفت كو سر پنجه شير افكنت

گفت آمد تا بگيرد دامنت

 

گفت حيف از قامت دلجوي تو

گفت از آن حيف‌تر يك موي تو

 

گفت سوزم از غم جانسوز تو

گفت روزي نيست همچون روز تو

 

گفت باشد دخترم چشم انتظار

گفت از او شرمسارم شرمسار

 

گفت چه گويم جواب خواهرم

گفت بر گو شد به قربان سرم

 

گفت اكنون در دلت چه آرزوست

گفت دارم حسرت ديدار دوست

 

پاك كن خونابه از چشم ترم

تا دم آخر به رويت بنگرم

 

نور حق سر حلقه اهل يقين

پاك كردش ديدگان با آستين

 

ديده بر رخسار مولي باز كرد

جان شيرين از تنش پرواز كرد

 

اين چنين دادند جان اهل صفا

در ره دين مبين مصطفي

 

عاشقان پاكباز معنوي

اين چنين كردند از دين پيروي

 

حسینعلی رکن منظر (پیرو)

+ نوشته شده در  جمعه چهارم دی 1388ساعت 10:41  توسط ميثم عبدلی  | 

بدشت لاله زير چتر خورشيد

مه رخسار ساقي مي‌درخشيد

 

زگلبرگ رخش الماس مي‌ريخت

زدرويش جوهر احساس مي‌ريخت

 

عطش در چشم مستش موج مي‌زد

گل آهش علم بر اوج مي‌زد

 

روان نازنينش در تعب بود

بياد غنچه‌هاي تشنه لب بود

 

ردائي داشت از خون بر سر دوش

دلش مي‌زد چنان آتشفشان جوش

 

سراپاي وجودش نور دل بود

درخت شعله بار طور دل بود

 

به پيش پاي آن قامت قيامت

خميده نخلهاي راست قامت

 

فرات آيينه دار روي او بود

عطشناك لب دلجوي او بود

 

شعاع روي آن مهر جهانتاب

فرو ميريخت خنجر در دل آب

 

شميم داغ خون بيداد ميكرد

نسيم مويه گر فرياد ميكرد

 

زرعد و برق تيغ و طبل طوفان

فرو مي‌ريخت طاق سبز كيوان

 

ميان گير و دار خنجر و خون

چو شير سرخ شد از بيشه بيرون

 

چو از شط ساقي عطشان برآمد

زتن آب روان را جان برآمد

 

برون گرديد چونان گوهر از آب

دل آب روان گرديد بيتاب

 

فرات آندم كه جانرا داد از دست

گره بر چهره از موج بلاست

 

خروشان العطش گويان به سر زد

چو مرغ نيم بسمل بال و پر زد

 

چو يعقوب از فراق يوسف دل

به سر مي‌ريخت با دست عزا گِل

 

سر از حسرت به سنگ و خاك مي‌زد

دل دشت و دمن را چاك مي‌زد

 

كف آورده به لب آتشفشان بود

نبوسيده لب ساقي روان بود

 

زخود چون عاشق بدنام مي‌رفت

عطش آلوده و ناكام مي‌رفت

 

بدشت لاله زير چتر خورشيد

مه رخسار ساقي مي‌درخشيد

 

ستاره مي‌چكيد از روي ماهش

شرر مي‌زد به دل برق نگاهش

 

به خاك از سايه آن سر و قامت

 

فرور مي‌ريخت طرحي از قيامت

 

چو شير خشمگين تا مست و بيتاب

قدم بيرون نهاد از دامن آب

 

زبرقابرق تيغ و بارش خون

زمين و آسمان گرديد گلگون

 

فضا خوشبو زخون تازه گرديد

كتاب عشق بي شيرازه گرديد

 

فتاده بيرق بيتاب يكسو

دو دست و تيغ و مشك آب يكسو

 

دو دستش همچو دست پر برتاك

عقيق خوشه‌اي مي‌ريخت بر خاك

 

عطش از چشم خشك مشك مي‌ريخت

زچشم تيغ عريان اشك مي‌ريخت

 

علم بر پاي آن شير غضبناك

جبين خويش مي‌ماليد بر خاك

 

بپاي خويش آن سردار سرمست

حنا از خون دست خويش مي‌بست

 

چون نخل سرخ آتش بر لب رود

عقيق سرخ لب را باز فرمود

 

شده چون كوره آتش دل گل

زمرمش در چمن غش كرده بلبل

 

ز فرط تشنگي‌اي دست خوش نام

گرفتهلاه و گل هر طرف جام

 

زجا برخيز  تيغ و مشك بردار

مرا تنها در اين هنگامه مگذار

 

اميدم بود همكاري نمائي

در اين وادي مرا ياري نمائي

 

كنون وقت جدائي نيست اي دست

زمان بي‌وفائي نيست اي دست

 

تواي دست بلند مهر پيوند

چه خوش كردي مرا از خويش خرسند

 

بكف گل بيرق عزت گرتي

براه حق زمن سبقت گرفتي

 

بخون دامن كشيدي پيش از من

به وصل حق رسيدي پيش از من

 

تو اي دست بحق پيوسته من

گل افشان شاخه بشكسته من

 

در اين دشت عطش خيز بلانام

سيه انديشه‌هاي كوفه و شام

 

از آن تيغ تغافل بركشيدند

تو را از شاخه طوبا، بريدند

 

كه دست از مكتب قرآن بدارم

امام عشق را تنها گذارم

 

من و از حق جدا گشتن شگفتا

بنا حق همصدا گشتن شگفتا

 

به دست خويش گفت اي دست پر بار

چرا هنگام كار افتادي از كار

 

چرا اي دست پر بار خدائي

چرا آخر چرا كردي جدائي

 

تو كه بيعت به شاه عشق كردي

مرا رهپوي راه عشق كردي

 

تو كه چون صاعقه ظلمت شكاري

مرا مشكل‌گشاي روزگاري

 

ز تو دستي رساتر نيست اي دست

زتو نور آفرين‌تر كيست اي دست

 

به پيش تو يد و بيضاي موسي

بود شمعي به پيش شمس رخشا

 

تو كه در هر دو عالم سرفرازي

علم افراز رزم وتيغ بازي

 

تو كه صبح از دل در بزم دلبند

دلم را كرده‌اي با مهر پيوند

 

بگو اي با وفاي نور آئين

چرا گشتي بخون خويش رنگين

 

هلا، ايدست پيمان بسته با عشق

ز جا برخيز با گلبانگ يا عشق

 

زمين محراب داغ آفتاب است

لب آلاله‌ها عطشان آب است

 

دهن واكرده خاك از سوز گرما

زبانه مي‌كشد آتش زدلها

 

شكسته جام صهباي شقايق

بخون بنشسته سيماي شقايق

 

من و راه خطا هيهات هيهات

من و ترك وفا هيهات هيهات

 

صفا رسم صفا آموخت از من

وفا درس وفا آموخت از من

 

زمن آموخت غيرت غيرت خويش

گرفته همت از من همت خويش

 

منم در بيشه دين شير ايمان

وفا جسم است وغيرت جسم و من جان

 

جهان را سلسله جنبان عشقم

وزير حضرت سلطان عشقم

 

مرا مهر و وفا آئين و دين است

بخون پاك من غيرت عجين است

 

جدائي كردن از فطرت نشايد

گسستن رشته الفت نشايد

 

نشايد بگسلم عهدي كه بستم

دلم بيعت بحق كرده نه دستم

 

برو دست خدا اي دست اي دست

كه دستي جز تو بالاي سرم هست

 

حسين است احمد و من حيدر او

بود او شهر عشق و من در او

 

حسين است عشق و من اين عشق را دل

كجا گردد زاصل خود جدا دل

 

جدائي بين عشق و دل روا نيست

حقيقت از وجود حق جدا نيست

 

جدا گردد مرا گر بند از بند

نشايد بگسلم از دوست پيوند

 

خوشا چون جعفر طيار گشتن

سرافشان ره دلدار گشتن

 

به ذكر يا احد پر باز كردن

به عرش كبر يا پرواز كردن

 

دگر دست از سرم بردار اي دست

بحال خود مرا بگذاري اي دست

 

خوشا بار غمش بي دست بردن

به ميدان وفا سرمست مردن

 

احد ده بزرگی

+ نوشته شده در  جمعه چهارم دی 1388ساعت 10:41  توسط ميثم عبدلی  | 
عباس اي مقام تو فوق مقامها

نام مبارك تو روانبخش كامها

 

از عطر جانفزاي و لاي تو حوريان

سازند در بهشت معطر مشامها

 

تو مظهر خدا و ثناگوي حضرتند

تكبيرگوي مأذنه‌ها صبح و شامها

 

باب الحوائجي و اباالفضل كنيتي

از احترام تست همه احترامها

 

در روز حشر غبطه بجاه تو مي‌برند

مستشهدين و منتخبين و امامها

 

از ساكنان عرش و سماوايتان مدام

بر جان پاك تست درود و سلامها

 

شمس هدي و ماه بني هاشم بلي

شمس و قمر به امر تو گيرد نظامها

 

در مكتب وفا و ادب راه و رسم تو

فصل الخطاب مردي است و مرامها

 

در گلشن محبت گلبرگ معرفت

راز بقاي خلقت و رمز دوامها

 

سقاي كربلا و علمدار شاه دين

فرزند شير حق و هشر بر كنامها

 

با كام تشنه آب ننوشيدي از فرات

ياد لب حسين و دگر تشنه كامها

 

افسوس شدو اميد تو از آب نااميد

با اينكه شد زجانب تو اهتمامها

 

دستت جدا شد از تن و دست خدا شدي

حق در عوض سپرد و بدستت زمامها

 

معصوم نيستيّ‌ و زمعصوم كم نئي

معناي عصمتي و مسّماي نامها

 

مشرك نيم تو مظهر آيات داوري

هستم بري زنسبت اين اتهامها

 

تو عبد صالحي و خدايي ز بندگيت

اين است كه مطلب و لبّ كلامها

 

ميلاد تست چارم شعبان بيست و چار

 

تاج شهور و سيد ايام و عامها

 

مام نمونه حضرت ام البنين

تو مفخر بنيني واو فخر مامها

 

زهرا ترا ستود و چو فرزند خويش خواند

اين مرتبت فزود ترا بر مقامها

 

در روز طف حسين(ع) پناهنده شد بتو

آندم كه شمس گشت كدر از لثامها

 

اي كاشف كروب حسيني بتو پناه

اكشف لنا الكروب بحق كرامها

 

دنياست دام و دانه و دل مرغ بي تميز

كافتد براي دانه خردي بدامها

 

ما را هواي نفس بدر ميبرد ز راه

مشكل بود تميز حلال از حرامها

 

طاعت كه شد زروي ريا سودمند نيست

بيحاصلست ذكر و قعود و قيامها

 

بايد پناه برد بدرگاه آن امام

زيرا كه بام اوست فراتر زبامها

 

اي كاش مهدي آيد و با ذوالفقار عدل

گيرد زخون ناحق خلق انتقامها

 

از بهر دفع ظلم كند پاي در ركاب

سازد مهار بيني اين بد لگامها

 

يا رب بحق خون شهيدان راه دين

يا رب به سرخ روئي آن لعل فامها

 

يا رب به سيدالشهداء فخر عالمين

كزجاننمود در بر ظالم قيامها

 

يارب به آن اسير كه بعد از برادرش

از كربلا رساند به عالم پيامها

 

بعد از شهادتامر اسارت اگر نبود

بود آن قيام ناقص و از ناتمامها

 

يا رب بحق غربت مسلم كه در خبان

باشد مقدم الشهدا در خرامها

 

يا رب بحق كودك شش‌ماهه‌اي كه هست

افلاك را بدامن او اعتصامها

 

يا رب بحق ساقي كوثر وليّ كلّ

كز وي نصيب اهل نعيم است جامها

 

ما را بدوستي علي استوار دار

اين عروه را بدار مصون ز انفصامها

 

وين تاج افتخار كه باشد غلاميش

زيبنده دار بر سر مسكين غلامها

 

باري كشيد مدح ابوالفضل تا كجا

در مدحتش به ذمّه ما مانده وامها

 

(دريا) بنام نامي او ختم كن سخن

كاين خاتمت بس است و حُسن ختامها

 

طبعم ملول بود زناسازي كلام

عذرم قبول باد ز انعام عامها

 

سید رضا بهشتی (دریا)

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم دی 1388ساعت 10:40  توسط ميثم عبدلی  | 

نقش هستي ز ازل جلوه رخسار تو بود

روشني بخش جهان ديده بيدار تو بود

 

عشق شد آينه روي تو كز غايت شوق

توبه آينه و آينه گرفتار تو بود

 

يوسفي چون تو نشد رونق بازار خود

بخدائي كه ز آغاز خريدار تو بود

 

