اشعار مرثیه و نوحه خوانی حاج محمود کریمی -شب سوم 1388

پيراهن سياه تو دارم به تن حسين روحي دميده در تنم اين پيرهن حسين
با اشك و روضه شير به من داده مادرم تربت گذاشته پدرم در دهن حسين
قلبي شكسته ديده تر سينه اي كبود دارم نشان عشق تو را در بدن حسين
وقتي كنار جسم كفن پوشم آمديد گريه كنيد و ندبه كه اي بي كفن حسين
خورده گره به نام شما انتظار ما عجل علي ظهورك يابن الحسن حسين
از ماتم تو عاقبتم جان سپردن است پس حك كنيد بر لحدم عشق من حسين
---------------------------------------------------------------------
در دل دشتي خشك در بياباني گرم زير تيغ خورشيد دورتر از لب آب تب پر آب فراتي بي تاب پيش چشماني مات اهل بيتي جمعند مثل پروانه به گرد شمعند
آنطرف در تب نخلستانها مردمي پنهانند مثل نخلستانند همگي مي بينند همه از دور تماشاگر آن بزم و در انديشه خدايا دل آن پهنه چه راز است مگر دشت حجاز است مگر كعبه در آنجاست كه آن قوم همه حلقه زنان محو جلال و جبروتش شده حيران شكوه ملكوتش چه در آن حلقه مگر هست خدايا
اين طرف در اين سو آسمانيهايند اختراني از نور جلوه هايي پر شور همه آري جمعند مثل پروانه به گرد شمعند و همه منتظرند كعبه هم آمده تا روزي خود راببرد
آسمان اينجا خاك كهكشان اينجا گرد و بهشت اينجا گم همه آري جمعند در طواف حرم آل الله در سراپرده شاه محمل آينه ي ثارالله گر چه فرمود رسيديم ولي تا نيايد بانو نزند پرده محمل بالا
نگذارد قدمش را برخاك آمدن بي معناست ماندن اينجا روياست
خيمه بر پا نشود خود ارباب نماند حتي
گرد بانو تا عرش هاله اي از نور است جز محارم همه ديده عالم كور است آرزوي همه اين است تبرك ببرند آرزوي همه اين است ركابش گيرند
با خودش قاسم گفت كاش مي شد كه عنانش گيرم كاش مي شد پا بنهد پا به سر شانه من
پيش خود عبدالله كاش روزي من هم دامن پرده محمل گيرم و علي اكبر هم گرچه در دست عنان را دارد گرچه از مير نشان را دارد آرزو داشت كه يك روز ركابش گردد ليك اينها همه مي دانستند
تا عمو هست كسي پرده نگيرد تا قدم عمه سادات نهد روي زمين
تا عمو هست كسي اذن ندارد كه ركابش گيرد سر به پايين آورد با ادب گفت كه رخصت دارم سيدي سيدتي
آنچنان بر جگر خاك علم را كوبيد موج برخواست ز دريا و زمين را لرزاند باز هم مثل علي طوفان كرد غير سادات عوالم همگي كور شدند
زانويش خم شد و خاتون دو عالم به زمين پا نهاد
آه از سينه زينب برخواست بوسه اي زد به تلاقي دو ابروي علمدار خودش
و علمدار پر چادر زينب بوسيد
چند روزي كه گذشت شعله مهمانش شد عاقبت شام غريبانش شد
همه جا تيره و تار دود اطراف حرم مي پيچيد خيمه ها در آتش چادرش خاك آلود معجرش خونين بود دلش از غمها پر همه را كرد سوار و همه جا نامحرم چشمها مي نگرند ناقه اش عريان است طرفي بر سر راسي دعواست نه علمدار نه اكبر نه برادر آنجاست كه ركابش گيرند
باد مي سوزد و از دور و برش مي گذرد چشمهاي جبريل پاي او مي گريند ناقه اش عريان است غيرت الله تنش مي لرزد همه جا مي لرزد علقمه قربانگاه تا نبيند چشمي خواهرش را اينبار تا حواس همه جاي دگري پرت شود تا كه بانو به سر ناقه رود سر عباس ز نيزه افتاد
گر چه او را بستند سر ارباب ز نيزه افتاد سر اكبر قاسم سر عبداللهش سر طفلان خودش
نيزه داران مبهوت سر شش ماهه ارباب افتاد
--------------------------------------------------------------------------------
