بین اشک این چشمای من – ببین بغض این شبهای من

پشیمونم که گفتم  آقا – بیا کوفه ای مولای من

ذکر وداع من امشب ِ میا حسین

دلم پریشون زینب ِ میا حسین

 

یه چند وقته که رو لبهایم  -- نواهایی غریب می آید

گهی امن یجیب می خوانم – گهی شیب الخضیب می آید

همه سرگرم خیزران کندن – همه مشغول کعبه نی سازی

یه چند وقته که بازی طفلان – شده از بام ها سنگ اندازی

شب فراغ من امشب ِ میا حسین

دلم پریشون زینب ِ میا حسین

گمانم قصد حنجری را – چشم از چشم حرمله خوانده

به تو سوگند که زانوانم را – حجم تیر سه شعبه لرزانده

به کوفه هرکه رفته میداند – صدقاتی به رایگان دارد

بیا برگرد از سفر مولا – کوفه بازار بردگان دارد

دل سفیر تو در تب میا حسین

 دلم پریشون زبنب میا حسین

 

تاریخ فاطمه

دیوار غصه بر سرم آوار شد حسین
تاریخ رنج فاطمه تکرار شد حسین

آییـنه صــداقت قلب تمام شهر
مجروح تازیانه زنــگار شد حسین

دیدم که دست بیعتشان بین آستین
باسحرسکه های طلا مار شدحسین

درسبزه ها به جای طراوت تنفراست
هربره ای که خوردازآن هارشد حسین

اینجا برای کشتن تان نقشه میکشند
زیر گـلوت مرکز پرگار شد حسین

مسلم نخورد لقمه ای از سفره کسی
اما به کل کوفه بدهــکار شد حسین

حتی به جسم بی سرمن سنگ میزنند
مسلم به جرم عشق توبردارشدحسین

راس بریده ام سر یک میخ آهنین
سر گرمی جماعت بازار شد حسین

دیدم بر اشــتران سپاه حرامیان
چندین هزار نیزه فقط بارشد حسین

سنگ و کلوخ بر همه پشت بام ها
قدر ســپاه ابرهه انبــار شد حسین

آب از سرمن و تو واکبر گذشته است
زینب به بند غصه گرفتار شد حسین

راه اسیر کردن اهـل و عیال تان
با خنده های حرمله هموار شد حسین

کوفه

چه کنم؟  نامه   نوشتم که بیایی کوفه

کاش برگردی ازاین راه ونیایی کوفه

درشب عیدخضابی بکنم مستحب است
بسته بر صورت من به چه حنایی کوفه

بین یک کوچه  باریک  گرفتار  شدم
کرده برپا چو مدینه چه  عزایی  کوفه

وای  اگر  آیه   قرآن  وسط  راه  افتد
وای آنهم وسط  راه  چه  جایی  کوفه

نگذارم  که  شود  حج  تو  بی  قربانی
بین  بازار  به  پا  کرده  منایی  کوفه

گر به  جسم  پدر  تو  نرسیده  دستش
می کند با تن من عقده  گشایی  کوفه

موی  آشفته   من  تحفه  بازار  شده
زده بر موی سرم دست گدایی کوفه

فکر زینب کن و تادیر نگشته برگرد
آسمانش    بدهد   بوی  جدایی  کوفه

صف کشیدند همه تیرسه شعبه بخرند
بر کماندار  دهد  قدر  و بهایی  کوفه

هرکه قب قب بزندجایزه اش بیشتراست
حرمله کرده به پا زمزمه هایی کوف

شرط بستند سر چشم  علمدار  حرم
صحبت ضرب عموداست به جایی کوفه

زیر  چادر گره  مقنعه  را محکم  کن
که  ندارد به خدا شرم و حیایی  کوفه

اخرین توصیه ام برتونه براین شهراست
درگرچه بروعده تونیست  وفایی  کوفه

میهمانان  تو ناموس  رسول  الله اند
معجر  دخترکی   را   نگشایی  کوفه

شب افسانه

خورشید خوابیده انگار بعد از غروبی دوباره
شب آمده ، گشته حیران در کوچه ها یک ستاره

خفاش شب در کمین است، دستان او «صبح چین» است
می ریزد از دست پستش، خون کبوتر هماره

وقتی رسیدم به این شهر؛ مردم همه مرد بودند
حالا ندارم میان نامردمان راه چاره

این مردم اهل شکستند، حرمت وَ بیعت ندارد
آئینه اند اهل بیتت، این مردمان سنگ خاره

در آب می بینم انگار، دستان قطع علمدار
ایضا تو را آن زمان که مشکش شده پاره پاره

پایان افسانه ما خیلی شبیه است آقا
تو می روی روی نیزه، من روی دارالعماره

در پشت دروازه شهر یک فاتحه قسمتم کن
جسم مرا یا اباالعشق وقتی که کردی نظاره

یار اباعبدالله

علی اکبر لطیفیان

بنویسید مرا یار اباعبدالله
اولین بنده ی دربار اباعبدالله
منتظرمانده دیدار اباعبدالله
من کجا و سر بازار اباعبدالله

تا خداهست خریداراباعبدالله

عاشق آن است که دیدارکند یارش را
بارها جان بدهد دیداگر دارش را
باز آماده کند جان دگر بارش را
فاطمه پیش خدا،پیش برد کارش را

هرکه افتادپی کار اباعبدالله

من پرم رابه روی دست گرفتم،دیدم...
جگرم رابه روی دست گرفتم،دیدم...
سپرم رابه روی دست گرفتم،دیدم...
تا سرم را روی دست گرفتم،دیدم...

... راهم افتاده به بازاراباعبدالله


وقت هجران به گریبان چه نیازی دارم
به دل بی سروسامان چه نیازی دارم
با لب پاره به دندان چه نیازی دارم
به سرشانه اینان چه نیازی دارم

تاسرم هست به دیوار اباعبدالله

قبل ازآنیکه بیایدخبرم را ببرید
زیرپایش مژه چشم ترم را ببرید
محضرش دست به دست این جگرم را ببرید
گرسرم را وسردوپسرم را ببرید

...بازهستیم بدهکار اباعبدالله

سنگها خوب نشستندبه پای لب من
لب من ریخت وپیچیدصدای لب من
طیب الله به این لطف و وفای لب من
بعد از این آب حرام است برای لب من

بسکه لبریزم وسرشاراباعبدالله

مانده ازجلوه والای توحیران،مسلم
جان خودریخت به پای توبه یک آن،مسلم
عیدقربان شهان،هست فراوان مسلم
من به قربان تونه...جان هزاران مسلم

تازه قربان علمداراباعبدالله

به ولای تونداده ست اذان،هیچکسی
وانکرده ست به شان تودهان،هیچکسی
مثل مسلم نبود دل نگران،هیچکسی
بخداوندکه درهر دو جهان،هیچکسی...

....مثل من نیست گرفتاراباعبدالله

پیکرم وقف نوک پازدن طفلان شد
کوچه کوچه سرمن بودکه سرگردان شد
چه خیالی ست که بازیچه ی این وآن شد
یاکه برعکس به میخی تنم آویزان شد

دست حق باد نگهداراباعبدالل