به وفاي تو كه از لحظه پيمان وجود

تو وفادار وفا، عشق وفادار تو بود

 

ساقي بزم ولا بودي و صهباي وف

هر كه نوشيد زخمخانه ايثار تو بود

 

چه شبي بودند انم كه در آن گوشه خاك

تا سحر ماه فلك خيره به رخسار تو بود

 

آب مي‌خواست ببوسد لب اما هيهات

اين سبك مايه كم از همت ومقدار تو بود

 

پيش درياي كمال تو عطشناك و حريص

آب گفتم  من و (از خاك) گهربار تو بود

 

شکر الله (از خاک)

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم دی 1388ساعت 10:39  توسط ميثم عبدلی  | 

چشمم از اشك پر و مشك من از آب تهي است

جگرم غرق به خون و تنم از تاب تهي است

 

گفتم از اشك كنم آتش دل را خاموش

پر زخوناب بود چشم من از آب تهي است

 

بروي اسب قيامم بروي خاك سجود

اين نماز ره عشق است از آداب تهي است

 

جان من مي برد آن آب كزين مشك چكد

كشتي‌ام غرق در آبي كه زگرداب تهي است

 

هر چه بخت من سرگشته به خواب است حسين

ديده اصغر لب تشنه‌ات از خواب تهي است

 

دست و مشك و علمي لازمه هر سقا است

دست عباس تو از اين همه اسباب تهي است

 

مشك هم اشك به بي‌دستي من مي‌ريزد

بي سبب نيست اگر مشك من از آب تهي است

 

شعر آن است شهابا كه زدل برخيزد

گيرم از قافيه و صنعت و القاب تهي است

 

سید شهاب الدین موسوی (شهاب)

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم دی 1388ساعت 10:38  توسط ميثم عبدلی  | 

اي بسته بر زيارت قد تو قامت آب

شرمنده مروت تو تا قيامت آب

 

در ظهر عشق عكس تو لغزيد در فرات

شد چشمه حماسه زجوش شهامت آب

 

دستت بموج داغ حباب طلب گذاشت

اوج گذشت ديد و كمال كرامت آب

 

بر دفتر زلالي شط خطّ لانوشت

لعلي كه خورده بود زجام امت آب

 

لب تر نكردي از ادب اي روي تشنگي

آموخت درس عاشقي و استقامت آب

 

ترجيع درد راز گريزي كه از تو داشت

سرميزند هنوز به سنگ ندامت آب

 

از نقش سجده كرده نخل بلند تو

آيينه‌اي است خفته در آه ملامت آب

 

سوگ‌تر از صخره چكيده قطره قطره رود

زين بيشتر سزاست به اشك غرامت آب

 

از ساغر سقايت فضلت قلم كشيد

گسترد تا حريم تفضل زعامت آب

 

زينب(س) حسين(ع) را به گل سرخ خون شناخت

بر تربت تو بود نشان و علامت آب

 

با يكهزار اسم تو را كي توان ستو

در تنگناي لفظ كه دارد زمامت آب

 

از جوهر شفاعت سعيت بعيد نيست

گر بگذرد زآتش دوزخ سلامت آب

 

مي‌خوانمت به نام ابوالفضل و شوق را

در ديدگان منتظرم بسته قامت آب

 

آمد به آستان تو گريان و عذرخواه

با عزم پايبوسي و قصد اقامت آب

 

خسرو احتشامي

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم دی 1388ساعت 10:38  توسط ميثم عبدلی  | 

اي نبي طلعت اي الهي ذات

 وي حسن خصلت اي حسين صفات

 

ملكوتي جمال هستي و هست

 در جبين تو جلوه ملكات

 

مادرت فاطمه است امّ البنين

 خواهرت زينب است خير بنات

 

پري و حور و انس و جان و ملك

 محور در آفرينش تو و مات

 

كس نديدم كه رو سپيد شود

 چون تو در امتحان صبر و ثبات

 

تو چه شبها به روز آوردي

 در مناجات قاضي الحاجات

 

با خدا هر كه چون تو دارد راه

 ناخدائي كند به فلك نجات

 

با خدا هر كه چون تو دارد راه

 ناخدائي كند به فلك نجات

 

تو همان عبد صالحي كه سلام

 بر تو فرض است در حريم صلوات

 

بر تو اي مهر دلفروز درود

 بر تو اي ماه هاشمي صلوات

 

منو وصف كمال تو حاشا

 منو شرح جلال تو هيهات

 

به درت آمدم ز روي نياز

 به برت آمد ببوي برات

 

بمن از خرمن هدايت خويش

 خوشه اي هديه كن به رسم زكوت

 

كربلا را نديده ام اما

 موج اشك منست شط فرات

 

من بيمايه سخن نشناس

  تو بگو با بضاعت مزجات

 

چه بگويم كه گفت خير الناس

 رحم الله عمّي العباس

 

اي فدائي راه دين عباس

 كشته مكتب يقين عباس

 

هست آئينه دل پاكت

 روشن از نور ياد سين عباس

 

ده چه زيبا كشيد نقش ترا

  قلم صورت آفرين عباس

 

به جمالت حسين مي نگرد

   با دو چشم خداي‌بين عباس

 

تو ابوفاضلي و ام بنين

  ز تو نازد به آن و اين عباس

 

به محمد قسم عجب نبود

 از چنان مرتضي چنين عباس

 

تو به دانشگه وفا داري

 هستي استاد راستين عباس

 

روز پيكار چون علي داري

 دست قدرت در آستين عباس

 

شد قيام تو خونفشان اما

 شد پيام تو دلنشين عباس

 

طوق مهر و دلنواز ولي

  تيغ قهر تو آتشين عباس

 

شور عشقي كه در وجود تو هست

 روح بخشد به ماء و طين عباس

 

پرچم عشق را بدست تو داد

 رهبر خوب و نازنين عباس

 

تو علمدار (فضل اللهي)

  در سپاه (مجاهدين) عباس

 

كيستم من زخرمن فيضت

 در هم حال خوشه چين عباس

 

من به مدح تو كمتر از همه ام

  در مديح تو بيش از اين عباس

 

با تو از بس كه انس دارد دل

 ذكر خير تو يادم آرد دل

 

كربلاي تو كعبه عشق است

 شوق كرب و بلات دارد دل

 

دارد از شور عشق تو هيجان

 ترسم از شوق جان سپارد دل

 

با كمال ارادت و اخلاص

 سربپاي تو مي گذارد دل

 

گر تو دلبر اشارتي بكني

 از زمين و زمان ببارد دل

 

يك نفس بي غمت بسر بردن

 من نيارم چگونه يارد دل

 

شكر نعمت نه من توانم گفت

 حق خدمت بجا نيارد دل

 

بر رگ و ريشه ام بهر ضربان

 (يا ابوالفضل) مي نگارد دل

 

جاي عشق است و بر همه اعضاء

 زين جهت امتياز دارد دل

 

گرم شوق توأم و گر فرياد

  از سويداي دل برآرد دل

 

چه بگويم كه گفت خير الناس

 رحم الله عمّي العباس

 

اين كه شعرم تراست و نوشين است

  اثر گريه‌هاي دوشين است

 

گريهآبي بر آتش غمهاست

 گريه بر درد و داغ تسكين است

 

گري آئينه صفاي درون

 گريه آرام رنج ديرين است

 

خون چكد از گلاب گريه من

 چكينم روزگار گلچين است

 

مي رسد چشم زخم بر چشمي

 

كه بصيرستو عاقبت بين است

 

يا ابوالفضل‌اي كه در تو نهان

 سرّ‌ طاها و رمز ياسين است

 

حكمفرما، ولايت پدرت

  بخدا در محيط تكيون است

 

شعرم از داغ تو ملال انگيز

 طبعم از غصه تو غمگين است

 

سپر سينه است شكست چرا

  آخر اين سينه طور سينين است

 

بر لب آب تشنه جان دادن

 راه و رسم برادري اين است

 

عزم و رأي تو در خور تمجيد

 همت تو سزاي تحسين است

 

خون پاكت بروي خاك نوشت

 مرگ با افتخار شيرين است

 

تا ابد هست زنده و جاويد

 چون تو هر كس كه كشته دين است

 

من كه چون شمع در مصائب تو

  بسترم خاك و خشت بالين است

 

چه بگويم كه گفت خير الناس

  رحم الله عمّي العباس

 

 به جمال تو اي حبيب خدا

 دل جدا عاشق است و ديده جدا

 

شيرمرد جهادي و جاريست

 در رگ و ريشه تو خون خدا

 

همت و سعي تو مبدل كرد

 ظلمت كفر را به نور هدي

 

تو و با ظلم آشتي هرگز

 تو و با ظالم اعتنا ابدا

 

اي به محرا ب عشق غرقه بخون

 

بيخود از خود چرا شدي بخود آ

 

از تب و تاب تو بوادي قدس

 شجر طور آمده به صدا

 

همه شب مادرت چو مرغ سحر

 مترنّم بود به (وا ولدا)

 

   زير بار غم تو مي ترسم

 بشكند پشت سيدالشهداء

 

جان پاك تو شد فداي كسي

 كه (له روح العالمين فدا)

 

چون تو در را انقلاب حسين

 دين خود را كسي نكرد، ادا

 

كربلا دشت خون نبود ولي

 كربلا را تو كربلا كردي

 

چون نسيم سحر به همت عشق

 گرهاز كر خلق واكردي

 

ايكه با جذبه محب خويش

 جاي در قلب وروح ما كردي

 

ايكه امشب به كيمياي نظز

 مس قلب مرا طلا كردي

 

در شگفتم بپاس اين همه لطف

 كه تو در حق اين گدار كردي

 

چه بگويم گه گفت خير الناس

 رحم الله عمّي العباس

 

 دل و جاني خداي جو داري

  آدمي و فرشته خو داري

 

اي محبت شعار مهرآئين

 سيرت و صورت نكو داري

 

ها، تو آني كه تكيه در همه حال

 به عنايات و فضل هو داري

 

معتصم گشته اي به (حبل الله)

 صحبت از (لا تفرقوا) داري

 

 پيش ارباب ظلم و استعمار

 سر تسليم كي فرود آري

 

شده اي محو شاهد ازلي

 جز شهادت چه آرزو داري

 

گر دو دستت بخاك افتد باز

  سر پيكار با عدو داري

 

گر اميد تو نااميد شود

  زمزمه (ان قطعتموا) داري

 

نشوي تا شهيد، وا نشود

 عقده هائي كه در گلو داري

 

گرچه زهرا نبود مادر تو

  بخدا رنگ و بوي او داري

 

شرمساريم ماو بهر فرج

 تو دعا كن كه آبرو داري

 

خسروا با وجود اينمه دل

 كه تو در هر شكنج مو داري

 

با چنين جلوه وجلال و جمال

 كه تو اي مهر ماهر و داري

 

چه بگويم كه گفت خير الناس

 رحم الله عمّي العباس

 

آفرينش بود سرا پا چشم

 كه تو خورشيد رخ كني واچشم

 

در فضا جلوه تو مي بيند

  مي كنمد كار در افق تا چشم

 

 بوسه بر بازوي تو داد و گريست

 تا به دست تو دوخت مولي چشم

 

بسته بر گيسوي تو زينب دل

 دوخته بر قد تو زهرا چشم

 

دل به مهر تو داده ايم امروز

 

تو هم از ما مگير فردا چشم

 

تو شهيد كنار علقمه اي

 از تو پوشيد زينب آنجا چشم

 

سپر تيز سينه است اگر

 چون گرفتي تو تير را با چشم

 

همه اعضاي تو سپر هستند

 پيش پيكان مرگ حتي چشم

 

در عزاي تو روز تاسوعا

 يا دلم غرق خون بود يا چشم

 

هر سه موي من ز سوز جگر

 گريد از داغ تو نه تنها چشم

 

آرزو داشتم به ديدن تو

  بنگردجلوه خدا را چشم

 

يا لياقت نداشت ديده و يا

 سر ياري نداشت با ما چشم

 

اي تو همچون علي خدا را دست

 بر  مگير از (شفق) خدا را چشم

 

طلب مدح كردم از طبعم

 سر بگوشم نهاد و گفتا چشم

 

چه بگويم كه گفت خير الناس

 رحم الله عمّي العباس

 

اي سرود غمت ترانه ما

 عشق تو بحر بي كرانه ما

 

اين نسيم سحر كه مي گردد

 چون پرستو به گرد خانه ما

 

ديده بهر نثار مقدم دوست

 يك چمن گل بر آستانه ما

 

ديده با ياد شاهدان شهيد

 رويش نور از جوانه ما

 

بسكه در جام سرخ لاله چكيد

 گوهر اشك دانه دانه ما

 

هر كجا لاله از زمين رويد

 هست داغ دلش نشانه ما

 