رسيده از دل كوير شميم كارواني از گل محمدي نسيم گرم نينوا شده پر از طنين وحي ايزدي
حسين جان به وعده گاه عشق ما خوش آمدي به كربلا خوش آمدي
خوش آمدي خداي تو نشسته در برابر نگاه تو و چشم قدسيان همه به راه تو
قرارمان ميان قتلگاه تو حسين جان خوش آمدي
خود منم انيس كاروان اشك و آه تو خود منم پناه دختران بي پناه تو
خود منم بهاي خون طفل بي گناه تو
قرارمان ميان خيمه اي كه در ميان عرش ما زدي حسين جان
به وعده گاه عشق ما خوش آمدي به كربلا خوش آمدي
-------------------------------------------------------------------
قافله غم قدم به قدم مي آد با زمزمه سايه سرم امير علم مي آد تا علقمه
زمين و آسمونا نوحه و همهمه است كيه كه داره سينه مي زنه فاطمه است
آقا بذار بيام كربلات سرم و بذارم زير پات چي ميشه ببندم شالم و به جاي طناب خيمه هات
فرش قدم رقيه شده پر روح الامين شال علوي به دور سر يل ام البنين
دل مسافرا ميون تاب و تبه اشكاي بي صدا رو گونه ي زينبه
آقا بذار كبوتر بشم كه سايه روي اصغر بشم ياكه تو ركابت باشم و سپر علي اكبر بشم
آقا بذار بيام كربلات سرم و بذارم زير پات چي ميشه ببندم شالم و به جاي طناب خيمه هات
ساقي حرم مي دونه كه اين سراب خار و خسه مي دونه چرا براعلي رباب دلواپسه
شده محاصره شريعه با نيزه ها دلواپسه كه دوره از فرات خيمه ها
آقا ميخوام بميرم برات برا دل تنگ بچه هات حالا كه رسيدي كربلا بگو بيان همه نوكرات
آقا بذار بيام كربلات سرم و بذارم زير پات چي ميشه ببندم شالم و به جاي طناب خيمه هات
--------------------------------------------------------------
اي ساربان آهسته ران دارد توانم مي رود در اين زمين پر بلا از غم عنانم مي رود
از خاك اينجا بوي هجران و جدايي مي رسد گويا همين جا از تن رنجيده جانم مي رود
اينجا لب خشكيده را با تير آبش مي دهند گفتم عطش سوز م چو آتش برزبان مي رود
اينجا مقام ديدن ذبح ذبيح اعظم است كز داغ او شادي زكل دودمانم مي رود
اينجا من و تاريكي و غربت به هم محرم شويم بايد ببينم روي ني ماه زمانم مي رود
دوران يا بنت اميرالمؤمنين بودن گذشت وقت اسيري آمد و نام و نشانم مي رود
زين پس به روي ناقه ي بي پرده مي خوانم نماز بعد از علي اكبر دگر وقت اذانم مي رود
من خود به چشم خويشتن بايد ببينم بي كفن روي سرم رأست به ني چون سايه بان مي رود
اي ساربان آهسته ران دارد توانم مي رود
--------------------------------------------------
مو كه افسرده حالم چون ننالم شكسته پر و بالم چون ننالم
همه گويند زينب ناله كم كن تو آيي در خيالم چون ننالم
----------------------------------------------
عمه ي سادات عمه ي سادات عمه ي سادات
مي رسه از راه كارواني از دل صحرا شد مهياي ميهماني حاصل زهرا
يك علم در دست سقاست سايه بونش دست زهاست غنچه هاي گل ياس
چشماي زينب به چشماي برادر نوحه ي خواهر شده كجايي مادر
عمه ي سادات عمه ي سادات عمه ي سادات
بين محملها شور ذكره علي اومد كاروان سمت وعده گاه ازلي اومد
خيمه گاه سبز ارباب شد به پا به دست اصحاب كربلا در تب و تاب
تو فكر فرداي اين ده روزه زينب دلش گرفته داره مي سوزه زينب
عمه ي سادات عمه ي سادات عمه ي سادات
كربلا گشته لاله زاري از بني هاشم مي كنه هردم بي قراري مادر قاسم
لاله ها نسترن آوردن همه همراه كفن آوردن به خدا دل سپردن
همه مي بينن كه زينب مي ره از حال وقتي مي افته نگاش به سمت گودال