گرچه بر فرق دشنمنان آمد

 بي امان تيغ و تازيانه ما

 

گرچهخود شرق وغرب افسونگر

 در شگفت‌اند از افسانه ما

 

ما عقابيم و آسمان پرواز

 اوج عشق است آشيانه ما

 

آري اي ماه هاشمي طلعت

 اي غمت داغ جاودانه ما

 

اسوه ماست تا كه (ثار الله)

 هست دو روزمان زمانه ما

 

مي كند شور روز عاشورا

 جلوه در يورش شبانه ما

 

غير شش گوشه مزار حسين

 نيست نقش نگار خانه ما

 

ما جمال حسين مي جوئيم

 كعبه و كربلا بهانه ما

 

ذكر (لبيك ياحسين) بود

 دلنشين شعر عاشقانه ما

 

با تو از لاله هاي پرپر باغ

 كه نهادند سر بشانه ما

 

چه بگويم كه گفت خير الناس

 رحم الله عمّي العباس

 

محمد جواد غفور زاده (شفق)

+ نوشته شده در  جمعه چهارم دی 1388ساعت 10:37  توسط ميثم عبدلی  | 

عباس يعني تا شهادت يكه‌تازي

عباس يعني عشق يعني پاكبازي

 

عباس يعني با شهيدان همنوازي

عباس يعني يك نيستان تك‌نوازي

 

عباس يعني رنگ سرخ پرچم عشق

يعني مسير پر پيچ و خم عشق

 

جوشيدن بحر وفا معناي عباس

لب تشنه رفتن تا خدا معناي عباس

 

صد چاك رفتن تا حريم كبريايي

صد پاره گشتن در طريق آشنايي

 

بي دست با شاه شهيدان دست دادن

بي سر به راه عشق و ايمان سر نهادند

 

بي چشم ديدن چهره رؤيايي يار

جاري شدن در ديدن دريايي يار

 

بي لب نهادن لب به جام باده عشق

بي كام نوشيدن تمام باده عشق

 

اين است مفهوم بلند نام عباس

در ساحل بي ساحلي آرام عباس

 

يك مشك آب سرد و دريايي طراوت

يك بارقه از حق و خورشيدي حرارت

 

وقتي كه اقيانوس را در مشك مي‌ريخت

از چشمه چشمان دريا اشك مي‌ريخت

 

در آرزوي نوش يك جرعه از آن لب

جان فرات تشنه آتش بود از تب

 

خون علي عباس را تقرير مي‌كرد

آيات سرخ عشق را تفسير مي‌كرد

 

وقتي ز فرط تشنگي آلاله مي‌سوخت

گلهاي زهرا از لهيب ناله مي‌سوخت

 

مي‌سوخت در چنگال شب باغ ستاره

مي‌سوخت جانش از تف داغ ستاره

 

آمد به سوي خيمه اقيانوس بر دوش

آمد نداي خونين حق را حلقه بر گوش

 

عباس بود و ياري خون خدا بود

در چلچراغ چشم او محشر به پا بود

 

عباس بود و لشگر شب در مقابل

عباس بود و مجمر خورشيد در دل

 

وقتي كه قامت پيش خورشيد آب مي‌كرد

طفل حزين عشق را سيراب مي‌كرد

 

وقتي كه دست دست حق از دست مي رفت

تا خلوت ساقي كوثر مست مي رفت

 

پايان او آغاز ناموس وفا بود

پايان او آغاز كار مصطفي بود

 

با گامهاي شور آهنگ دگر زد

بر چهره شب رنگ رخسار سحر زد

 

عباس يعني يك نيستان تك نوازي

هفتاد و دو آهنگ حق را همنواري

 

خليل شفيعي

+ نوشته شده در  جمعه چهارم دی 1388ساعت 10:29  توسط ميثم عبدلی  | 

وقتی ز تشنگی زحرم صبر و تاب رفت

   مشکی برای رفع عطش با شتاب رفت

در پاسخ سوال ترک خورده لبی

یک مشک پر سوال پی یک جواب رفت

آبی نبود بدرقه راه او شود  

می رفت سوی آب و پی اش اشک ناب رفت

چشمی به انتظار نمی از فرات ماند   

لبهای تشنه پی یک انتخاب رفت

آبی سراب حنجر خشکیده دیده بود  

تا جلوه کرد حق ادب این سراب رفت

زد حلقه آب در طلب حلق تشنه اش  

اما نگین سواره بر فرس اجتناب رفت

حاشا اگر که قطره آبی به لب رسید   

با التهاب آمد و با التهاب رفت

آه از دمی که بار امانت زدست رفت  

دستی فتاد چشم امیدی به خواب رفت

ابری زتیر آمد و خورشید را گرفت  

از پیش دیدگان ترش آفتاب رفت

می ریخت ابروی فرات از شکاف مشک    

گویی ز شرم مشک تهی آب آب رفت

گهواره ای که جنبش او نبض خیمه بود  

آرام شد برای همیشه به خواب رفت

اغوش تشنگی همه را تنگ تر فشرد  

از غنجه های اب ندیده گلاب رفت

افسوس این سفر سفری نا تمام ماند

او ماند و خیمه های عطش ماند و آب رفت

شاعر اهل بیت مجید آژ 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم دی 1388ساعت 10:24  توسط ميثم عبدلی  | 

ای که ناورد دلیران را ندیدی در نبرد

چهره­ات از حملة شیران نگردیده است زرد

خواهی ار بینی بدوران سپهر لاجورد

کیست هنگام جدل در وقعة ابطال مرد

بین بجنگ قوم کوفی مردی عباس را

بهر امداد برادر چون برون شد از خیم

آن یگانه مظهر قهر خدای ذوالنعم

سرنهاد از فرط استعجال برجای قدم

گشت گردونی پی تعظیم نزد عرش خم

با ثنا بسرود شاه آسمان گرپاس را

کای گرامی گوهر دریای تعظیم و شرف

ماهتاب بی خسوف و آفتاب بی کسف

اینهمه لشکر بقصد قتل تو بربسته صف

چندباید زد بهم از حفظ جان دست اسف

چند باید ناس دیدن طعنة نسناس را

رخصتی خواهم که در راه تو جانبازی کنم

شویم از جان جهان دست و سرافرازی کنم

همچو یاران اندرین میدان سبکتازی کنم

با دم شمشیر وپیکان بلا بازی کنم

وز شهادت تیغ سوزم لشگر خناس را

شاه گفت ای پرهنر شیر نیستان یلی

ای مرا در هر محن خیرالمعین نعم الولی

من بر تبت چون پیمبر تو برفعت چون علی

گر رود از دست من چون تو جوان پردلی

فرق امیدم بسر ریزد تراب یاس را

گرتوانی بی تأنی کن سوی میدان شتاب

کن عدو الله را اندرز از بئس العذاب

وز نصیحت نائمان جهل را برهان زخواب

هم برای کودکان تشنه کن تحصیل آب

هم برون کن از صدور اشقیا وسواس را

آن بسقائی سپاه تشنه کامانرا کفیل

جانب نمرودیان روکرد مانند خلیل

سد راه وی شدند از آب آن قوم محیل

بردرید آن زادة ساقی حوض سلسبیل

با غضب از هم صفوف قوم حق نشناس را

کرد از بس کشت زان حق ناشناسان فوج فوج

معنی جذر اصم را ظاهراندر فرد و زوج

همت مردانة وی سوی شط بگرفت اوج

شط زشادی سوی شه بنمود رو برداشت موج

همچو دریا در کنار خود چو دید الیاس را

مشک را آن باوفا پرکرد از آب فرات

خواست تا از خوردن آب آورد برتن حیات

عقل هی زد کز وفا دور است ای نیکو صفات

از لب خشک حسین یاد آر کز بهر نجات

پرکنی از سلسبیل مرگ جام و کاس را

دیدة تر با لب خشگ از فرات آمد برون

شد محیط نقطة توحید کفر از حد برون

آن شرار نار قهر قادر بیچند و چون

تا نماید بیرق شیطان پرستان را نگون

تیز کرد از بهر کشت عمر عدوان داس را

بسکه ببرید و درید و خست بر بست و شکت

سرکشان را سینه و سرحنجر و دل پا و دست

پردلان را از سرزین کرد بس با خاک پست

تیغ آن شهزادة آزادة یزدان پرست

گشت از تندی و تیزی طعنه زن الماس را

او بفکر آب و سوی خیمه توسن تاختن

خصم بد خو بهر قتلش گرم تیر انداختن

چرخ اندر کجروی تاکار او را ساختن

شد چونرّاد کواکب مایل کج باختن

بشکند جوش ثعالب صولت هر ماس را

پس همای اوج عزت گشت مقطوع الیدین

دید بند مشک بر دندان گرفتن فرض عین

ریخت آبش را قضا در خاک چون با شورشین

بر زمین افتاد از زین ملتجی شد بر حسین

خواند بر بالین خود شاه مسیح انفاس را

شاه دین آمد بسروقت تن غم پرورش

بهردلجوئی گرفت اندر سرزانو سرش

حضرت عباس خون جاری شد از چشم ترش

با برادر یک سخن گفت و بدل زد اخگرش

کای زداغت شعله بر جان تاب و در تن ناس را

تو نهادی بر سر زانو سر من از وفا

تا که بر دامن نهد رأس تو ی بی اقربا

یا زغمخواری کشد اندر زمین کربلا

جانب قبله ترا در وقت مردن دست و پا

صامتا بین گردش این واژگون طاس را

صامت بروجردی

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم دی 1388ساعت 10:23  توسط ميثم عبدلی  | 

افتاده زمین قامت دلجوی ابوالفضل

افسرده زغم گشته گل روی ابوالفضل

آن شیرژیانی که شجاعت زعلی داشت

در معرکه و رزم شهامت چودلی داشت

عباس دو بازوی قوی ازلی داشت

چون چشمة خورشید زخود نور جلی داشت

مبهوت شدند خلق زنیروی ابوالفضل

بگرفت بکف جان بسوی رزم روان شد

چون شمس فروزان بهمه خصم عیان شد

لشگر زنگاه رخ ماهش نگران شد

پشت فلک از هیبت عباس کمان شد

نبود بجهان کس بترازوی ابوالفضل

آمد بفرات آب همه موج زنان دید

در میمنه و میسره­اش خصم نهان دید

سیراب از او دشمن غدار و خسان دید

لب تشنه بدو خوردن آن آب زیان دید

بنگر به وفا و تو ببین خوی ابوالفضل

چون دید لب آبفرات آنهمه دشمن

برکف همه شمشیر و همه سنگ بدامن

هر یک به تن خویش نمودند دو جوشن

در ترکه پر از تیرو همه غرق در آهن

خواهند کند حمله چو بر سوی ابوالفضل

فرزند علی شیرنیستان شجاعت

ضرغام سلحشور خداوند شهامت

آمد بغضب غیرت دریای رشادت

زد نعره که غرید فلک زآنهمه هیبت

پرچین شده از چشم دو ابروی ابوالفضل

از آب بیرون آمده چون شیر غضبناک

بنموده یکی حمله بر آن دشمن بی باک

بس دست و سرخصم فروهشته چه برخاک

برخاست دوصد و لوله از عالم افلاک

سرهای یلان گشته همه سوی ابوالفضل

از ترس ابوالفضل فراری شده دشمن

انداخته چون مشک پر از آب بگردن

وانگه بسخن آمد و فرمود بتوسن

بشتاب که تا آب سوی خیمه برم من

طفلان همه گشتند ثناگوی ابوالفضل

امروز که سقای شه کرب و بلایم

من باب حوائج بهمه شاه و گدایم

من صاحب هفده سمت از شاه ولایم

در معرکه امروز قیامت بنما یم

دشمن همه هستند تکاپوی ابوالفضل

دشمن بخیالش که حسین یار ندارد

تسلیم شود میل به پیکار ندارد

تنها شده و یار و مدد کار ندارد

گویا که ابوالفضل علمدار ندارد

نشنید یقین بانگ هیاهوی ابوالفضل

تا چند ببینم بحرم شیون و غوغا

بینم که پریشان شده شاهنشه بطحا

سر را بدو زانو زده نور دل زهرا

آزرده شده خاطرش از مردم اعدا

افسرده شده چهرة خوشخوی ابوالفضل

از نالة اطفال برادر بفغانم،

افغان سکینه شرر انداخت بجانم

در پاسخ این طفل شده بند زپانم

نه چاره و تدبیر در اینکار ندارم

آیند بخیمه همگی سوی ابوالفضل

خواهم ز خدا حق ابوالفضل دلاور

سردار قوی شوکت و آن میر غضنفر

در حشر ز عصیان گناه همه بگذر

از سینه زن و بانی و هردیده که شدتر

شاداب اخوت شود از سوی ابوالفضل

اخوت مازندرانی

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم دی 1388ساعت 10:22  توسط ميثم عبدلی  | 

اگر شب تا سحر پاس حرم دارم چه غم دارم

چرا در خیمة سلطان قدم دارم چه غم دارم

سیاهی دور شو از خرگه سلطان مظلومان

که شیر بیشة ایجادم و پاس حرم دارم چه غم دارم

اگر زیر و زبر سازم تمام ملک امکان را

من از سلطان مظلومان رقم دارم چه غم دارم

کشیدم دست و دل از این جهان و عالم امکان

حریم قرب حق را محترم دارم چه غم دارم

اگر از تیغ ابرو غارت دلها کنم امروز

که این سرمایه از فخر امم دارم چه غم دارم

بحمدالله و المنه که من سقای طفلانم

ولی این منصب شاهانه از فخرامم دارم چه غم دارم

بود این افتخار من برغم کوری دشمن

که برکف سر برای مظهر جود و کرم دارم چه غم دارم

الا ای اهل سکان سما لب را فرو بندید

بخواب نازناموس خدا در این حرم دارم چه غم دارم

لب عطشان اگر جان بسپرم در رهگذار دوست

بجان دوست در ملک بقا بحر کرم دارم چه غم دارم

سرم گرم زیب نی گردد چو مهر عالم امکان

بزیب نیزه می بینم جهانی را خدم دارم چه غم دارم

اگر در بحر عصیان غرق باشد قطره می گوید

علی دارم حسن دارم حسین دارم چه غم دارم

قطره

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم دی 1388ساعت 10:22  توسط ميثم عبدلی  | 

گرفتم حکم و فرمان همایون از شه دوران

منم فرمانده لشکر منم صاحب لوا برآن

بشد استاد رزمیرا بمن شیر خدا حیدر

مجسم میکنم اکنون نبرد خندق و خیبر

نشان، جنگ آزمائی را دهم، تحسین کند داور

نهنگ آب دریائی نگیرد پنجة شیران

بطرح نقشة جنگی، گرفتم حکم سرهنگی

فنون رزم را ماهر، منم با فرقة جنگی

ستاد لشگر از این ره کند بامن هماهنگی

بیک حمله کنم نابود من این لشگر عدوان

علی المرتضا بابم، بکند آن قلعة خیبر

بیک ضربت فکنده آن دلاور مرحب و عنتر

بخندق عمرو را کشته، منم فرزند آن حیدر

دمار از روزگار آرم ، دهم برنیستی فرمان

وزیر جنگ این سلطان منم عباس نام آور

بصولت وارث حیدر، منم شیر هنرپرور

ولی فخر امم دارم ، منم نوکر بدین سرور

بدان سرور که جبریل امین دایه بشد بر آن

منم شیر ژیان آری ، ندارم از کسی پروا

عدو بندم هنرمندم چنان جنگی کنم برپا

نبرد حیدری در این بیابان تا شود پیدا

کنندم علویان تحسین، بماند سفلی در حیران

بلندش کرد تکبیری، بدست آورد شمشیرش

زهی بر این چنین ضیغم، خوشا بر حسن تدبیرش

بشد مست از می وصلت قضا کردست تقدیرش

یلان و نامداران را بخاک افکند چون بیجان

حقیقت مادر گیتی نزاده همچو فرزندی

نه چشم این جهان دیده چنین شیر هنرمندی

چو از سلطان دین شیرخدا بودست پیوندی

بیک حمله فکند ، هشتادتن ابطال بی ایمان

هوا بارید چون ژاله زتیغ و تیر و هم از سنگ

هزیمت کرده گردان و گروه و جوخه ها باهنگ

مراکب بی سوار و فوجها گشتند بی سرهنگ

نشد پای گریزی را در آن صحرا بکس امکان

برشگ فاطمه ام البنین ، افتاد مادرها

حقیقت مریم و حوا دگر آن هاجر و سارا

چنین فرزند دلبندی ندیده چشم این دنیا

بگفتا درجنان احسن، بپور خود شه دوران

وفا و مهر را در این جهان شرح و بیان کرده

زخود معنای دین و رمز ایمان را عیان کرده

قضا تقدیر شد خود را بصیادش نشان کرده

دو دست حیدری از تن جدا کردند آن خصمان

رجز انشاد میکردش ولی لحنش عوض کرده

همی گفتنش که لانخشی امیدش بر خدا برده

که تیر سهمگین آمد اصابت کرد بردیده

علم چون سرنگون گشته علمدارت شود بی سر

سراسر پیکرم زخم خدنگ ونیزه و خنجر

رسیده جان بلب اکنون ایا سلطان مظلومان

علی اکبر ناجیان

+ نوشته شده در  جمعه چهارم دی 1388ساعت 10:21  توسط ميثم عبدلی  | 

در کنار علقه سروی زپا افتاده است

یا گلی از گلشن آل عبا افتاده است

در فضای رزمگاه نینوا با شور و آه

ناله جانسوز ادرک یا اخا افتاده است

از نوای جانگذار ساقی لب تشنه گان

لرزه بر اندام شاه نینوا افتاده است

شه سوار اسب شد تاسر بمیدان رویکرد

تا ببیند جسم عباسش کجا افتاده است

ناگهان از صدر زین افکند خود را بر زمین

دید بسم الله از قرآن جدا افتاده است

تا کنار نهر علقم بوی عباسش کشید

دید برخاک سیه صاحب لوا افتاده است

کرده در دریای خون ماه بنی هاشم غروب

تشنه لب سقای دشت کربلا افتاده است

دست خود را بر کمر بگرفت و آهی بر کشید

گفت پشت من زهجرانت دوتا افتاده است

خیز برپاکن لوا آبی رسان اندر حرم

از چه رو برخاک این قدرسا افتاده است

بهر آبی در حرم طفلان من در انتظار

از عطش بنگر چه شوری خیمه­ها افتاده است

هر چه شه نالید عباسش زلب لب برنداشت

دید مرغ روح او سوی سما افتاده است

گفت بس جسم برادر را نرم در خیمه گاه

دید هر عضوی ز اعضایش سوا افتاده است

حال زینب رامگو علامه از شه چو ن شنید

دست عباس علمدارش جدا افتاده است

علامه

+ نوشته شده در  جمعه چهارم دی 1388ساعت 10:20  توسط ميثم عبدلی  | 

بر لب آبم و از داغ لبت میمیرم

هردم از غصة جانسوز تو آتش گیرم

مادرم داد بمن درس وفاداری را

عشق شیرین تو آمیخته شد با شیرم

گاه سردار علمدارم و گاهی سقا

گه بپاس حرمت گشت زنان چو نشیرم

در نگاه غضب آلودة من دشمن دید

که چوشیری من از این جیفة نیاسیرم

بوتة عشق تو کرده است مرا چون زرناب

دیگر این آتش غمها ندهد تغیرم

گرمرا شورو جوانی و بهار عمر است

ازخران تود گرایگل زهرا پیرم

اکبرت کشته شد و نوبتم آخر نرسید

سینه ام تنگ شد از بسکه بود تأخیرم

غیرتم گاه نهیبم زند از جا برخیز

لیک فرمان مطاع تو شود پاگیرم

تا که مأمور شدم علقمه را فتح کنم

آیت قهربیان شد ز لب شمشیرم

سایة پرچم تو کرد سرافراز مرا

عشق تو کرد عطا دولت عالمگیرم

کربلا کعبه عشق است و من اندر احرام

شد در این قبله عشاق دوتا تقصیرم

دست من خورد به آبی که نصیب تو نشد

چشم من داد از آن آبروان تصویرم

باید این دیده و ایندست دهم قربانی

تا که تکمیل شود حج من آنگه میرم

زاینجهت دست بپای تو فشاندم بر خاک

تا کنم دیده فدا چشم براه تبرم

ای قد و قامت تو معنی قدقامت من

ایکه الهام عبادت زوجودت گیرم

وصل شد حال قیامم زعمودی بسجود

بی رکوع است نماز من و این تکبیرم

جسدم را بسوی خیمة اصغر نبرید

که خجالت زده زآن تشنه لب بی شیرم

تا کند مدح ابوالفضل امام سجاد

نارساهست حسان شعر من و تقریرم

حبیب حسان

+ نوشته شده در  جمعه چهارم دی 1388ساعت 10:19  توسط ميثم عبدلی  | 

قرعة جانبازی دشت بلا

بر بنی هاشم چه دوران زد صلا

شد برون از خیمه میر کارزار

ناصردین ماه برج افتخار

آن علم دار شهنشاه شهید

پور حیدر فام عباس رشید

شد حضور خسرو مالک رقاب

شرمگین از نور رویش آفتاب

ر کف از اه شرر بارش علم

همچو خور کافتد کنار صبحدم

گفت شاها برق آه تشنه­گان

سوخت از من در حریمت جسم و جان

نالة لب تشنه گان دل فکار

بر زده بر خرمن عمرم شرار

تنگ شد از زندگانی ایندلم

در قفس ماندن چه باشد حاصلم

اذن جانبازی ده این دلگیر را

تا بکی زنجیر باید شیر را

بر گرفتش در برو بگریست شاه

آنچنان کش سوخت یکسر مهر وماه

گفت ای میر علمدارم ، نگون

گر علم گردد رسد شه را زبون

لابه­ها بنمود با چشم پرآب

تا گرفته اذن رزم از آنجناب

پس گرفت و داد با افغان آه

بوسه برپا و علم برداشت شاه

خواست چون گردد سوار آنشهریار

شد برون از خیمه طفلی اشگبار

از عطش لعل لب آن مه سیر

بود از تف هواخشکیده تر

مشگ خالی در برآن ماهوش

گفت ایعم سوختم هان از عطش

داد مشگ و خواست زآنشه آبرا

زد شرر بر جان و بردشت تابرا

برگرفته مشگ و پا زد بر رکاب

تاخت سوی آب آنشه با شتاب

ریخت از صمصامش اندر دشت کین

مرد و مرکب از یساور از یمین

راند مرکب آنچنان در شط آب

شد هراسان آب و بوسیدش رکاب

بی محابا ا زعطش پر کرد کف

جرعه ای آب آنمه برج شرف

خواست تا نوشد بخود آمد زتاب

گفت با خود تشنه شه نوشی تو آب

ریخت روی آب ، آب آنتاجدار

گفت آب از دامنم رو دست دار

خشک لعل شاه در دشت بلا

آب نوشی آب کوشرط وفا

دور شو ای آب از لعل لبم

ترسم این دریا بسوزد از تفم

شد برون از آب با مشگی پر آب

خشک لب از آب زد بیرون رکاب

شد سپه از شمس رویش در گمان

گوهر شب بین زدریا شد عیان

یا که خورشید از شفق شد آشکار

تافت نورش هان بدشت کوهسار

قامت است یا سرو رخ یا آفتاب

شرمگین خور از چه شد اندر سحاب

هر طرف رو کرد بروی پس عدو

حمله ور ناگه شدند ازچارسو

برکشید آنگاه تیغ آبدار

آخت بر قلب یمین و بریسار

زد ملک کوس جلالش آشکار

شد عیان ضرغام دین در کارزار

ریخت از صمصامش آن صمصام دین

چون خزان بر خاک جسم ملحدین

شد چه یکران بر سمندش عذر خواه

قابض الارواح شد در نزد شاه

شد زمین بر آسمان از هیبتش

آسمان شد بر زمین از سطوش

بسکه مرکب راند در آن پهن دشت

شد زمین شش آسمان گردید هشت

ظالمی پس آخت تیغ از ظلم و کین

شد جدا ز آن تشنه لب دست از یمین

گفت هان ایدست رفتی شادباش

خوب رستی از گرو آزاد باش

لیک از یکدست کی آید صدا

رو که اید دست دیگر از قفا

یارگر ساقی است، می آن می که هست

دست سهل است بایدی از سرگذشت

بهر عاشق دست و سر را نیست سود

باختم برخوان عشقش آنچه بود

طایر عشقم بدستم نیست کار

شهپری خواهم زتیر ایروزگار

تاکه اندر قاف وحدت پرزنم

عالمی را پشت پا بر سر زنم

چون جدا شد دست پاکش از یمین

برگرفت تیغ از یسار آن مه جبین

آخت بر آن قوم تیغ شعله بار

الامان گشتی بلند از هر کنار

برق تیغش شعله ور از چارسو

چار ارکان شش جهت لرزان از او

ظالمی بنواخت تیغ آب دار

شد جدا دست چپش در کار زار

چون دو دستش گشت از پیکر جدا

گفت رو ایدست کایم از قفا

شاد رو ایدست بی تو دلخوشم

طایر قدسم ز عشقش سرخوشم

خوش جدا گشتی زمن در کارزار

مرغ کوی عشق با دستش چه کار

در بساط عشق و کوی حب دوست

عاشق بی دست پا دارش نکوست

باید از پروانه اول بال و پر

تا نهد برپای کوی شمع سر

چون دودستش شد جدا درد شتکین

مشک بر دندان گرفت از صدر زین

خم نمود اندام بر مشگ آنجناب

تا نگیرد تیر بر آن مشگ آب

چون هلالی بر ثریا شد قرین

ناگهان بدرید مشگ از تیرکین

گشت ناامید چون آن شه زآب

خواست تا سازد تهی پا از رکاب

ناگهان پیکان بچشمانش رسید

خون مژگان فلک بروی چکید

پس عمود آهنین بر فرق شاه

ظالمی بنواخت در آن رزمگاه

شد نگون از صدر زین بررویخاک

گفت ادرکنی اخی روحی فداک

این صدا شد آشنا بر گوش شاه

زعفرانی شد رخش با اشک و آه

ناگهان ازخیمة­ی آن شهریار

عصمت حق شد برون خورشید وار

گفت خواهر رفت عباسم زدست

قامتم آخر زمرگ وی شکست

خواهرا کن چادر نیلی بسر

در اسیری شو مهیای سفر

خواهرا آخر سکینه شد اسیر

رفت از دست من آنماه منیر

خواهرا از بعد عباس جوان

کودکان سیلی خورند از کوفیان

خواهرا بعد از برادر خوار زار

خواهرانم بر شتر گردد سوار

خواهرا بعد از برادر مشرکین

میزنند اندر حرم آتش زکین

عابد بیمار میگردد اسیر

ر غل و زنجیر این قوم شریر

آنکه از بیمش نرفت اعدا بخواب

رفت و آسودند هان از اضطراب

پس شتابان شاه شد در دشت کین

دید عباسش بخون گشته عجین

از سنان و چوب و سنگ و تیر و تیغ

پیکرش صد پاره، گفتا ای دریغ

بر کمر بگرفت دست آن تاجدار

گفت پشتم را شکستی روزگار

بر رخش بنهاد رخ با اشگ و آه

برق آهش سوخت یکسر مهر وماه

گفت جانا خوش بیاسودی بخواب

خواهرانت در حرم در اضطراب

ای برادر خیز و ای خواب نیست

در اسیری خواهرانرا تاب نیست

خیز و بنگر در غمت خیل عدو

حمله ور بر من شدند از چارسو

چو نشد آندستی که اندر کارزار

بد قرین با دست شیر کردکار

آن سلیل شیر حق لب بر گشود

راز دل با خسرو دین پس نمود

گفت شاها حون ز چشمم بازدار

وز جمالت این دلم را شاد دار

در نثار مقدمت ایدین پناه

این سر و جان لیک باشم عذرخواه

هاشمی خاموش عالم شد تباه

برق آهت سوخت یکسر مهر و ماه

آیت الله سید محمد هاشمی

+ نوشته شده در  جمعه چهارم دی 1388ساعت 10:18  توسط ميثم عبدلی  | 

دلم هوس كند از مدحت یكی سردار

دو دست عشق به مدحش كند ز طبع مهار

شمارم ازو صفاتش یگان یگان گویم

به عقل ناقص و فهم قصیر و طبع فتار

اگر چه منقبتش ا ظهر من ا لشمس است

نعات وی شده مشهور بین خرد و كبار

و لیك فیض وصافش چو بوی مشك و عبیر

زیاد گردد چندانكه می كنی تكرار

شهی كه صولت حیدر ز جبهه ات ظاهر

نمود هیبت اژدر ز نعره ات اظهار

توئی كه اسم تو مرسوم در حجاز و هوازن

توئی كه نام تو معروف در بلاد و دیار

نهنگ بحر بلائی و ببر دشت غزائی

بطل كشی و مبارز فكن هژبر آثار

دم مصاف یلان از نشست و شصت تو

گراز وش تنه بر هم زند دود  بقطار

فراز نعره ات ار بگذرد ز دشت و جبل

فغان ز دیو و دد ید نوا ز كوه و مغار

توئی دلاور نا می سقی تشنه لبان

بروز طف حسین را بدی مشیر و مشار

ز بس وفا و كمالات و فضل مدغم توست

ترا بخواند ابواالفضل مؤمن  و كفار

                                                                                      حاج ملا اقاجان زنجانی

<قبل   بعد>
+ نوشته شده در  جمعه چهارم دی 1388ساعت 10:16  توسط ميثم عبدلی  | 
 

تراست باب حوائج لقب از آنكه نرفت

ز سائلین تو كس نا ا مید از آن دربار

بروز كرب و بلا بیرقت چو بر پا بود

حریم شه همه روشن ضمیر همچو بهار

چو آفتاب جما لت غروب كرد و نمود

برون ز خیمه حرم را چو كوكب شب تار

چو محو شد رخ تو همچو ماه تحت شعاع

بانكساف همی برد شاه دین رخسار

هدف ز پیكر تو تیر كین ز قوم دغا

كمان ز پشت حسین و نواز زینب زار

عجب نباشد و هر جا كه لاله شد شید

فغان بلبل و چوكان غم و ناوك خوار

سكینه از غم تو نا له ها برانگیزد

كه عندلیب شود شرمسار در گلزار

ز بازوان قلم گشته تو رفته رقم

زنند خیمه و خرگاه شاهدین را نار

فغان ز جور عدو بعد تو پراكنده

شدند اهل حرم همچو كبك در كهسار

ز بانوان حرم رفت بس بغارت زیب

گشود دست تطاول عدوی بد كردار

دلم ز عشق تو خرم فسرده زین افسون

چو شهد حنظل آمیخته پریش و نزار

بدانم آنكه سلیمان كجا غلام تو هست

بدانجهت شده ران ملخ ز من در كار

وگرنه یوسف مصری كجا كلاف كجا

شه تبار كجا وین دو بیت بی مقدار

چو یكدو جرعه ز جام می تو " صهبائی "

بسر كشیده از آنست گشته مست و خمار

                                                                                    حاج ملا اقا جان زنجانی  

+ نوشته شده در  جمعه چهارم دی 1388ساعت 10:15  توسط ميثم عبدلی  | 
 

فرزند على حيدر كرار ابوالفضل

و ز حلم و ادب سَرْوَرِ اخيار ابوالفضل

اى ماه بنى هاشم و مصداق فتوت

گشتى پدر فضل به ادوار، ابوالفضل

از همت و ايمان و فداكارى ، و اخلاص

دارى تو نشان همه احرار، ابوالفضل

از بهر برادر، چو على بهر پيمبر

اى حامى حق ، در همه رفتار، ابوالفضل

در دست بلا خيز تو هر خصم هر آسان

و زهيبت تو لرزه بر اشرار، ابوالفضل

پشت سپه حق و عدالت ز تو شد گرم

از بهر حسين ياور و غمخوار، ابوالفضل

اى دشمن بيداد و طرفدار عدالت

اى همچو على در همه كردار، ابوالفضل

تو باب حسينى ، به همه بابِ حوائج

بنما نظرى سوى من زار، ابوالفضل

+ نوشته شده در  جمعه چهارم دی 1388ساعت 10:14  توسط ميثم عبدلی  | 

روزگاری من و دل ساکن کويی بوديم

ساکن کوی بت عربده‌جويی بوديم

عقل و دين باخته، ديوانه‌ی رويی بوديم

بسته‌ی سلسله‌ی سلسله مويی بوديم

کس در آن سلسله غير از من و دل بند نبود

يک گرفتار از اين جمله که هستند نبود

نرگس غمزه زنش اينهمه بيمار نداشت

سنبل پرشکنش هيچ گرفتار نداشت

اينهمه مشتری و گرمی بازار نداشت

يوسفی بود ولی هيچ خريدار نداشت

اول آن کس که خريدار شدش من بودم

باعث گرمی بازار شدش من بودم

عشق من شد سبب خوبی و رعنايی او

داد رسوايی من شهرت زيبايی او

بسکه دادم همه جا شرح دلارايی او

شهر پرگشت ز غوغای تماشايی او

اين زمان عاشق سرگشته فراوان دارد

کی سر برگ من بی سر و سامان دارد

چاره اينست و ندارم به از اين رای دگر

که دهم جای دگر دل به دل‌آرای دگر

چشم خود فرش کنم زير کف پای دگر

بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر

بعد از اين رای من اينست و همين خواهد بود

من بر اين هستم و البته چنين خواهدبود

پيش او يار نو و يار کهن هر دو يکی‌ست

حرمت مدعی و حرمت من هردو يکی‌ست

قول زاغ و غزل مرغ چمن هر دويکی‌ست

نغمه‌ی بلبل و غوغای زغن هر دو يکی‌ست

این ندانسته که قدر همه يکسان نبود

زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود

چون چنين است پی کار دگر باشم به

چند روزی پی دلدار دگر باشم به

عندليب گل رخسار دگر باشم به

مرغ خوش نغمه‌ی گلزار دگر باشم به

کو که شوم بلبل دستان سازش

سازم از تازه جوانان چمن ممتازش

آن که بر جانم از او دم به دم آزاری هست

می‌توان يافت که بر دل ز منش ياری هست

از من و بندگی من اگر اشعاری هست

بفروشد که به هر گوشه خريداری هست

به وفاداری من نيست در اين شهر کسی

بنده‌ای همچو مرا هست خريدار بسی

مدتی در ره عشق تو دويديم بس است

راه سد باديه‌ی درد بريديم بس است

قدم از راه طلب باز کشیديم بس است

اول و آخر اين مرحله ديديم بس است

بعد از اين ما و سرکوی دل‌آرای دگر

با غزالی به غزلخوانی و غوغای دگر

تو مپندار که مهر از دل محزون نرود

آتش عشق به جان افتد و بيرون نرود

وين محبت به سد افسانه و افسون نرود

چه گمان غلط است اين ، برود چون نرود

چند کس از تو و ياران تو آزرده شود

دوزخ از سردی اين طايفه افسرده شود

ای پسر چند به کام دگرانت بينم

سرخوش و مست ز جام دگرانت بينم

مايه عيش مدام دگرانت بينم

ساقی مجلس عام دگرانت بينم

تو چه دانی که شدی يار چه بی باکی چند

چه هوسها که ندارند هوسناکی چند

يار اين طايفه خانه برانداز مباش

از تو حيف است به اين طايفه دمساز مباش

می‌شوی شهره به اين فرقه هم‌آواز مباش

غافل از لعب حريفان دغل باز مباش

به که مشغول به اين شغل نسازی خود را

اين نه کاريست مبادا که ببازی خود را

در کمين تو بسی عيب شماران هستند

سينه پر درد ز تو کينه گذاران هستند

داغ بر سينه ز تو سينه فکاران هستند

غرض اينست که در قصد تو ياران هستند

باش مردانه که ناگاه قفايی نخوری

واقف کشتی خود باش که پايی نخوری

گر چه از خاطر وحشی هوس روی تو رفت

وز دلش آرزوی قامت دلجوی تو رفت

شد دل‌آزرده و آزرده دل از کوی تو رفت

با دل پر گله از ناخوشی خوی تو رفت

حاش لله که وفای تو فراموش کند

سخن مصلحت‌آميز کسان گوش کند

+ نوشته شده در  جمعه چهارم دی 1388ساعت 10:13  توسط ميثم عبدلی  | 

هرچند كه راه هنر مدح نپويم

حيف است ز اوصاف اباالفضل نگويم

پرسند اگر سرور و سلطان ادب كيست

جز نام اباالفضل به هر بزم نگويم

روزى اگر از شهر وفا گم شوم آن روز

كويى بجز از خانه عباس نجويم

امروز اگر خار سر راه وفايم

فردا چو گلى پيش ره يار برويم

وقت است كه ساقى، مِى اخلاص و صفا را

ريزد به سر و صورت و حلقوم و گلويم

صد مخزن ديوان چه كنم مدح و ثنايش

جز غنچه وصفش نتوان هيچ ببويم

عمري است به درگاه اباالفضل گدايم

همواره ثنا خوان خداوند وفايم

من ساقى ام و باده من مدح نگار است

مديون اباالفضل بود هركه خمار است

لب تشنه از اين در اَحَدى دور نگردد

ميخانه عشاق مگر بى كس و كار است

هربتكده را حاوى يك‏صورت و معنى‏است

مقصود من از بت رخ زيباى نگار است

امشب كه پرى خانه معشوق گشودند

رخسار مگو صورت او باغ بهار است

او جن و پرى نيست كه انسان كريم است

مشغول خداوند به هر ليل و نهار است

شب قائم زهد است و سحر عازم هيجا

گه عابد سجاده و گه شير شكار است

دلدار من آن است كز او عيد بريزد

از قامت او يكسره توحيد بريزد

من تا به ابد دامن عباس بگيرم

خواهم كه سر برگ گل ياس بميرم

او داده مرا سر خط جانبازى و ايثار

اينگونه ز استاد وفا درس بگيرم

استاد مسلم به على اكبر ليلاست

هرچند كه فرمود: تويى مرشد و پيرم

ما در كَنَف يار چه گوئيم كه ارباب

فرمود: كه عباس بود پشت و مجيرم

او دست على؛ دست على دست خداوند

هيهات من از دست خدا دست نگيرم

جا داشت رُخ كعبه دوباره بشكافد

گويد چو پدر بر پسر امروز اسيرم

آن ماه كه خيزد به قدش جا زد خورشيد

آمد ز نهان خانه خمخانه توحيد

خمخانه توحيد همين جاست بيائيد

ميخانه اميد همين جاست بيائيد

كيل نظر و سنجش نور است جمالش

پيمانه خورشيد همين جاست بيائيد

آن معجزه را چشم مگو باغ ستاره است

گلخانه ناهيد همين جاست بيائيد

گر در طلب زندگى خُلد برينيد

آن خانه جاويد همين جاست بيائيد

آنجا كه شنيديد ازل تا به قيامت

مستانه مستيد همين جاست بيائيد

اين است به واللَّه خداوند مجسم

پايانه تمجيد همين جاست بيائيد

آن پاكدلانى كه به خلقت چو عروسند

جا داشت كه دستان اباالفضل ببوسند

موساست عصايش نى دستان اباالفضل

عيساست خود از جُرگه مستان اباالفضل

الياس كه بر مجمع درياست مُوكِّل

خود تشنه يك جرعه مستان اباالفضل

ايوب كه صبرش به جهان است زبانزد

در صبر بُود مات غمستان اباالفضل

ذوالكفل، كه مى‏كرد كفالت به رسولان

خود تحت تكفل پى دستان اباالفضل

يوسف كه بود بين رسل جلوه خورشيد

باشد رخ او شمع شبستان اباالفضل

ادريس كه درسش همه بود آيه حكمت

در درس وفا طفل دبستان اباالفضل

آن شكه كه مخول تب نمرود، شكسته

حيران بت روى اباالفضل نشسته

دل تشنه افراطى لبخند اباالفضل

سر، طالب خطاطى سربند اباالفضل

خواهند چو بخشند قداست به كلامى

آيد به زبان آيه سوگند اباالفضل

اوتاد اگر همت عباس بخواهند

بايست ببندند كمربند اباالفضل

قامت نه قيامت نه، امامت به پناهش

خلّاق نياورد همانند اباالفضل

دانيد كه نسل قمر نور كدامند؟

آرى مه و خورشيد دو فرزند اباالفضل

چون صاحب تيغ علوى باز بيايد

باشد علمش دست توانمند اباالفضل

زيباست كمى روضه عباس بخوانيم

سخت است ز پرپر شدن ياس بخوانيم

در ميكده كام عطش آشام كه ديده؟

ميخانه بى ساقى و بى جام كه ديده؟

از دست كريمى ز بلندى كرامت

بر پاى كريم اين همه اكرام كه ديده؟

بر روى زمين گرد علمدار رشيدى

مشك و علم و بيرق گمنام كه ديده؟

در گرد طواف حرم خون خدايى

بر جسم شفق لاله احرام كه ديده؟

از بعد رجز خوانى خونين حماسه

بالين سر يار، دل آرام كه ديده؟

دو ديده و يك قلب به يك تير ندوزند

اين شكل معمايى اهرام كه ديده؟

تا قامت اللهى آن ماه دو تا شد

اى واى، ستون كمر شاه دو تا شد

+ نوشته شده در  جمعه چهارم دی 1388ساعت 10:12  توسط ميثم عبدلی  | 

يـا ابـوفـاضـل تـو جـانـبـاز ره قـرآن و ديـنــي

راحـت جــــان عــــــــلـي نــور دل ام الــبـنـيـنـي

سـاقـي لـب تـشـنـه گان و سرپرست كودكاني

پـيـشـتـاز لـشـگـر اسـلام چـون حـبـل الـمـتـيـني

تـو عـلـمـدار حـسـيـني شير حق را نور عيني

در شجـاعـت در رشـادت چـون امـيـرالمومنيني

مـصـطـفي را جان نثاري مرتضي را يادگاري

عــبـد صـ‍الـح پـيـرو فـرمـان رب الـعـالـمـيــنــي

ايـكـه از خـيـل بـني هاشم توئي والا و افضل

ارشـد و بـا صـولـت و قـامـت رسـا و مـه جبيني

مـرد هـمـت مـرد عـزت مـرد تقوي و فضيلت

عـاشـق حـق و حـقـيـقـت مـظـهـ‍ر صدق و يقيني

پــاسـدار خـيـمـه هـا فـرمـانـده كــل قــوائــي

تـو بـمـيـدان يـلـي دشـمـن شـكـار و بي قريني

گـاه سـقـا و گـهـي فـرمـانـده شـب زنده داري

گــاه چـون پـروانـه بـر گـرد حـريـم شـاه ديـنـي

تـو بـدربـار حـسـيـنـي كـارسـاز و رهـگشايي

تـو طـبـيـب درد بـيـدرمــــان و يــار دلـغـمـيـنـي

سـر بـه تسليم ستمگر كي نهي اي پور حيدر

تـو امـيـر لـشـگـر فـرزنـد خـتــم الـمـرسـلـيـنـي

ايـكـه دسـت از دامـن فـرزنـد زهرا برنداري

ويـكـه تـو ثـابـت قـدم در خـدمـت و عزم آهنيني

ايـكـه دسـتـانـت جـدا شـد در ره ديـن مـحـمد

حق دو بالت داده چون طيار و با وي هم قريني

از فـداكـاري تــو مـانـنـد هـفـتـاد و دو مــلـت

چـون دلـيـر و كاردان شيرافكن و شورآفـريني

تـشـنـه جـان دادي لـب دريــا ايــا مـيـر دلاور

ايـكـه در مـيـثـاق و پـيمان صاحب عزم متيني

بانگ ادرك يا اخايت شد بلند از سوي ميدان

رس بـدادم ايـكـه بـر من سرور و مولاي ديني

در كـنـار عـلـقـمـه آمـد حـسـين و ديد جسمت

گشته از زين واژگون و نقش بر روي زميني

گـفـت پـشـتـم شـد دو تـا از ماتمت جان برادر

ايـكـه سـاقـي بـهـر طـفـلان حـريـم يـا و سيني

يـا ابـوفـاضـل « حـيـاتـي» آمـده بـر درگـه تو

زانـكـه تـو باب المراد و بي پناهان را معيني

+ نوشته شده در  جمعه چهارم دی 1388ساعت 10:12  توسط ميثم عبدلی  | 

من شير سرخ بيشه فتح المبينم

عشق حسين و هستي ام البنينم

من ناز شصت غزوه هاي خون و عشقم

عباسم و پور امير المؤمنينم

من ترجمان لا فتي الا عليم

انا فتحنايم لك فتحاً مبينم

من برق شمشير شه خيبر گشايم

دارم دو دوست حيدري در آستينم

من ساقي عشق مدينه تا فراتم

آزاد مرد مكتب حق اليقينم

من فارغ التحصيل فرهنگ وفايم

خدمت گذار با صفاي كربلايم

من باغبان اله هاي داغدارم

من خيمه هاي نينوا را پاسدارم

من قافله سالار اردوي حسينم

در علقمه لا سيف الا ذوالفقارم

من خاتم انگشتر نهر فراتم

با تشنگي من الفتي ديرينه دارم

من حيدر خيبر گشاي كربلايم

من شير مرد تكسوار كار زارم

من دستهايم را به زهرا هديه دادم

اما از اين هديه ز زينب شرم سارم

زان بوسه هايي كه به دستم مرتضي زد

روي لبم مهر فرات و كربلا زد

من كاتب بي دست دربار حسينم

من عشق باز عشق بازار حسينم

عباسم و غرق غم عشق حسيني

من با همه هستي خريدار حسينم

رزمنده بي سنگر لشگر گشايم

هم خط شكن هم خط نگه دار حسينم

دست مرا در دست او بگذاشت حيدر

من از همان طفلي گرفتار حسينم

زد بوسه بر دستم امير فتح خيبر

يعني كه من پرچم نگه دار حسينم

از كودكي من با حسيم عهد كردم

مانند يك پروانه اي دورش بگردم

من نسخه درمان درد سينه هايم

من تربت شش گوشه را دار الشفايم

من زينبم را چون حسينم دوست دارم

من بهر او مي ميرمو او از برايم

من اشكها را قطره قطره مي شمردم

من رشته گوهر شمار ديده هايم

من كاتب غمهاي طفلان اسيرم

من با همه غمهاي زينب آشنايم

من همستفر بودم به هر جا با اسيران

من حافظ زينب ز روي نيزه هايم

من واسطه بين فرات و كربلايم

بر درد زوار حسيني من دوايم

من روزه تشنه بحر فراتم

عباسم و حلال كل مشكلاتم

هر مشكلي را مي كنم مشكل گشائي

من عرشه دار كشتي بحر نجاتم

از خود گذشتن را به عالم ياد دادم

چون پاكباز تشنه آب فراتم

مشق عطش را در مدينه مي نوشتم

من دانش آموز كلاس زارياتم

با خون دل بر ساحل دريا نوشتم

من ساقي بي ساغر آب حياتم

من دردهاي بي دوا بسيار دارم

در مانگهي در علقمه سيار دارم

حاج داود يداللهي(قطره)

+ نوشته شده در  جمعه چهارم دی 1388ساعت 10:10  توسط ميثم عبدلی  | 

ساقي تشنه لب كرب و بلا واعطشا

قحط آب است در اين صحرا واعطشا

كودكان جمله نهادند دل خويش به خاك

مي رود ناله دل ها به سما واعطشا

گرچه اي ساقي طفلان تو زما تشنه تري

نگهي كن به لب تشنه ما وا عطشا

داده است اصغر بي شير زگهواره پيام

كي عمو واعطشا واعطشا واعطشا

اي زطفلي شده آب آور نهضت مپسند

بلبل فاطمه افتد ز نوا واعطشا

اي به شيريت زده شير خدا بوسه بدست

دست بر ياري عطرت بگشا وا عطشا

دست اطفال دل شب كه بالا مي رفت

همه در حق تو كردند دعا واعطشا

حاجران را ز عطش خشك شده زمزم چشم

اي لبت زمزم خشك شهدا واعطشا

مشك بي آب و لب خشك و دو چشم تر ما

با تو اند اي پسر شير خدا واعطشا

سعي كن اي به فداي تو وسعيت (ميثم)

خيمه ها مروه فرات است صفا واعطشا

حاج غلامرضا سازگار(ميثم)

+ نوشته شده در  جمعه چهارم دی 1388ساعت 10:9  توسط ميثم عبدلی  | 

هزار بار اگر افتد به خاك پاي تو دستم

هنوز از تو و از هديه كمم خجل هستم

چنان به عشق تو گشتم اسير، يوسف زهرا

كه مشتبه شده برخلق من حسين پرستم

به ساقي و مي و جام و بهشت و حور چه حاجت

كه من زصبح ولادت به ياد چشم تو مستم

ببخش گر كه برادر زدم صدات برادر

تو نجل فاطمه من تا ابد غلام تو هستم

به شوق آنكه بريزم به پات تقد جواني

ز كودكي دل خود را به تار زلف تو بستم

دو دست گشت جدا از تن و جدا نشد از تو

سرم شكست ولي عهد خويش را نشكستم

تمام عمر جز ين كه نيست تاب قيامم

تو تا اجازه ندادي به محضرت ننشستم

به پاي عشق تو يك لحظه از دو دست گذشتم

علي به ياد همين بوسه داد به دستم

در آب رفتن و عطشان ز بحر آب گذشتن

به عهد نامه چنين ثبت بود روز الستم

گرفته ام همه جا لحظه لحلظه دست تو (ميثم)

اگر تو رشته گسستي من از كرم نگسستم

حاج غلامرضا سازگار(ميثم)

+ نوشته شده در  جمعه چهارم دی 1388ساعت 10:9  توسط ميثم عبدلی  | 

راه من ، از کثرت دشمن ، زهر سو بسته بود

داغها پي در پي و ، غمها بهم پيوسته بود

بسکه از ميدان ، درون خيمه ، آوردم شهيد

بود سرتاپاي من خونين و ، زينب خسته بود

هر شهيدي ، شاهکاري داشت در اينجا ، ولي

کارهايت اي برادر جان همه برجسته بود

تا به سوي خيمه برگردي مگر با مشگ آب

جام در دستش رقيه ، منتظر بنشسته بود

من تک و تنها ، گشودم راه قربانگاه تو

گرچه دشمن ، هر زمان ، در هر طرف ، يک دسته بود

بر زمين افتاده ديدم پيکرت را غرق خون

مشگ خالي و ، دو دست و ، پرچمي بشکسته بود

پشت من ، از داغ جانسوزت ، برادر جان شکست

چونکه رکن نهضتم ، بر همتت وابسته بود

هر چه کوشيدم ، که در بر گيرمت ، ممکن نشد

بسکه دشمن ، جمله اعضايت ، زهم بگسسته بود

خواستم ، آنگه ببندم چشمهايت را اخا

ليک پيش از من عدو با تير چشمت بسته بود

ناله عباس را تا دشمن او نشنود

گريه اش ، در وقت جان دادن ( حسان ) آهسته بود

نام شاعر:حبيب چايچيان

+ نوشته شده در  جمعه چهارم دی 1388ساعت 10:8  توسط ميثم عبدلی  | 

چون شاه شهيدان خلف سيد ابرار

نوباوه زهرا پسر حيدر كرار

در كرببلا شد ز جفا بى كس و بى يار

ديگر نبدش ياز ز اخوان وفادار

جز ماه بنى هاشم اباالفضل دلاور

يكسو زده صف از پى خون ريزى آن شاه

قومى همه بى دين و گروهى همه گمراه

خلقى همه بد كيش و سپاهى همه بدخواه

نه خائف يوم الدين نه تابع بالله

بيزار ز حق خصم نبى دشمن حيدر

يكسو حرمى خسته دل و زار و مشوش

نيلى همه از لطمه غم عارض مهوش

گاهى همه اندر تب و گاهى همه در غش

افروخته بر خرمن جان از عطش آتش

لب خشك ولى ديده ز خوناب جگرتر

قد ساخت علم پس علم افراخت به همت

سقاى حرم كنز كرم كان مروت

اقليم جوانمردى و ايثار و فتوت

درياى حيا بحر ادب قلزم غيرت

عباس على نور جلى مير مظفر

آمد به حضور شه لب تشنه به افغان

گفتى شده با مهر قرين ماه درخشان

با عجز و ادب گفت كه اى خسرو ذيشان

اذنم بده از بهر جدال صف عدوان

تا بگذرم اندر رهت از جان و تن و سر

فرمود شه دين تو علمدار سپاهى

آرام دل غمزده و حال تباهى

غير از تو دگر نيست مرا پشت و پناهى

بر بى كسى من بكن از مهر نگاهى

مشكن قدم از مرگ خود اى جان برادر

گفت اى كه خدا جز به رضاى تو رضا نيست

امر تو و نهى تو جز احكام خدا نيست

اما به خدا اين روش مهر و وفا نيست

من زنده و اطفال تو لب تشنه روا نيست

تا هست مرا سر به تن و دست به پيكر

برد العطش اهل خيام تو توانم

شد ز آتش غم سوخته پر مرغ روانم

گر نيست شها قابل قربان تو جانم

ده اذن كه آبى به حريمت برسانم

اى آب جهانت همه مهريه مادر

برداشت يكى مشك پس آن مير معظم

با حال حزين ديده تر سينه پر غم

بگرفت ز شه اذن و بغريد چو ضيغم

چون شير حق از جاى برانگيخت تكاور

شد سوى فرات آن گهر بحر سعادت

كردند به نهيش سپه كفر اقامت

بستند سر ره به وى از روى عداوت

زد دست به تيغ آن شه اقليم شجاعت

شد حمله ور آن گاه بر آن قوم ستمگر

از ضرب حسامش به صف كينه ز دشمن

پران سر و خود آمد و غلطان تن و جوشن

تن ها همه بى سر شد و سرها همه بى تن

گه جانب ايسر شد و برتاخت ز ايمن

گه جانب ايمن شد و برتاخت ز ايسر

پيچيد سپه را به يكى حمله چو طومار

زد ابر بلا خيمه و باريد به يكبار

باران اجل بر سر آن فرقه خون خوار

زان حادثه لرزيد به خود گنبد دوار

زان واقعه گرديد عيان شورش محشر

افواج ملك رشته او راد بريدند

يكباره ز دل نعره تكبير كشيدند

تعويذ بخواندند و بر آن شاه دميدند

لشكر به هزيمت سوى اطراف دويدند

چون گله روباه ز ميدان غضنفر

عباس زخ افروخت چو خورشيد جهان تاب

فرخنده فرس راند به شط با دل بى تاب

برداشت كفى تا كه بيا شامد از آن آب

بر خاطرش آمد ز لب تشنه احباب

وز لعل لب خشك حسين سبط پيمبر

گفتا به خود آئين محبت نه چنين است

تو آب خورى تشنه جگر سرور دين است

بانگ عطش از خيمه به گردون ز زمين است

الحال تو را مصلحت كار بر اين است

كان سوختگان را بزنى آب بر آذر

پس ريخت ز كف آب و دلش يكسره خون شد

سوز عطش او را به دل خسته فزون شد

پر ساخته مشك و تهى از صبر و سكون شد

لب تشنه به دريا شد و لب تشنه برون شد

آزرده دل و خسته و محزون و مكدر

گفتا عمر سعد كه اى قوم بد آئين

عباس گر اين آب رساند به شه دين

يك تن ز شما باز نماند به صف كين

كوشيد و نماييد نگونش ز سر دين

سازيد شهيدش ز دم نيزه و خنجر

آن قوم چو اين نكته ز بن سعد شنودند

افسوس كه بر كينه ديرينه فزودند

دست ستم و كينه و بيداد گشودند

تا دست يمينش ز بدن قطع نمودند

بر قطع اميد حرم ساقى كوثر

با دست دگر ساز جدل كرد به ميدان

تا آنكه جدا شد ز ستمكارى عدوان

دست دگر از پيكر آن خسرو ذيشان

بگرفت پس از راه وفا مشك به دندان

مى راند سوى خيمه فرس با دل مضطر

با آن همه درد و الم آن معدن اجلال

اين بود اميدش كه به هر نحو و به هر حال

آن آب رساند به لب تشنه اطفال

ناگاه ستمكارى از آن فرقه جهال

بر مشك بزد تيز و نشد كام ميسر

چون نخل اميدش ز جفا بى ثمر آمد

پيوست به جانان و ز جان بى خبر آمد

بر ديده او تير جفا كارگر آمد

گه نى به تن و گاه عمودش به سر آمد

تا آنكه شدش خاك بلا بالش و بستر

اى فضل تو گم كرده نشان فضلا را

وى گشته محقق كه تو شمعى شهدا را

ره نيست به ذات عقول عقلا را

باشد به تو اميد صغير الشعرا را

كايد ز سر صدق به پابوس تو سرور

گر قافيه گرديد پريشان نه ملال است

كاين نظم پريشان ز پريشانى حال است

گر نقص قبول اوفتد آن عين كمال است

آن كو دلش آگاه ز احوال بلال است

اين نكته نمايد ز من دلشده باور

                                                                                     

+ نوشته شده در  جمعه چهارم دی 1388ساعت 10:7  توسط ميثم عبدلی  | 

ماه انورم عباس مهر خاورم عباس

يار و ياورم عباس اى برادرم عباس

اى معين و ياور من اى امير لشكر من

نازنين برادر من اى برادرم عباس

حيف از اين قد و قامت خوش بر آمده كامت

چون برم ديگر نامت اى برادرم عباس

كو دو دست و بازويت چيست زخم پهلويت

حيف از اين مه رويت اى برادرم عباس

تشنه اند طفلانم كودكان ويلانم

از غم تو نالانم اى برادرم عباس

داغت اى جوان پيرم كرده وز جهان سيرم

از غمت زمين گيرم اى برادرم عباس

مانده ام ببين تنها در ميان اين اعدا

اى غضنفر هيجا اى برادرم عباس

ديه از چه نگشايى گفتگوى ننمايى

خيمگه چرا نايى اى برادرم عباس

سينه ام ز داغت خست پشتم از غمت بشكست

چاره ام برفت از دست اى برادرم عباس

جان من صفاى تو كو نور ديده اى تو كو

غيرت وفاى تو كو اى برادرم عباس

+ نوشته شده در  جمعه چهارم دی 1388ساعت 10:6  توسط ميثم عبدلی  | 

اين جا حريم پاك علمدار كربلاست

اين آستان قدس شهيد ره خداست

اين جا حريم حضرت باب الحوائج است

دولت در اين مقام و كشايش در اين سر است

اين جا بود مقام شهيدى كه تا ابد

خاكش حيات بخش و هوايش عبير زاست

اين بارگاه شاه جهان حقيقت است

اين جايگاه جلوه انوار كبرياست

اين خاك مشك بيزكه دار الشفا بود

هر ذره اش به چشم ملايك چو توتياست

اين جا جايگاه شهيدى كه تا به حشر

دين خدا و پرچم اسلام از او بپاست

اين جاست جايگاه اميرى كه در كرم

كان سخا و ابر عطا و يم وفاست

اين جاست جايگاه علمدار لشكرى

كز بهر حق عليه ستمگر به پاى خاست

دريا دلى غنوده در اين جا كه همچو نوح

در بحر دين به كشتى توحيد ناخداست

سقاى اهل بيت ، حسين على بود

اين تشنه لب كه خاك درش چشمه بقاست

گردد مس وجود تو چون زر در اين مقام

اين بارگاه خشت وجودش زكيمياست

آيينه تمام نماى حقيقت است

هر دل كه با ولاى ابوالفضل آشناست

حاتم كه گشت شهره آفاق از سخا

در آستانه كرمش كمترين گداست

آن كس كه سر زفخر بسايد بر آسمان

اين جا كه مى رسد ز ادب قامتش دوتاست

آب فرات تا به ابد شرمگين بود

از تشنه اى كه ساقى و سقاى كربلاست

در روز حشر فاطمه گردد شفيع خلق

در دست وى دو دست بود كز بدن جداست

از اين مصيبتى كه به آل نبى رسيد

تا روز رستخيز به پا پرچم عزاست

امروز هر كه خدمت آل على كند

فردا شفيع او به صف حشر مرتضاست

بر طبق امر آيت حق ((حضرت حكيم ))

آن كس كه حكم او به همه شيعيان رواست

شد اين ضريح ساخته در شهر اصفهان

شهرى كه گر جهان هنر خوانمش سزاست

تاريخ اين ضريح ((طلايى )) چنين سرود

عباس مير جنگ و علمدار نينواست

+ نوشته شده در  جمعه چهارم دی 1388ساعت 10:5  توسط ميثم عبدلی  | 

افتاده دست راست خدايا ز پيكرم

بر دامن حسين رسان دست ديگرم

چون دست من لياقت دامان او نداشت

انداختم به راه ، كه بردارد از كرم

بى دست من زدست حسينم گسسته دست

اى دست حق بگير تو دست برادرم

اى دست راست رو به سلامت كه تاابد

اين خاطره و ديعه سپارم به خاطرم

اى دست چپ ز يارى من بر مدار دست

من در هواى آب به شوق تو مى پرم

آبى كه آبروى من و اعتبار توست

بر تشنگان اگر نرسد خاك برسرم

آب فرات نيست به مشك ، آبروى اوست

بر پيشگاه آبروى خلق مى برم

نى نى نه آبروى فرات و نه آب اوست

خود آبروى ام بنين است مادرم

مردم به حفظ ديده زهر چيز بگذرند

من بهر آب حاضرم از ديده بگذرم

اى دست دامن تو و دست نياز من

تا همتت به عرصه پيكار بنگرم

در عمر خويش منتى از كس نبرده ام

اينك به ناز منتت اى دست حاضرم

ترسم تو هم زدست روى ، بى تو مشك را

آخر به دست ناوك دلدوز بسپرم

شعر از ((ذهنى زاده ))

+ نوشته شده در  جمعه چهارم دی 1388ساعت 10:4  توسط ميثم عبدلی  | 
 

وعده‏اى داده‏اى و راهى دريا شده‏اى

خوش به حال لب اصغر كه تو سقا شده‏اى

آب از هيبت عباسى تو مى‏لرزد

بى عصا آمده‏اى حضرت موسى شده‏اى

بى سجود آمده‏اى يا كه عمودت زده‏اند

يا خجالت زده‏اى وه كه چه زيبا شده‏اى

يا اخا گفتى و ناگه كمرم درد گرفت

كمر خم شده را غرق تماشا شده‏اى

منم و داغ تو و اين كمر بشكسته

توئى و ضربه‏اى و فرق ز هم وا شده‏اى

سعى بسيار مكن تا كه ز جا برخيزى

كمى هم فكر خودت باش ببين تا شده‏اى

مانده‏ام با تن پاشيده‏ات آخر چه كنم؟

اى علمدار حرم مثل معما شده‏اى

مادرت آمده يا مادر من آمده است

با چنين حال به پاى چه كسى پا شده‏اى

تو و آن قد رشيدى كه پر از طوبى بود

در شگفتم كه در اين قبر چرا جا شده‏اى

+ نوشته شده در  جمعه چهارم دی 1388ساعت 10:1  توسط ميثم عبدلی  | 

محرم آمده از شهر غم علم در دست

براي سينه زدن، تکيه شد سراسر دست

محرم آمد و خمخانه‌ي ازل وا شد

وضو ز باده گرفتم، زدم به ساغر دست

حسين آمده با ذوالفقار گريانش

که: هان حسينم و تنهاترين علم بر دست

حسين آمده تا شرح شقشقيه کند

حسين آمده با خطبه‌ي پدر در دست

)چو دست برد به تيغ، آسمانيان گفتند:

به ذوالفقار مگر برده است حيدر، دست(

چو ذوالفقار علي چرخ مي‌زند، بي‌تاب

چه حال داده خدايا مگر به اکبر دست؟

ز خيمه‌گاه مي‌آيد چو گردباد عطش

حسين را بنگر پاره‌ي جگر در دست!

چه روز بود که ديديم ما به کرب‌وبلا!

چه حال بود به ما داد روز محشر دست!

بدو شکايت اهل مدينه خواهم برد

به خواب گر دهدم ديدن پيمبر، دست

نشسته‌ام به تماشاي زير و رو شدنم

به لحظه‌اي که برد شمر، سوي خنجر، دست

به خويش مي‌نگرم با دو چشم خون‌آلود

نگاه کردم و در نهر شد شناور، دست

به رود علقمه بنگر که مي‌زند بر سر

به دستگيري مان موج شد سراسر دست!

نمي‌توانم بر روي عشق، بندم چشم

نمي‌توانم بردارم از برادر، دست

تو هر دو چشم من! از هر دو چشم، چشم بپوش

ز هر دو دست، برادر! بشوي ديگر، دست

به پاي دست تو سر مي‌دهند، سرداران

به احترام تو با چشم شد برابر، دست!

به ياد دست تو اي روشناي چشم حسين!

چقدر شام غريبان زديم بر سر، دست

تو را فروتني از اسب بر زمين انداخت

نمي‌رسيد وگرنه به آن صنوبر، دست

قنوت پر زدن دست‌هاي مشتاق است

به احترام ابوالفضل مي‌کشد، پر، دست!

مگر تو دست بگيري که دستگير تويي

به آستان شفاعت نمي‌رسد هر دست!

اگر چه پيش قدت شد قصيده‌ام کوتاه

به اشتياق تو شد، سطر سطر دفتر، دست

حديث دست تو را هيچ کس نخواهد گفت

مگر به روز قيامت رود به منبر، دست!

+ نوشته شده در  جمعه چهارم دی 1388ساعت 9:58  توسط ميثم عبدلی  | 

امیر علقمه از صدر زین به زیر افتاد

میان لشگری از تیغ و نیزه گیر افتاد

دو دست تشنه او ماند و طعنه تکبیر

به یاد منزلت آیه غدیر افتاد

چقدر شدت ضرب عمود سنگین بود

دوباره چند ترک بر دل کویر افتاد

نگاه زخمی و شرمنده اش به آقا گفت

ببخش مشک حرم بین این مسیر افتاد

چگونه پیکر او را به خیمه ها ببرد

حسین گریه کنان فکر یک حصیر افتاد

+ نوشته شده در  جمعه چهارم دی 1388ساعت 9:57  توسط ميثم عبدلی  | 
ای علمداری که دستت بوسه گاه مرتضاست

افضل الاعمال حیدر بوسه بر دست شماست

اقتدا بر مرتضی کردند جمع اهل بیت

دست توسرشار از عطر نسیم بوسه هاست

بوسه بر دست تو طعم بوسه بر قرآن دهد

دستهایت آیه های سفره دار هل اتاست

امتیاز بوسه بر دست تو، دست فاطمه است

چونکه مَس آیه تطهیر پاکان را سزاست

صف کشیدند انبیا تاکه خدا رخصت دهد

بوسه بر دستت زنند ، این آرزوی انبیاست

گر خداقسمت کند یک بوسه بر دستت زنیم

ما و نسل ما خدائی تا ابد حاجت رواست

ای که در سجده دو دست و صورتت بر روی خاک

باعث گرمی بازار مناجات خداست

ای که ساعتها میان سجده می گفتی خدا

بنده ای کوچک به درگاه تو گرم التجاست

تا که دست تو به سوی آسمان می شد بلند

حق ندا می داد وقت استجابت بر دعاست

پینه پیشانی ات العفو گو تا محشر است

اشک تو آمرزش ما بندگان پرخطاست

ای که می دادی قسم حق را به نام فاطمه

خاک نخلستان زاشک جاری تو با صفاست

حیف باشد گر فقط از خوشگلی ات دم زنیم

کمترین مدح تو گفتن از رخ و از چشم هاست

گرچه یوسف را خدا از صورت تو خلق کرد

حسن صورت شمه ای از سیرت تو باوفاست

در اطاعت بهترین و در عبادت برترین

دست و چشم تو مطیع پادشاه کربلاست

می توانستی به هم ریزی تمام خصم را

لیک گفتی امر،امر زادهء خیرالنساست

ای برادر بر امامین و عموی نُه امام

عَمّی العباس ذکر دائم آل عباست

مایقین داریم هنگام فرج ای ذوالعلم

بیرق صاحب زمان بر دوش تو صاحب لواست

فوق ایدیهم یداللهی که فرموده خدا

وصف دست توست که بالاترین دستهاست

حضرت سقا مه هاشم، تماشای رخت

کاشف الکرب حسین و زینبین و مجتباست

لقمه لقمه از غذای روز تاسوعای تو

ارمنی گیرد شفا چون سفره ات دارالشفاست

برعلی سوگند ای حیدر جمال علقمه

روز تاسوعای تو روز غدیر کربلاست

روز تاسوعا حوائج را برآورده کنیم

چونکه عاشورا فقط هنگامه شور و عزاست

مادرت ام الفضائل حضرت ام البنین

فاطمه است و دومین همسنگر شیر خداست

مادرِقامت رشید چار سردار رشید

مادر رزمندگان جبهه ی کرب وبلاست

مرتضی خواهان او شد از دعای فاطمه

گوهری نایاب بود و قدردانش مرتضاست

در مدینه می نماید مادری بر زائران

دست پخت فاطمه از دستِ او خوردن بجاست

در فراق قبر زهرا، تربت ام البنین

در مدینه باعث آرامش دلهای ماست

روزگاری که شود آباد گلزار بقیع

بیت سقاخانه ی ام البنین آنجا بپاست

ای برادرهای تو باب الحوائج بر همه

شیعه حتی غافل از این حلقه مشکل گشاست

مادرت وقت سفر فرمود بر اَخوان تو

پاسداری از حریم دخت زهرا باشماست

همچو پروانه به گِرد محملش حلقه زنید

لحظه ای گر دور باشید از حریم او خطاست

این وصیت تا به شهر شام هم پایان نداشت

دید زینب چار سر بر گِرد او حیدر نماست.

یَل به آن گویند که پشتش نیاید بر زمین

تو به صورت بر زمین افتاده ای زهرا گواست

                                                                                  جواد حیدری

+ نوشته شده در  جمعه چهارم دی 1388ساعت 9:56  توسط ميثم عبدلی  | 
هزار بار اگر افتد به خاك پاي تو دستم

هنوز از تو و از هديه كمم خجل هستم

چنان به عشق تو گشتم اسير، يوسف زهرا

كه مشتبه شده برخلق من حسين پرستم

به ساقي و مي و جام و بهشت و حور چه حاجت

كه من زصبح ولادت به ياد چشم تو مستم

ببخش گر كه برادر زدم صدات برادر

تو نجل فاطمه من تا ابد غلام تو هستم

به شوق آنكه بريزم به پات تقد جواني

ز كودكي دل خود را به تار زلف تو بستم

دو دست گشت جدا از تن و جدا نشد از تو

سرم شكست ولي عهد خويش را نشكستم

تمام عمر جز ين كه نيست تاب قيامم

تو تا اجازه ندادي به محضرت ننشستم

به پاي عشق تو يك لحظه از دو دست گذشتم

علي به ياد همين بوسه داد به دستم

در آب رفتن و عطشان ز بحر آب گذشتن

به عهد نامه چنين ثبت بود روز الستم

گرفته ام همه جا لحظه لحظه دست تو علي

اگر تو رشته گسستي من از كرم نگسستم
+ نوشته شده در  جمعه چهارم دی 1388ساعت 9:55  توسط ميثم عبدلی  | 
مشک برداشت که سیراب کند دریا را

رفت تا تشنگی اش آب کند دریا را

 آب روشن شد و عکس قمر افتاد در آب

ماه می خواست که مهتاب کند دریا را

 تشنه می خواست ببیند لب او را دریا

پس ننوشید که سیراب کند دریا را

کوفه شد علقمه، شق القمری دیگر دید

ماه افتاد که محراب کند دریا را

تا خجالت بکشد سرخ شود چهرۀ آب

زخم می خورد که خوناب کند دریا را

ناگهان موج برآمد که رسید اقیانوس

تا در آغوش خودش خواب کند دریا را

آب مهریۀ گل بود و الاّ خورشید

در توان داشت که مرداب کند دریا را

کاش روی دل خشکیدۀ ما آن ساقی

عکسی از چشم خودش قاب کند دریا را

 روی دست تو ندیده ست کسی دریا دل

چون خدا خواست که نایاب کند دریا را
+ نوشته شده در  جمعه چهارم دی 1388ساعت 9:55  توسط ميثم عبدلی  | 
باده عشق تو همجنس شراب عطش است

جان کوثر نسبت تشنه آب عطش است

زائر تربت خونین حسین ابن علی است

عطر شوری که ره آورد گلاب عطش است

حاش لله که دهد دست ارادت به یزید

آن امامی که دلش بست  ثواب عطش است

روز آشوب شهادت همه دیدند که عشق

متجلی است در آ« دل که خراب عطش است

رسم آن نیست که بر تشنه لبان آب دهند؟

مرگتان باد مگر تیغ جواب عطش است؟

نهراسد  زدم تیغ جگر سوز عدو

آن که پیراهنش از جنس حباب عطش است

آه و دردا که کنون روی زمین افتاده است

دست عباس که شمشیر شهاب عطش است

یا رب این پیکر غلطیده به خوناب جگر

کیست؟خورشید که در زیر سحاب عطش است

یا حسین آن مه ظلمت شکن کرب و بلاست

که سرش قاری آیات کتاب عطش است؟

کس چه بیند به جز از چشم خدا بین حسین

رخ دلدار که در زیر حجاب عطش است

درد غربت،تن خسته،ره بسته،دل چاک

شرح تصویر به خون خفته قاب عطش است

آن که هفتاد و دو گل در قدم جانان ریخت

سید و قافله سالار جناب عطش است

                          محمد بهرامی اصل
+ نوشته شده در  جمعه چهارم دی 1388ساعت 9:54  توسط ميثم عبدلی  | 
دریا تمام سوز لبش را به آب داد

صحرا به تشنگان قدح آفتاب داد

مردی سوار اسب بهب دیا سلام کرد

باران نیزه بود که او ار جواب داد

آهسته از برابر من تشنه می گذشت

مردی که خویش را به دم التهاب داد

صحرا ز نیزه های عطش خیز آفتاب

خود را به دست مرحمت آن جناب داد

اسبش تمام حادثه را شیهه می کشید

چون تکسوار معرکه را از رکاب داد

                             عباسعلی اویسی
+ نوشته شده در  جمعه چهارم دی 1388ساعت 9:53  توسط ميثم عبدلی  | 
ديد در خون تا شه دين پيكر عباس را

زد به سر ، بنهاد بر زانو سر عباس را

خون بجاي اشك جاري گشت از چشم حسين

غرق در خون ديد چون روي مه عباس را

شد فرات از ديده اش تا بر لب شط فرات

ديد آن خشكيده لب چشم تر عباس را

تشنه كاميهاي اطفال حرم رفتش ز ياد

ديد چون خشكيده آن شه حنجر عباس را

بيرقش را واژگون چون ديدبازويش جدا

گفت قسمت شد اسيري خواهر عباس را

قامتش آمد كمان از بار غم چون نوك تير

موج خون بنمود چشم انور عباس را

آفتاب برچ دين اندر ميان غم فتاد

تا فلك بنمود پنهان اختر عباس را

آه و واويلا كه هر عضوي ز عضوش شد جدا

خواست در بر گيرد آن شه پيكر عباس را

ني عجب جودي اگر از عيش دوران ديده بست

ميل عياشي نباشد چاكر عباس را

جوديا گر فخر بر عالم نمايي ميسزد

فخر چون نبود بعالم چاكر عباس را

                                                       مرحوم ميرزا عبدالجواد جودي
+ نوشته شده در  جمعه چهارم دی 1388ساعت 9:53  توسط ميثم عبدلی  |